Mittwoch, Juli 11, 2007

داستان ِ مرد ِ کفش‌گر با زن ِ ديبافروش

( از : مرزبان‌نامه )

زروی گفت : شنيدم که ديبافروشی به بازار رفت . مردی زغنی می‌فروخت ، ازو پرسيد که چه مرغی‌ست و به چه کار آيد ؟ مرد گفت : اين مرغی‌ست که هرچه در خانه بيند ، با کدخدای بازگويد . ديبافروش زنی داشت که از ديباچه‌ی ِ رخسارش ، نقش‌بندان ِ چين نسخه‌ی ِ زيبايی بردندی ؛ و صورت‌گر ِ خامه ، مثال ِ او در هيچ کارنامه ننگاشتی . و چنان که محصَنات ِ نابه‌کار را باشد ، پيوسته به رجم‌الظّن ِ شوهر سر زده بودی . ديبافروش چون بشنيد که زغن اين خاصيّت دارد ، رغبت‌اش در خريدن پديد آمد . انديشه کرد که من او را بر احوال ِ خانه‌ی ِ خود گمارم و زن را بدو تخويف کنم ، تا در غيبت ِ من خود را نگاه دارد ، و از رقبت ِ اين مرغ برحذر باشد ؛ و مرا در جزای ِ احوال ِ او چيزی نبايد کرد که موجب ِ رسوايی و هتک ِ پرده‌ی ِ عصمت باشد . دو درم در بهای ِ آن داد و به خانه بُرد . کدبانو را گفت : ای زن ، اين مرغ را نيکو مراعات کن و عزيز دار که او مرغی‌ست به حدس و دانايی از همه‌ی ِ مرغان متميّز . اگر چه چون کبوتر نامه‌بر نيست ، نامه‌های ِ سربسته خواند . از ماه نمّام‌تر و از مشک غمّازتر است . طليعه‌ی ِ غوارب ِ غيب است ، جاسوس ِ شواهق ِ نظر است .
شعر
انَمُّ من النّصول عَلَی خَضَابٍ
و مِن صافی الزُّجَاجِ عَلَی عُقَارِ [1]
هرچه از بيرون بيند ، از درون خبر باز دهد . زن از آن سخن شگفتی نمود و سخت بترسيد . چون ديبافروش بيرون رفت ، کفشگری نوجوان شاهدْ روی ، که گرد ِ کفش ِ او حوران ِ خلد به جای ِ سرمه در ديده کشيدندی ، همسايه داشت ، و زن را ديرينه با او سر و کاری بود . بر عادت ِ گذشته ، فرصت ِ غيبت ِ شوهر نگاه داشت ، و او را به حجره‌ی ِ وصال دعوت کرد .
چون ملاقات اتّفاق افتاد ، زن گفت : نگر به حضور ِ اين مرغ ، دست‌بازی [2] و حرکتی نکنی که او بر کار ِ ما واقف شود و به شوهر رساند . مرد از آن سخن بخنديد و گفت : زهی سخافت ِ عقل ِ زنان و قصور ِ معرفت ِ ايشان . پس سوگندی ياد کرد که با تو جمع آيم و سر ِ قضيب بر منقار ِ او مالم ، تا از آن چه خبر باز دهد !
زن پس از امتناع ِ بسيار که نمود ، به التماس ِ او تن در داد . و آنگه ، هردو چون دو سرو ِ خوشْ‌خرام متمايل دست در گردن ِ يکديگر حمايل کردند . آن يکی چون خرمن ِ گل ِ خيری بر فِراش ِ حريری بيفتاد ، و آن ديگر چون صنوبر ِ نوبر ، کنار ِ او در آمد . پيکان ِ غنچه‌کردار تا سوفار در نشانه‌ی ِ گل‌برگ ِ ياسمين نشاند ، و قطره‌ای چند سيماب ِ ناب ، از اِبريق ِ عقيق در جوف ِ پنگان ِ بلورين ريخت . و راست که از آن کار فراغت حاصل آمد ، سر ِ قضيب را برابر ِ زغن بداشت . زغن از گرسنگی آن‌روز زاغ زده بود ، و به چراغ در روز ِ روشن طعمه‌ای می‌طلبيد . از غايت ِ شره ، پنداشت که آن گوشت‌پاره‌ای است ؛ بجست و منقار و مخلب درو استوار کرد ، چنان که مرد از درد ِ آن بيهوش گشت . زن را گفت : تو اندام ِ خويش را بدو نمای ، باشد که مرا رها کند . زن ، اندام به نزديک ِ زغن برهنه کرد . زغن به چنگی ديگر در اندام ِ زن آويخت و محکم بيفشرد . ديبافروش در اين ميان فرا رسيد ، و دستْ‌بردی که لايق ِ وقت بود ، با هر دو بنمود . و آن افسانه در همه شهر مشهور شد .

