Freitag, Februar 11, 2011

ای ايران!

پيشکش به وطن‌ام، ايران!
ای ايران، ای مرزِ گوز و گند
ای خاک‌ات سرچشمه‌یِ چرند

دور از توست، شادیِّ اين جهان
نيستی تو، جز دشتِ مردگان
هرکجا، ز توست ناله‌ای بلند
مردمانِ تو، يکسره خم‌اند!

از تو شد به‌گوز، فرّ و فرّهی
گوزِ لاف تا کی همی دهی؟

از شاعران‌ات، جز چُرتِ پينکی
گر بديده کس، هان بگو يکی
مولوی‌ت، آخوندِ ابلهی‌ست
مثنویِّ وی، هر قدم چهی‌ست
سعدیِ تو يک پيرِ پُر جفنگ
حافظ‌ات شده، از عرق ملنگ
سبکِ هندی‌ات، سبکِ خواب و چُرت
باقی از تو ليک، يک دو نيم و قُرت!
(باقی از تو ليک، يک دو نيم و قُرت!!)

ای ايران! ياوه تا به‌کی؟
شرم می‌کن، اندکی، تو هی!

شاهِ نامه‌هات، بس که مسخ شد
اصلِ حرفِ آن، رفت و، نسخ شد
گر دو بيتکی، گفته ناصرت
ريده اندر آن، خصمِ قاهرت

بی‌نوا وطن! شرم کن ز خود
فکرِ ديگری، کن که عمر شد!
کن که عمر شد...

ای ايران!
ای ايران!

خشتِ تو برون، رفته از خرند
توله‌هایِ تو، خصمِ مادرند!
ياوه‌گوی و پُر باد و پُر بَروت
يکسره به‌گا داده آبروت!

من‌هم ارچه خود توله‌یِ توام
بندِ چُرتِ قيلوله‌یِ توام
باورم به تو، سنخِ ديگر است
شأنِ تو مرا، شأنِ مادر است
زين‌سبب دل‌ام غرقِ خون بُوَد
جنسِ عشقِ من، از جنون بُوَد
...

ای ايران، مادرِ گُزين
چاره نيست‌ات؛ يک‌شکم برين!
(چاره نيست‌ات؛ يک شکم برين!)

خيز و، بفکن اين کهنه زه، ز خويش
تا سبک روی، باز هم به پيش!
پاره پاره کن، کهنه چادرت
تا عيان شود اصلِ گوهرت
هرزگی بس است؛ شوی برگُزين
تا بخوانمت: مادر! آفرين!!

تا شوی دگر باره زالِ زر
چشمه‌یِ هنر؛ مرزِ پُر گهر!!

تا شوی دگر باره زالِ زر
چشمه‌یِ هنر؛ مرزِ پُر گهر!!

ای ايران!
ای ايران!!
ای ايران‌ن‌ن‌ن!!!

م. سهرابی
14 و 15 بهمن‌ماهِ 1389

Sonntag, Oktober 24, 2010

بازگشت

(برایِ عمویِ عزيزم)

آدمی با زادگاهِ خويش پيوندی نهان دارد
گرچه هرسو می‌رود بر پهنه‌یِ گيتی؛
دور می‌گردد
-وليکن, باز
ميلِ پنهانی
می‌کشد او را به سویِ زادگاه‌اش:
-نقطه‌یِ آغاز!

تا جوان است آدمي، دل‌تنگیِ خود را
می‌تواند در هياهویِ جهان گم کرد
می‌تواند زيست هرجايي؛ ولو بيگانه، نامأنوس؛
می‌تواند يافت،
آشنايانی دگر، از مردمی ديگر.
می‌تواند زيست آنجا، شاد
می‌تواند گفت با خود:
-کو نبينم زادگاهِ خويش؛
هرچه بادا باد!

ليکن امّا، در کهن‌سالی،
ميلِ پنهان چيره می‌گردد؛
آدمی را می‌کشاند سویِ آنجايی که روزی ديده بگشوده‌ست بر گيتي.

وآن‌زمان کاو در درونِ خويش
(در زلالْ آيينه‌یِ پاکِ ضميرش)
مرگ را نزديک می‌يابد
با تمامِ هستیِ خود آرزو دارد
لحظه‌ای کز زندگانی چشم می‌پوشد
خاکِ گرمِ زادگاه‌اش
-بستر و بالينِ او گردد؛
در همان‌جايی که بر خاک اوفتاده، باز
مهربان مامِ زمين، بگشايدش آغوش؛
گيردش در بر،
-چنان‌چون زاده در آغاز!

نک، عمویِ مهربانِ من
مردِ شاد و پرتلاش و نيک و مردم‌دار
دوستدارِ شهرِ خويش و مردمانِ آن
-حاج محمدهاشمِ سهرابی
از آن سویِ گيتی
-رشکِ فردوسِ برين
از خاکِ امريکا،
آمده تا خاکِ گرمِ زادگاه‌اش
جاودانْ آرامگاهِ پيکرش باشد.

مقدم‌اش بر خاکِ پاکِ زادگاهِ وی گرامی باد!

2
رفتگانِ پيش،
خويش و قوم و آشنا و دوست
برخی اينجايند،
برخی اندر جای‌جایِ اين زمين خفته؛
-روی بنهفته.

زندگان، هرجا
زندگانی‌شان دراز و روزگارانْ‌شان
غرقِ برخورداری از دلخواهِ گيتی باد؛
همچنان کاين نيک‌مردِ رفته‌یِ ما بود.

هان! عموجان، خوش بخواب اينجا
-روان‌ات شاد!

خاندان‌ات را،
خانه‌یِ نيکی و مهر و مردمي، آباد!

م. سهرابی
13890724

Montag, Juni 01, 2009

بدرود !

فعلاً ، عجالةً ، بس !
اگر خواستم بنويسم ، شايد اينجا نوشتم ...