در فيسبوک دوستی، ويدئوی جالبی ديدم از «آواز در گنبد»...
اين، میتواند به عنوان نمونهی عينیِ اثباتیِ اين راستينهی تاکنون پوشيدهمانده، مطرح گردد که:
اصولاً گنبد (و بهطورکلّی: کلّيّت سازهی سرقتشده توسّط مساجد) کمترين ربطی به «مسجد» و «اسلام» ندارد!
«گنبد» در اصل، «سماعخانه» بوده. باز، صوفيّه کفچيز دراز نکنند، که: پس مال ماست...؛ چون «صوفيّه» خود سارق اين سازهها بهشمارمیروند...!
×××
سرتاپای گذشتهی ما، غرقه در تاريکیست.
بنای اسلامی، چنانکه تاريخ گواهی میدهد، همانا «کعبه» است... اينجا، ندايی، گوش مرا به باد دشنام میگيرد، که: مردک! کعبه، ازآن ماست؛ ازآن من: بولحکم، عبدالعزّیٰ، نضربنحارث، هند، ...
و من هيچ پاسخی ندارم... چرا که، راست میگويند...
«اسلام» از خود هيچ ندارد. نماد و نمودِ اسلام، همان است که بر پرچم برخی ممالک مفتوحه ديده میشود: تيغ!!!
×××
و چقدر از علاقه و گرايش ذاتی و درونیِ ايرانی به گنبد، بهرهی شرارت برده است شرير...
Donnerstag, April 21, 2011
جُستار فلسفی، پيرامون «هست» و «نيست»
(پيشکش به انديشمند نازنين: محسن فيضزاده)
محسن جان!
من که خودم از فلاسفهی شيطانی قديمام، تا بهامروز، تخميناً چلونه سال جلالی خورشيدی است که هرشب، حوالی 3 صبح، نيست میشوم؛ آنچنان «نيست» که يعنی نه کمی «نيست»؛ خيلی خيلی «نيست»! و باز حوالی 9 تا 11، انگار پروردگارم شيطان از نيستکردنام پشيمان شده باشد، صدا میزند، و باز من «هست» میشوم (و اين بساط، همچنان برقرار است و تکرار میشود؛ گويی که ما –دور از جانمان، بیادبیست- آب امالهايم، نه فيلسوف شيطانی و برجستهی معاصر!).
و هربار، ياد برادر بزرگام میافتم که او هم سفت و سخت از پيروان جدّمان شيطان بود. وقتی آنوقتها کلّهی سحر بيدار میشديم، يعنی از عالم شپروت به اقليم ماهوت فرو میافتاديم، ايشان، آجير، لب ايوان نشسته بود و، به ما میفرمود:
-برو اون قيافهی نحستو يه گربهشوری بکن و بيا...
و وقتی بعد از گربهشور سر و صورت میآمديم ايوان، برادر ابوالفتح نصف کوزه را خالی کرده بودند توی هندق بلای مبارک؛ و میفرمودند:
-شراب ناب شادياخه پسر؛ بيا بزن که رُوشن شی! میخوايم بريم کوی بردهفروشان، به سرای امير ابوسعد جُرّه، عشرت بکنيم... خواجه امام مظفّر اسفزاری هم مياد... اون نظامی سملقندی هم هست؛ همون که به پيشونیش نوشتهکرده شده که بعداً کتاب «چارمغاله» رو تأليف میکنه...
-اصل، عشرته پسر! میفهمی!؟
و ما، سرمان را –که گرم هم شده بود- مثل بز اخفش تکان میداديم، و میترسيديم بگوييم: نه. از شما چه پنهان، ما عشرت را دوست نداشتيم؛ عفّت را میخواستيم...
و حالا که چند قرن گذشته، باز همچنان صدای برادرمان حضرت حکيم ابوالفتح عمر، در گوشهایمان میپيچد که میفرمود:
-هی! پسر پدر من! بازم که رفتی توی عوالم هستی و نيستی! چند بار بهت بگم:
انگار که نيستی؛ چو هستی، خوش باش!!
a
نوشتهی محسن نازنين:
http://www.facebook.com/profile.php?id=1503491233#!/permalink.php?story_fbid=139908242748307&id=1503491233
Mittwoch, April 20, 2011
هفت رباعی در ستايشِ دوغ!
ماجرا از آنجا آغاز شد که خواستيم برای دوستی که در ايران باستانی بهسرمیبرَد، تور بيندازيم، يعنی ابزار «تور» بفرستيم.رفتيم و جستيم و سايت را يافتيم و به جايی که گفته بودند ايميل فرموديم...
بعد از دو دقيقه، مزاج ايميل طرف دو کرّت اجابت کرد؛ با يک زبان شيرين فارسیيی که به شيخ اجل، استاد سخن سعدی شيراز میفرمود: سينت سهتا سولاخ داره!! برو زرشکتو بساب!
همراه با دوّمين کرّتِ اجابت مزاج ايميل، فايل دلبند را هم پسانداختند. پسوند نوزاد دلبر را –بنا به فرموده- بيفزوديم، و ايشان را، جای خلوتی، روی دسکتاپ دراز به دراز خوابانديم...
زيپ دلبند را باز فرموديم، امّا معالاسف در آنجا از آن فايلهايی که آن جوان «هنر نزد ايرانيان است و فس» میفرمود، نشانی نبيد. به جایاش، دو رأس فايل بود، يکی کلفت و ديگری باريک. آنکه باريک بود کار نمیکرد؛ و آنکه –بیمعنی- کلفت بود، وقتی زديم، آنتیفيروزمان آمد و کلّی قالقال کرد که ال و بل. ما دهاناش را با تکمهای بستيم، که يعنی: آقای تور، شما بفرماييد...! و ايشان شکم مبارک را، داخل کامی ما تخليه فرمودند؛ لکن معالاسف، «مینجنبيد آب از آب؛ آنسان که برگ از برگ»! ما به طُرفةالعينی، رفتيم کيش و، مات برگشتيم!
