Samstag, Juni 30, 2007

فی مدح ِ الشّيخ گرزالدّين ابوالعبّاس ِ رومی دامت دولته

( از : خواجوی ِ کرمانی )

بنده دارد بارگی بس نامدار و معتبر
در بزرگی داستان و در سرافرازی سمر

سيم‌بخشی تنگ‌چشم و ، سخت‌جانی سنگ‌دل
بادپايی گرم‌خيز و ، قلعه‌گيری تاج‌ور

قائم‌الليلی که شب تا صبح باشد در قيام
صائم‌الدّهری که باشد بی‌نياز از خواب و خور

گاه گيرد همچو ماری گرزه اندر غار جای
گاه گردد همچو شيری شرزه اندر کوه و در

گاه سقّايی کند چون مفلسان از بهر ِ سيم
گاه کنّاسی کند چون ناکسان بر بوی ِ زر

همچو مرغ ِ خانگی در زير دارد بيضه ، ليک
قاف تا قافش بُوَد مانند ِ عنقا زير ِ پر

مدخلش در مُلک ِ شام و ، از تری او را مدد
منزلش در بند و ، در تاريکی او را آبخور

او ز مُلک ِ روم و ، در موصل عَلَم بفراخته
ليک ، خيل ِ زنگبار آورده بر خيلش حَشَر

قلعه‌ی ِ او گرده‌کوه و ، چشمه‌ی ِ او آب‌گير
سير ِ او در ترّ و خشک و ، او مسافر خشک و تر

آن‌که پيش ِ دوست گردن می‌نهد در حلّ و عقد
وآن‌که سر در پای ِ دشمن می‌نهد در کرّ و فرّ

هرکجا باشد گُلی ، خاری پديد آيد از او
هرکجا باشد سهی‌سروی از او آيد به بر

پيش ِ هرکس برنخيزد ، از سر ِ کبر و مَنی
جز برای ِ دلبران ِ سروقدّ ِ سيم‌بر

حدّت ِ او در دوار ، امّا ز ادرارش فتور
قوّت ِ او در ورم ، امّا ز افلاجش خطر

غايت ِ امکان ِ اصل و ، علّت ِ ايجاد ِ نسل
موجب ِ اِنتاج ِ خلق و ، ماده‌ی ِ نشر ِ بشر

زاهدان را پای‌مال و ، شاهدان را دست‌گير
دوستان را پرده‌دار و ، دشمنان را پرده‌در

گاه همچون ماهی‌يی کز قُلزم افتد بر‌کنار
گاه چون ديوی که از قرّابه آرندش به‌در

همچو کبکی کوهساری ، جسته بيرون از قفس
همچو سروی جويباری ، رُسته در پايش خضر

چون درفش ِ اژدها‌پيکر فرود آرد ز کوه
بينی‌اش چون اژدهايی خفته در زير ِ کمر

گَه چو ملّاحان ، ز کشتی بر فرازَد بادبان [1]
گَه چو غوّاصان به دريا در شود بهر ِ گهر

بر در ِ هر درگهی بر‌پای باشد چون عَلَم
در پی ِ هر حجره‌ای بر‌کار باشد چون حجر

نيک شوخی سربزرگ ، امّا قوی‌نفسی نفيس
بس وجودی نازک ، امّا سخت کوری بی‌بصر

ماهی‌يی ، ماهی ؛ غلط گفتم ، که مرغی خايه‌دار
هدهدی برکنده‌پر ؛ نی نی ، عقابی تيز‌پر

گَه برافرازد عَلَم از حدّ ِ شهرستان ِ لوط
گَه به سوی ِ چاه ِ بابِل باشدش عزم ِ سفر

گَه بُوَد در بند ِ قبچاقی بتان ِ سرو‌قد
گَه زند سر بر در ِ مه‌پيکران ِ کاشغر

شاهدانش يار ِ غار و ، آشيانش پای ِ غار
مسکنش در بند و ، نوروزش همه شب تا سحر

از دوپيکر طالع و ، رأسش مقابل با ذنب
منزلش کفّ‌الخضيب ، امّا قِرانش با قمر

راست چون طفلی است کآيد از دهانش بوی ِ شير
عورتش خوانم که در پرده‌ست و ، او فی‌الجمله نر

بادگيری زان صفت کس را نباشد بر گذار [2]
زآبگيری همچنان ، کس را کجا باشد گذر

گَه بگريد زار و ، سر بر زانوی ِ حسرت نهد
گَه برآرد سر ، که : چون من کيست در عالم دگر ؟

چون بجنبد ، نعره برخيزد ز گردون ، کالفرار
چون برآرد سر ، فغان از کوه آيد ، کالحذر

افعی‌يی با مُهره ؛ نی نی ، گردنی با گردران
نامه‌ی ِ سرمُهر ؛ نی نی ، خامه‌ی ِ ببريده‌سر

گر به چاهی درفتد در تيره‌شب ، عيبش مکن
زآن‌که او کور است و ، شب تار و ، لب ِ چاهش ممر

فاعل ِ مفعول ِ مطلق ، رفع و نصب اِعراب ِ او [3]
مصدری لازم ، وليکن تعدی‌اش بی حرف ِ جر

