Sonntag, September 25, 2011

اين متن هيچ ربطی به احمد شاملو ندارد...

پيش‌ازين، يک‌بار اين نوشته را در ايميل‌های‌ام ديده و خوانده بودم؛ امّا آن‌جا، به شاملو نسبت داده نشده بود. و امشب، جايی در فيس‌بوک (در يکی از گروه‌ها، که تا اين‌لحظه 989 هم‌گروه دارد) ديدم که به شاملو نسبت داده شده...
ابتدا خواستم اين چارسطر را آن‌جا بياورم؛ امّا نتوانستم بر نگرانی‌ام از آزردگی يک دوست چيره شوم؛ اين شد که گفتم روی ديوار خودم بياورم... (عيناً با همان خطاب)
نخست نوشته را بخوانيد؛ و بعد، اگر دوست داشتيد، چارکلمه‌ی فقير را هم مطالعه خواهيد فرمود!
(بديهی‌ست دوست‌تر می‌داشتم که متن نوشته را بنا به شيوه‌ی خاصّ خود، به‌حيث تايپ-حروف‌نگاری، مختصر ويرايشی بکنم؛ امّا نکردم، به‌دلايلی...!)

در حسرت ايرانی بودن (احمد شاملو)
من ايرانی نيستم چون نامم عربی ست. من ايرانی نيستم چون وقتی بدنيا امدم در كًوشم اذان عربی خواندند. من ايرانی نيستم چون وقتی بمدرسه رفتم مادر و پدرم بالا سرم قران كًرفتند و در مدرسه بما ايين محمد را اموزش دادند نه كًفتارنيك و پندار نيك. من ايرانی نيستم چون وقتی ازدواج كردم به زبان عربها و به ايين عربها ازدواج كردم. من ايرانی نيستم چون هزاران كيلومتر راه را طی ميكنم تا به پابوس امام هشتم شيعيان و از نوادكًان پيامبر اعراب بروم اما كمی انطرفتر به ارامكًاه فردوسی نمی روم. من ايرانی نيستم چون اعياد فطر، قربان، مبعث و غدير را تبريك ميكًويم و شاد باش می شنوم اما نميدانم كه جشن سد چكًونه روزيست. من ايرانی نيستم چون دهه ی محرم سياه به تن ميكنم برای عزاداری كسانی كه وطنم را اشغال كردند، مردانش را كشتند و زنانش را به غنيمت بردند اما روز مركً بابك خرمدين را نمی دانم. من ايرانی نيستم چون حرف كه ميزنم بيشتر به عربی ميماند تا به فارسي. من ايرانی نيستم چون عربها پ ندارند و ميكًويم فارسی نه پارسي. من ايرانی نيستم چون در كشوری بدنيا امدم كه روی پرچمش عربی نوشته اند نه فارسي. من ارزوی ايرانی بودن هم ندارم چون اينقدر دست نيافتنی ست كه ارزويش را نميتوان كرد. من حسرت ايرانی بودن دارم!

?
و نظر من:
دوست عزيز،
اين حرف‌ها هيچ ربطی به شاملو ندارد؛ مگر اين‌که به‌غير از شاملوی مشهور، شاعر بزرگ معاصر، احمد شاملوی ديگری هم داشته بوده باشيم!
بديهی‌ست که من اوّلاً همه‌ی نوشته‌های شاملو را نديده و نخوانده‌ام، ثانياً به فرض خواندن، محال است که بتوانم همه را به‌ياد داشته باشم؛ امّا با شناختی که از شاملو و انديشه‌های او، و به‌ويژه «طرز سخن» و «چندوچون نگرش» او دارم، با اطمينان عرض می‌کنم که اين سخنان از شاملو نيست...
می‌دانم که به‌احتمال قوی، شما مطلب را مستقيماً از يکی از کتاب‌های شاملو (و يا به‌هرحال منبعی معتبر) تايپ نفرموده‌ايد، بلکه بنا به شيوه و رويّه‌ی معمول در اينترنت (که متأسّفانه همه‌ی ما به آن آلوده و دچار شده‌ايم)، آن را از سايت يا وبلاگی برگرفته‌ايد... بنابراين مطمئن‌ام که از حرف من دلگير نمی‌شويد!
اگر حمل بر خودبينی نشود، بايد بگويم چنانچه کسی اين متن را به من (که در برابر و به‌قياس شاملو، رقمی محسوب نمی‌شوم؛ و نسبت به موضوع و مضمون نيز، -البتّه فقط- تا حدودی، همداستانی دارم) نسبت می‌داد، به‌اندازه‌ی يکی‌دو فقره کوه آتشفشان فعّال، عصبانی می‌شدم!!