[ صص 293 – 289 ]


&
کتاب‌شناخت :
مرزبان‌نامه . سعدالدّين وراوينی . تصحيح ِ محمد روشن . نشر ِ نو . چاپ ِ ‌دوّم ، 1367 .
$
عکس ِ متن :
ص 289 ، ص 290 ، ص 291 ، ص 292 ، ص 293 .

"
شرح ِ برخی واژه‌ها :
مُحصَنه / mohsan-a(-e) – ( إمفـ ) مؤنّث ِ محصَن . 1 - زن ِ پرهيزگار ، زن ِ پارسا . 2 – زن ِ شوهردار . ج . محصنات . [ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ] – در عبارت ِ متن ، معنای ِ دوّم در نظر است . ( و البتّه ، به نظر ِ من ، نويسنده ، هم به معنای ِ نخست گوشه‌ی ِ چشمی داشته ، و هم به‌طور ِ کلّی ، در « محصَنات ِ نابه‌کار » طنزی نهفته است . )
[ با پوزش ِ بسيار ، چون نيک نظر کردم ، متوجّه شدم که اوّلاً اين بی‌ادبی است نسبت به خواننده ! و ثانياً ، اگر بخواهم - از قرار ِ واقع - به شرح ِ واژگان ِ اين داستان بپردازم ، بايد چند صفحه‌ای بنويسم . پس ، از آن چشم‌پوشی می‌کنم ، که هم خود به زحمت نيوفتم و هم به خواننده برنخورد !! ]

?
پابرگ‌ها :
[1] سخن‌چين‌تر از تارهای ِ موی ِ سپيد بر خضاب است و از شيشه‌ی ِ شفّاف بر می . [ ترجمه از مصحّح ، محمّد روشن ]
[2] چنين است در متن . امّا به نظر ِ من « دست‌يازی » درست است . در دو نسخه‌ی ِ ب و چ ، « [ دست ] به من نيازی » آمده ؛ و اين حدس ِ مرا تأييد می‌کند . ( متأسّفانه ، ارائه‌ی ِ نسخه‌بدل‌ها در اين کتاب ، به طرزی بسيار عجيب و سردرگم صورت گرفته . فی‌المثل ، در همين موضع ، نمی‌توان دانست که در دو نسخه‌ی ِ مذکور ، واژه‌ی ِ " دست " بوده يا نه ! )

Freitag, Juli 06, 2007

دو سال گذشت ...

