Dienstag, März 06, 2012

وصيّت‌نامه‌یِ منظوم

برگرفتيده از کتابِ در دستِ تأليف‌مان، موسوم و مُعَنوَن به:
«نوشتارهایِ تعليمی در رشته‌یِ فلسفیِ "بادخوابانی" به‌طريقه‌یِ فنّیِ آب تویِ هَوَنگِ هنر نزدِ ماست و بس کوفتن»


(وه! که چه عنوانِ بی‌قواره و کلفت و -بی‌معنی- درازی پيدا کرده اين مؤلَّفه‌یِ اندر دستِ‌مون! مگر پروردگارمان "شيطون"، به اون آخرایِ عاقبت‌مون، يه رحمی بکناد!!)

C
کسانی که مانندِ ما، از شعرایِ قَدَر و فيلاسفه‌یِ بزرگ‌اند، لابد تابه‌حال ديگر قطعاً به وجودِ آن ندایِ پنهان، که در اندرونِ ما بزرگان، گه‌گاه با ما به ديالوگ می‌نشيند، و يا اغلب پارگکی کمابيش يحتمل، با خويشتن مونولوگ نيز می‌کند، پی برده باشند...
مرحوم اخویِ بزرگ‌مان آقاسقراط، به ندایِ درون‌شان، عنوانِ «فرشته‌جون» داده بودند. مالِ ما که «برشته» هم حساب نمی‌شود؛ بس‌که (بی‌ادبی می‌شود، روی‌تان سه‌بار به ديوار) خارکسته و فضول و بی‌حياست!

باری، همين لحظاتی پيش، درست در بحبوحه‌ای که پاچه‌هایِ پيرهنِ مبارک را (منظور همين خودمان‌ايم، نه "مبارک"ی که نوکرمان بوده باشد مثلاً) ورماليده بوديم و ظرف می‌شستيم، در اندرون‌مان، عزم جزم می‌کرديم که يک نقيضه‌ای چيزی بگوييم که وقت‌مان پُر بيراه به‌هدر و دَدَر نرفته باشد.
و شروع کرديم به زمزمه که...
يا بهتر است اين را بگوييم اوّل، که داشتيم فکر می‌کرديم چقدر خوب است يکی‌چند سالِ ديگر که "بزرگ"تر شديم و ديديم که ديگر در اين دنيایِ عينِ کُسِ کيک کوچک، نمی‌گنجيم، يک‌روز جميعِ دوستان و رفقا را (و اگر تا آن‌وقت، پروردگارمان شيطون، به دلِ پسرِ کوچک‌شان "شيطانِ بزرگ"، انداخته بودند که بطلبد و، امريکا تشريف برده بوديم، ايضاً پسرعموها را نيز) جمع کنيم و به دستِ مبارک، يک حلوایِ دبش بپزانيم و، با مقاديرِ معتنابهی عرقِ دوسه‌آتشه‌یِ خيلی توپ، بزنيم تویِ رگِ زغنبود...
و بعد، طیِّ نطقی، امر بفرماييم که:
اميدواريم اوباشِ محترم ، اين را قبول کنند به‌جایِ حلوایِ ما!
و سپس‌ترک، يکی‌دوسه روزِ بعد ازآن، خويشتن را، به‌قولِ اخویْ آقاصادق‌مان، بترکّانيم و...، خلاص! و ايضاً، فقط اين رباعی را، محضِ يادمان، از شخصِ شخيص‌مان برجای نهيم، که:
چون درگذرم...
و می‌رفتيم که دُمبالچه‌اش را بسراييم... که از ناگاه، اين (بی‌ادبی می‌شود) "برشته"‌یِ خارکسته و بی‌حيایِ درون‌مان، زِزِزِرتی پارازيت ول‌داد که:
خب، به درک! يک چُس، کم!!
...
اوّل، يعنی همان نخست، يک‌خورده قدری خيلی بدجور، به ما "برخوردْمان" کرد و با خودمان –بی‌معنی- تویِ هم رفتيم؛ امّا ديديم که حتّی رویِ‌هم‌نرفته نيز، مهقولْ بدک هم نمی‌گويد! و تازه، شعرمان به‌قولِ علمایِ فرنگستون، «دوصدايی» هم که شده!!
اين است که از تویِ خودمان –که گفتم: تویِ هم رفته بوديم- درآمديم، و بلکه، خيلی هم خوش‌مان آمد؛ و ازين روست که می‌فرماييم: ايدون باد! بلکم يحتمل حتّی ايدون‌تر هم باد!