‏يکشنبه‏، سوّم مهرماه، 25 سپتامبر‏، 2011

روضه‌ی حضرت آية‌الهخامنش‌العظمیٰ کورش کبير (که اصلاًم کون‌شون «لق» نبوده!)، بالای پلّه‌های مقبره‌شون!

روزی بزرگان ايرانی و مريدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ايران‌زمين دعای خير کند؛ و ايشان بعد از ايستادن در کنار آتش مقدّس، اين‌گونه دعا کردند:
خداوندا، اهورا مزدا!
ای بزرگ آفريننده‌ی اين سرزمين بزرگ!
سرزمينم و مردمم را از دروغ و دروغ‌گويی به‌دور بدار!
بعد از اتمام دعا عده‌ای در فکر فرو رفتند، و از شاه ايران پرسيدند که چرا اين‌گونه دعا نموديد؟ فرمودند: چه بايد می‌گفتم...؟
يکی جواب داد: برای خشکسالی دعا می‌نموديد؟
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلوگيری از خشکسالی... انبارهای آذوقه و غلّات می‌سازيم.
ديگری اين‌گونه سؤال نمود: برای جلوگيری از هجوم بيگانگان دعا می‌کرديد؟
ايشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی می‌سازيم و از مرزها دفاع می‌کنيم.
گفتند: برای جلوگيری از سيل‌های خروشان دعا می‌کرديد؟
پاسخ دادند: نيرو بسيج می‌کنيم، و سدهايی برای جلوگيری از هجوم سيل می‌سازيم.
و همين‌گونه سؤال کردند و به همين‌ترتيب جواب شنيدند...
تا اين‌که يکی پرسيد: شاها! منظور شما از اين‌گونه دعا چه بود؟!
و کوروش تبسمی نمودند و اين‌گونه جواب دادند:
من برای هر سؤال شما جوابی قانع‌کننده آوردم؛ ولی اگر روزی يکی از شما نزد من آيد و دروغی گويد که به ضرر سرزمينم باشد، من چگونه از آن باخبر گردم و اقدام نمايم؟ پس بياييم از کسانی شويم که به راست‌گويی روی آورند؛ و دروغ را از سرزمينمان دور سازيم... که هر عمل زشتی صورت گيرد باعث اولين آن دروغ است.

&
منبع نقل (قبل از مختصر ويرايش ما):
http://cyruskingofkings.com/post/17
روضه را، نخست اين‌جا ديدم:
جبهه ايران ازاد.ارتش اريايی ايرانويچ.حکومت سکولار
https://www.facebook.com/groups/etehade.mihani/?view=permalink&id=200417566693011
(به املاء «عنوان» گروه، دست نزدم تا بتوانيد داوری کنيد!!!!!)

اگر به خانه‌ی من آمدی...

(شعری از غادة‌السّمان؛ سوريّه)

اگر به خانه‌ی من آمدی
برايم مداد بياور مداد سياه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زيبايی در قفس نيفتم
يک علامت هم روی قلبم تا به هوس هم نيفتم!
يک مداد پاک‌کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخی‌شان، سياهم کند!
يک بيلچه، تا تمام غرايزم را از ريشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گويا!
يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايی بخورد
و بی‌واسطه‌ی کلاه کمی بيانديشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اينگونه فريادم بی‌صداتر است!
قيچی يادت نرود،
می‌خواهم هر روز انديشه‌‌هايم را سانسور کنم!
پودر رختشويی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ بايد واقع‌بين بود!
صداخفه‌‌کن هم اگر گير آوردی بگير!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب حيوان می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
يک کپی از هويّتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دينی به قصد ارشاد،
فحش و تحقير تقديمم می‌کنند،
به ياد بياورم که کيستم!
ترا به خدا ... اگر جايی ديدي حقي مي‌فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح می‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برايت ماند
برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يک انسانم
من هنوز يک انسانم
من هر روز يک انسانم ...


&
از ايميل يک دوست...
و در جست‌وجويی که برای يافتن متن اصلی کردم (و متأسفانه آن را نيافتم)، متن فارسی را در چند سايت و وبلاگ ديدم؛ ازجمله اين‌جا:
http://www.ashpazonline.com/weblog/tabassom407/161895

اگرچه سواد عربی‌اش کلاً نم ورداشته، چنانچه متن اصلی را جايی يافتيد، حتماً فقير را هم خبر کنيد...
×××
صفحه:
https://www.facebook.com/GHADA.AlSAMAN