شايد اين‌هم نوعی ادای ِ غير ِ ضروری ِ ديگر باشد ، که برای ِ يک ، دو ، سه ، يا چند‌سالگی ِ وبلاگ‌مان ، مطلب ِ خاصّی بنويسيم . و اصلاً مگر مهم هم هست که من ِ نوعی چند سال است چيز می‌نويسم ؟! شايد برای ِ ديگران نباشد ؛ امّا برای ِ خودم ، خالی از اهميّتی نيست .
يک‌سال ِ ديگر گذشته . وبلاگ‌ام يک‌سال جوان‌تر ، و خودم يک‌سال پيرتر شده‌ام . در اين يک‌سال ، اوضاع ِ مادّی ِ من و خانواده‌ام بدتر نشده ، امّا فرق ِ چندانی هم نکرده . همچنان اسير ِ قرض و وام و بی‌پولی و محنت‌های ِ جورواجوريم . خانه ، همچنان اجاره‌ای است ( و بيست روز ِ ديگر اجاره‌اش سر‌می‌رسد ) ؛ ماشين ، همچنان نداريم ؛ بيمه ، همچنان نيستيم ؛ شادی و تفريح ، همچنان نداريم ؛ ...
و امّا ، در اين يک‌سال ، من نوشتن‌ام را ادامه داده‌ام . کافرتر شده‌ام . خشم‌ام نسبت به اسلام و انقلاب و نظام ِ اقدس ِ الهی هزار برابر شده . و باز هم ، از خشونت و تندی ، فرسنگ‌ها ، دور و دورتر شده‌ام . آنچه آرزو دارم اين نيست که مسلمين را بکشم يا بر عليه ِ اسلام سلاح بردارم . اصلاً . اسلام وجودی است موهوم ، که بر دروغ و جهل و کشتار بنيان يافته ؛ بنا بر اين ، برای ِ نابود کردن ِ آن نيازی به اسلحه هست و نيست . اسلحه و زور لازم است ، برای ِ گرفتن ِ ذوالفقار از دست ِ اذبيای ِ ولايت ِ محمّديّه ؛ و اين کار ، البتّه ، به ما مربوط نمی‌شود و کار ِ ارتش ِ رهايی‌بخش ِ ايالات ِ متّحد ِ جهانی ِ امريکاست . رودررويی ِ نظامی ِ ما با اسلام و مسلمين ، نوعی « اقدام ِ شخصی » محسوب می‌شود ، و کاری است نکوهيده ، و ناسازوار با پيکره‌ی ِ قانون‌مند ِ دهکده‌ی ِ جهانی ، و نظم و نظام ِ آن . و اسلحه لازم نيست ، از آن‌رو که بخش ِ عمده و اصلی ِ کار ( بعد از عمليّات ِ نظامی ) به عهده‌ی ِ ساختارهای ِ فرهنگ‌ساز و آگاهی‌بخش است . و ما ايرانيان ، تنها در اين بخش است که می‌توانيم مؤثّر واقع شويم .

از اين که مسلمين مرا بکشند واهمه‌ای ندارم . اين را به عنوان ِ بخشی محتمل از سرنوشت‌ام پذيرفته‌ام . کسی که به‌راستی خواهان ِ آزادی ِ ايران و ايرانی باشد ، نبايد از کشته‌شدن واهمه کند . اين‌ها ، هزار و چارصد سال است با همين ابزار ِ کشتار و ارهاب و توحّش ، کار ِ خود را پيش‌برده‌اند .
گاه برخی از دوستان و اطرافيان ، به من به گونه‌ای نگاه می‌کنند که انگار اين رفتار ِ من است که غير ِ طبيعی است ؛ امّا اين درست نيست . من بنا به دريافتی درونی و کاملاً ساده و طبيعی ، به اين نتيجه رسيده‌ام که ديگر نبايد باورم را بپوشانم . اين که اسلام و مسلمين ، کماکان ، در همان توحّش ِ کهنه و ديرينه‌ی ِ خود به‌سر‌می‌برند و نمی‌توانند وجود ِ انسان ِ راست و خواهان ِ راستی و آزادی را تحمّل کنند ، عيب ِ ايشان است نه من !
z
و امّا ، از جهاتی ، بسيار خسته شده‌ام و بدم نمی‌آيد که اگر راهی پيدا شود ، برای ِ هميشه از ايرانی‌بودن ِ خود ببرّم و همه چيز را فراموش کنم . همسرم بيش از من خسته است . کاش می‌شد برويم يک گوشه ، در يک کشور ِ آدم‌وار ، چار‌صباحی به معنی ِ واقع ِ کلمه « زندگی » کنيم . خستگی ِ من به اندازه‌ای است که دوست دارم آنجا که می‌روم فارسی حرف نزنم ، به ايران و ايرانی اصلاً و ابداً فکر نکنم ؛ و کلّاً فراموش کنم که اين‌جا در اين خراب‌کده از سر ِ دودول ِ يک اسير ِ اسلام چکيده و از زهدان ِ يک اسير ِ ديگر زاييده‌ام . و به صدای ِ بلند فرياد بزنم : کسّ ِ ننه‌ی ِ ايران ِ آريايی‌تان !!
...
خسته‌ام . امّا همين‌جا می‌مانم ، و با اهريمن می‌جنگم . کجا از اين‌جا بهتر ؟! فقط بايد اين زادگان ِ دروج ، اين نطفه‌های ِ بسم‌الله را بريزيم بيرون . بروند به ماتحت ِ والده‌ی ِ ماجده‌شان ، حضرت ِ اهريمن = الله !