امّا از رو نرفتيم و، گفتيم يکدست ديگر هم بازی میکنيم...
دوباره به سروقت ساک –که زيپاش همچنان مثل دهن مرده باز مانده بود- رفتيم و دوباره دوبار زديم توی سر همان مورد کلفت. باز آنتیفيروزمان آمد و قالقال و... الخ.
اينبار، آهسته سرک کشيديم و استراق عين فرموديم که ببينيم آقای تور کجا تخلّی میفرمايند...
عجبا! حيرتا! تهِ سروکلّهی ايشان را توی پوشکِ «تمپ» يافتيم...!
صد مرحبا! هزاروسيصد مرحبا!!
مرد حسابی! قصر به اين گشادی، با ابعاد تقريبی دقيقاً سهصد گيک، با اينهمه اتاق و وثاق و صحن و سرسرا و سالون و هال و باز هم سرسرا و راهپلّه و، ايضاً مستراح...، رفتی گشتی توی «تمپ» ما اون خشتک صابمرده رو کشيدی پايين؟!؟!
...
اين شد که شديداً بهوفور عصبانی شديم و سعی فرموديم که يکبار هم که شده شاعر شويم؛ و پس از زور فراوان، رباعی اوّل از ما بهدرافتاد. ابداً قصد نداشتيم که از برای شاعری سترگ خود، ادامهای قائل شويم؛ امّا ملاحظه فرموديم که گويا کار از کار گذشته، و حضرت فرشتهی برشتهی ما، به بيماری «استسهال مزمن» دچار شدهاند و علیالاتّصال میالهامند...
و اين شد که............ شد!!
C
و له ايضاً:
(1)
آمال وطن از چه وبالست، بگو
ايران ز چه رو سياهچالست، بگو
هرجا سروکار هست با ايرانی
از بهر چه پاک ريدهمالست، بگو!؟
(2)
صدمن شده چونکه وزنهی هر «من» ما
گردی نرسد ز کبر بر دامن ما
از نخوت گوز خويشتن، میگوييم:
ماييم و، درين جهان، همه دشمن ما!
(3)
گيرم که همه، دشمن ما گشته جهان
از ما چه هنر شده بر اين پرده عيان؟!
مشتی گه و گند را «ادب» ناميده
پر کرده دهان، که: هان فلان! هان بهمان!!
(4)
کورش که و، داريوش کيلويی چند؟
بر ريش نبودهات، چنين ياوه مخند
آنها شدهاند و، ما بهجاييم، که نيست
يک گوز، نشان آن پدر، در فرزند!!
(5)
کورش، همه راست بود و ما، پاک دروغ
اَهرو بُد و، ما، ز پای تا سر، اشموغ
نشنيدهای اين که روغن از خيک جفنگ
ندْهد به چراغ مرده، ای دوست، فروغ؟!
(6)
از ما، همه ياوه مانده و، چرت و جفنگ
بس شور بهنعره، بینمک موقع جنگ
ايرانیِ مسلم و، دموکراتِ چپايم
يکسر مَثَلِ صدقِ «شتر گاو پلنگ»!!
(7)
يکتن نه که يک کار حسابی بکند
گر سبز نشد، جنبش آبی بکند
برخيزد و، با «ياعلی» از روی خلوص
فکری پیِ اين علیگلابی بکند!!!!!!
آمال وطن از چه وبالست، بگو
ايران ز چه رو سياهچالست، بگو
هرجا سروکار هست با ايرانی
از بهر چه پاک ريدهمالست، بگو!؟
(2)
صدمن شده چونکه وزنهی هر «من» ما
گردی نرسد ز کبر بر دامن ما
از نخوت گوز خويشتن، میگوييم:
ماييم و، درين جهان، همه دشمن ما!
(3)
گيرم که همه، دشمن ما گشته جهان
از ما چه هنر شده بر اين پرده عيان؟!
مشتی گه و گند را «ادب» ناميده
پر کرده دهان، که: هان فلان! هان بهمان!!
(4)
کورش که و، داريوش کيلويی چند؟
بر ريش نبودهات، چنين ياوه مخند
آنها شدهاند و، ما بهجاييم، که نيست
يک گوز، نشان آن پدر، در فرزند!!
(5)
کورش، همه راست بود و ما، پاک دروغ
اَهرو بُد و، ما، ز پای تا سر، اشموغ
نشنيدهای اين که روغن از خيک جفنگ
ندْهد به چراغ مرده، ای دوست، فروغ؟!
(6)
از ما، همه ياوه مانده و، چرت و جفنگ
بس شور بهنعره، بینمک موقع جنگ
ايرانیِ مسلم و، دموکراتِ چپايم
يکسر مَثَلِ صدقِ «شتر گاو پلنگ»!!
(7)
يکتن نه که يک کار حسابی بکند
گر سبز نشد، جنبش آبی بکند
برخيزد و، با «ياعلی» از روی خلوص
فکری پیِ اين علیگلابی بکند!!!!!!
D
ملاحظه فرموديد؟ شخص شخيص شاعر هم، کم «قاط» تشريف ندارند!!
(اين هفتمی، به ياد و نام «هفتتن آل قبا»، محض اين بود که بخنديد، و خشمتان فروکش کند، عزيزان. –جانمان را که از بوتهی خيالچمبر نچيدهايم فدات!!!!)
30 فروردين؛ 19 آوريل 2011
Abonnieren
Kommentare (Atom)