چون درگذرم...، خب به درک! يک چُس کم!!



دوشنبه، 15 اسفند 1390، 5 مارس 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/vasiyyatname.pdf

سخنانِ حکيمانه‌یِ ريشه‌دار!

هيچ سخنِ حکيمانه‌ای بی‌حکمت نيست!

حکما، ژاژ نخاييده‌اند که فرموده‌اند:

«زن، زائده‌ای‌ست حولِ محورِ ...س!»

اين‌هم سند:
«هرگاه نصف فرج زنی را قطع کنند، خون‌بهای پنجاه شتر بدان تعلّق می‌گيرد؛ و هرگاه هردو نيمه‌ی فرج او را قطع کنند، خون‌بهای کامل، يعنی صد شتر بدان تعلّق می‌گيرد...» (مادّه‌ی 479 قانون مجازات اسلامی)


&
منقل:
وبلاگِ نقدِ قرآن
http://alcorana.blogspot.com/2012/02/blog-post_416.html

$
PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/hekmatehakimane.pdf

سخنی، تلخ، تند، و گزنده، با استاد رئيس‌جمهور براهنی

سخنی، تلخ، تند، و گزنده، با استاد رئيس‌جمهور براهنی

جنابِ آقایِ رئيس‌جمهورِ مادام‌العمرِ ايالاتِ هيئتِ متّحده‌یِ ديوانگانِ حسينیِ کشورِ قديم‌التّأسيسِ تازه‌موجوديّت‌علم‌کرده‌یِ فی‌التّوهّمات‌العاليه، الموسوم به آذربايجان‌الجنوقی، جنابِ آقایِ آية‌الله‌العظمیٰ آقایِ دکتر آسيدرضا براهنیِ سابقاً مسکویِ الآن نمی‌دانم کجا!

خواستم فقط يک نکته را به عرض‌تان برسانم، که اعنی پُرسمانی بکنم‌تان که اگر مصلحت دانستيد بدهيد پاسخی که ما جماعتِ به قولِ شما «فارس» هم دَم‌به‌کُت شويم و، من‌بعد زرت و زورت نکنيم...

تا آن‌جا که خوانده‌هایِ گه‌گاهی و بسيار اندکِ فقير گواهی می‌دهد و حافظه‌یِ پيرمردِ درون‌ام نيز، به‌مثابه‌یِ دُمبِ روباه، برآن مهرِ تأييد می‌کوبد، جز اين گُمان نمی‌کنم که تا پيش از بلواهایِ حاج‌يوزف عمواستالين (و شايد جدِّ بزرگوارش مسيو لنين نيز –که من در اين‌باب، اطّلاعِ دقيق و درستی ندارم)، اين منطقه‌یِ پُرگستره، که به‌نوعی می‌توان آن را «ايرانِ فرهنگی» ناميد، ازين دَوْبه‌هم‌زنی‌ها کاملاً برکنار و به‌دور می‌بود؛ و سوایِ بخشِ بزرگِ شرقیِ ايران، که در پیِ تشکيلِ سلسله‌یِ منحوسه‌یِ تشيّعِ علویِ صفوی، آغاز به جدايی کرده و، چندی بعد، در پيآيندِ شرارت‌هایِ ملعونه‌یِ انگليسِ خبيث، رسماً خود را از پيکره‌ای که نمی‌بايست، بريد و، شد کشورِ «افغانستان» -و در کلّيّتِ ماجراهایِ اين‌فقره، گه‌گاه می‌توان ردّپايی از اشاره به «قوم» سراغ کرد... و بگذريم از پاره‌هایِ به زورجداکرده از ايرانِ بزرگ (طیِّ وقايعِ موسوم به جنگ‌هایِ ايران و روسِ منحوس)، که اندکی بعد، پاپا استالين، نخستک ايشان را بدل به «قوم» کرد، و سپسک بدجور زيرِ دمبه‌یِ «قوم‌بازیِ القائی»شان را چرب فرمود، و به ايشان القابِ جمهوری‌هایِ قومی حقنه کرد که هرکدام بالاخره و خدای‌نکرده يک «چی‌چيزستان»ی بشوند... دستِ‌کم در اين خطّه که شما عَلَمِ جدايیِ آن را بر دوشِ مبارک افگنده‌ايد و، کوسِ رياست‌جمهوریِ مادام‌العمرِ آن را در هاونِ سرد می‌کوبيد...، نمونه و شاهدی سراغ نمی‌دارم که درآن يک آذربايجانی، اوّلاً خود را «ترک» ناميده باشد، و ثانياً اين «دعویِ قوميّت»ِ کاملاً ناروا و ساختگی و مضحک را عَلَمی کرده باشد که در برابرِ وطنِ ديرينه و هميشه‌یِ خويش برافرازد.