« يهود »

( پاره‌ی ِ نخست : از غريبه‌ها گُل نگيريد ... )
نخستين ياد و خاطره‌ای که از يهود و يهودی در ذهن‌ام باقی است ، مربوط به آغازين سال‌های ِ کودکی است ؛ شايد پيش از ده‌سالگی ؛ که ما بچّه‌ها را از غريبه‌ها می‌ترساندند . و انگار که هر غريبه‌ای ، جهود ِ بی‌رحم ِ نابه‌کاری بود که به بچّه‌ای گلی برای ِ بُوکردن می‌داد . و بچّه ، چشم که باز می‌کرد در اتاقی بزرگ بود ؛ مثل ِ طِنَبی ، که دور تا دور جهودها نشسته بودند .
اسم ِ بچّه را می‌گذارند " محمّد " . بچّه هاج و واج ايستاده ميان ِ اتاق ِ بزرگ يا طنبی . جهود ِ اوّلی صدا می‌زند : « محمّد‌جان ، بيا اين‌جا . » ؛ و پسرک که ترسيده ، آهسته‌آهسته جلو می‌رود . خوب که نزديک می‌شود ، جهود ِ نابه‌کار جوال‌دوزی را که زير ِ لباس‌اش قايم کرده ، به تن ِ بچّه فرو می‌کند . بچّه‌ی ِ بی‌چاره همراه با جيغ ، می‌زند زير ِ گريه . جهود ِ بعدی ، با قيافه‌ای خندان ، پسرک را صدا می‌زند : « محمّد‌جان ، بيا پهلوی ِ من . » ؛ و بچّه – که هنوز نفهميده چرا آن مرد به او جوال‌دوز زد – می‌رود پهلوی ِ مردی که صدا زده . نزديک که می‌شود جهود ِ نامرد او را بغل می‌کند و می‌گويد : چرا گريه می‌کنی محمّد‌جان ؟ و پيش از آن‌که محمّد پاسخ دهد ، جوال‌دوزش را با شدّت در بدن ِ او فرو می‌بَرَد . پسرک داد می‌زند و به ميان‌داو ِ اتاق می‌گريزد ؛ و نمی‌داند به کجا بايد فرار کند . درها همه بسته است . از آن ميان ، جهودی ديگر با قيافه‌ای معترض ، صدايش را بلند می‌کند : « چرا اين بچّه را آزار می‌دهيد . محمّد‌جان ، بيا اين‌جا پسرم . » ...
و اين ماجرا تا آنجا تکرار می‌شود که از محمّد ِ بی‌نوا چيزی جز بدنی سوراخ‌سوراخ نمی‌مانَد . جنازه‌اش را می‌برند می‌اندازند توی چاه و چهره‌ای جايی . و می‌گردند تا بچّه‌ی ِ غافل ِ ديگری پيدا کنند که به غريبه‌ها اعتماد می‌کند .

- باز جهودها بچّه‌ای را « محمّدی / محمّدکُش » کرده‌اند ...

اين را که می‌شنيديم بر خود می‌لرزيديم و زير‌لبی به هرچی جهود است فحش می‌داديم ، و شب‌ها خواب‌های ِ وحشتناک می‌ديديم . شايد خوابی را که من می‌ديدم ، که در آن مرد ِ قصّابی که با دوچرخه در کوچه‌ها می‌گشت ، مرا می‌گرفت و می‌کشت و گوشت‌هايم را می‌فروخت ، در اثر ِ امثال ِ اين شنيده‌های ِ هولناک بوده بود .

Y
ادامه دارد ...