بلکه، اصولاً ضروری می‌بينم خاطرِ خطيرِ مبارکِ حضرتِ‌عالی را به اين نکته بذلِ توجّه عنايت فرمايم که همين کلمه‌یِ منحوسه‌ای هم که جناب‌عالی به‌کاربرده‌کرده می‌کنيد و، اين‌روزها به‌مثابه‌یِ گوزِ قل‌قل‌کننده در خزينه‌هایِ گنداکه‌یِ حمّام‌هایِ قديمی، تویِ دهنِ يک‌مشت نغوشاکِ بی‌فهمِ مذهبِ عاليه‌یِ شما و سايرِ انبيایِ عظامِ اين سلک، وول‌وول می‌خورَد –يعنی «فارس»- نيز، به اين معنا که شما و هم‌کجاوگيان اراده می‌کنيد، اصولاً از جنسِ مضحکه‌ست؛ و خود بهتر می‌دانيد کی و چگونه و چرا جعل شده است...!

 

فقيرِ نگارنده، نه خوانده‌ام، نه ديده‌ام، نه شنيده‌ام، و نه اصولاً گُمان می‌کنم که در عالمِ واقع می‌تواند رخ دهد که فی‌المثل از يک هم‌بی‌وطنِ شمالی يا اصفهانی يا کرمانی يا يزدی يا خراسانی يا آذربايجانی يا مه‌آبادی يا خرّم‌آبادی يا اهوازی پرسيده شود: از کجايی؟ و او پاسخ دهد: من فارس(!!)‌ام... من ترک‌ام... من کردم... من لرم... من عرب‌ام!

هريک از ايشان، ولو اگر حتّی نوجوانکی کم‌سال بيش نباشند نيز، به‌طورِ طبيعی، خود را به شهر، و يا نهايةً استان و ولايت‌شان نسبت داده، پاسخ خواهند داد: شمالی‌ام، اصفهانی‌ام، کرمانی‌ام، يزدی‌ام، خراسانی-مشهدی/نشابوری/طبسی‌ام، آذربايجانی‌ام، از کردستان‌ام، از لرستان‌ام، و از خوزستانِ دلبر و زيبا!

به راستی از چند نفر ايرانی نظرپرسی کرده‌ايد که ببينيد واقعاً اين واژه، با اين کاربرد که شما در نظر داريد، اصلاً می‌تواند وجودِ خارجی داشته باشد!

...

نمی‌خواهم واردِ بحث و موضوعِ «قوميّتِ ترک» و «زبانِ ترکی» شوم، چون می‌ترسم که يحتملاً، بلکه بسيار شبيه به عن‌قريب، کسانی از مسلکِ فرخَنده‌یِ شما، اين‌جا در نِوشهير باشند، و بافتوا و بی‌فتوا، بريزند و، کلّه‌یِ فقير را، اين‌بار به مذهبِ شما ختنه کنند...! وگرنه، مثلِ روز روشن است که فی‌المثل حتّی اين‌جا در عثمانیِ قديم نيز، چيزی از گونه‌یِ «قومِ ترک» وجودِ خارجی ندارد، تا چه رسد به آذربايجان و اران (و سايرِ سرزمين‌هايی که مردمان‌اش در پیِ تهاجمِ زبانیِ «زبانِ ترکی» صرفاً «ترک‌زبان» شده‌اند، جنابِ استاد براهنی!)؛ که اين سرزمين، خود جز «مغلوبِ ترک‌زبانی بودن»، چيزِ ديگری از «عنصرِ ترک» در خود و با خود ندارد؛ به شيطان سوگند!!

 

بس کنيد و، پنداشتِ موهومِ محروميّتِ کودکیِ خود را بر سرِ يک کشور (گيرم که آن را وطنِ خود نمی‌دانيد) مکوبيد...

 

م. سهرابی

دوشنبه، 8 اسفند 1390، 27 فوريه 2012

&

انجمن قلم آذربايجان جنوبی (ايران) در تبعيد تأسيس شد...

http://www.shahrvand.com/?p=17471

 

$

PDF

https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/sokhani_ba_ostad_barahani.pdf