عاملی جازم که هرگَه کاو شود ملحق به جمع
جمله را از مبتدای ِ فعل ِ او باشد خبر [4]

فتح ِ او در ضمّ ، وليکن کسر ِ او در نفی ِ فعل
او عَلَم ؛ وآن‌گاه در ترکيب ِ شرطی معتبر

شعبه‌ی ِ لين و ، بترکيت نگارين گشته حاد
زير کش ليکن ز زير افکنده او را ناگزر

زخمه‌ی ِ او در دوگاه ، امّا مقام ِ او سه‌گاه
چون وتر پيوسته بر‌ساز و ، چو سازی بی‌وتر

شيخ گرزالدّين ابوالعبّاس ِ رومی ، پير ِ نجد
آن‌که در هر حلقه ذکرش می‌رود ، يعنی دگر

او کند درمان ِ درد ِ هر نگون‌بختی که هست
دشمن ِ جاه ِ خديو ِ دين‌پناه ِ دادگر

هرکه را سخت آيد اين معنی ، ز خواجو ، گو مرنج
نطق ِ عيسی را چرا منکر شود هر کرّه‌خر

خواستند از من که چيزی اندرين معنی بگو
ور کسی عيبی کند ، گو از سر ِ اين درگذر


[ ديوان ِ خواجو ؛ صص 159 – 157 ]


&
کتاب‌شناخت :
ديوان ِ اشعار ِ خواجو ِ کرمانی . به اهتمام و تصحيح ِ احمد سهيلی خوانساری . انتشارات ِ پاژنگ . چاپ ِ دوّم ( برای ِ انتشارات ِ پاژنگ ، چاپ ِ اوّل ) ، بهار ِ 1369 . ( تيراژ : 3300 . )
متن ِ عکسی : ص 157 ، ص 158 ، ص 159 .

$
يادآوری :
بسياری از ابيات ِ اين قصيده نياز به شرح ِ واژگانی – و گاه تصويری – دارد . اگر فرصت کنم اين کار را خواهم کرد ؛ و اگر نکنم ، نخواهم کرد . کسانی که مشکلی دارند ناچار بايد به فرهنگ – و گاه فرهنگ‌ها – مراجعه کنند .
اهريمن ، و اتباع ِ نکبات‌اش : فقر و پريشان‌حالی و سرگردانی ، حال و حوصله‌ی ِ کار برای‌ام نگذاشته‌اند ...


?
پابرگ‌ها :
[1] در اصل چنين است : گه چو ملّاحان ز کشتی بر فراز بادبان .
وجهی که در متن آمده ( ... بر فرازَد بادبان ) ، تصحيح ِ قياسی ِ نگارنده است ؛ با توجّه به مصرع ِ دوّم .
[2] اين مصرع را ، « اوُم نی روشن » ؛ اعنی : نمی‌فهمم !
[3] اين‌هم ، « اوُم نی روشن » . حتّی با دو تن از دوستان ِ عربی‌فهم نيز ، اين فقره – و برخی مصرع‌های ِ بعدی – را مطرح نمودم ؛ امّا به نتيجه‌ای – چنان که بايد – نرسيديم .
[4] اين بيت ، و دو بيت ِ بعد را هم « اوُم نی روشن » . از دست ِ دوستان هم کاری برنيامد ايدون !
به‌ويژه بيت ِ « شعبه‌ی ِ لين و ... » را که در خواندن‌اش هم مشکل دارم ، و نمی‌فهمم چگونه بايد خواند . و آيا اصلاً آنچه در متن آمده درست است يا نه . « ترکيت » را تا‌به‌حال جايی ديگر نديده‌ام ...

C
از خوانندگان ِ عزيزی که اين قطعه را می‌خوانند و عربی‌شان نم‌کشيده نيست ، و نکته‌ی ِ شاعر را می‌فهمند ، خواهش می‌کنم دست ِ اين فقير را هم بگيرند .

Montag, Juni 25, 2007

کردگار ِ خويش

از ياد برده‌ايم چرا روزگار ِ خويش
آن اوج ِ عزّت و شرف و افتخار ِ خويش ؟
آن روزهای ِ روشن ِ پيروزمند ِ پاک
بگذشت و ، مانده‌ايم به شب‌های ِ تار ِ خويش
برخی به گِرد ِ گيتی ، آوارگان شديم
جمعی غريب مانده همی در ديار ِ خويش
هرگز بدين نمط به زبونی نيوفتد
قومی که خويش گشته بُوَد کردگار ِ خويش
تا کی به خويش نسبت ِ بيگانگی دهيم ؟
تا کی به کام ِ خصم ببينيم يار ِ خويش ؟
----------« کاری که با خداست ، ميسّر نمی‌شود
----------ما خود خدا شويم و ، برآريم کار ِ خويش ! » Y


3 تير 86


$
[Y] اين بيت را – که متأسّفانه نمی‌دانم از کيست – نخستين بار در اين نوشته‌ی ِ دوست ِ عزيز آريا ديده‌ام . ( بی‌نياز از گفتن است که قطعه‌ی ِ حاضر [ که می‌توان آن را « قصيده‌ی ِ کوتاه » يا « غزل واره » دانست ] به اقتفا ، و در استقبال ِ همين بيت ِ جانانه ، گفته شده است . )
بيت ِ بسيار زيبا و عميقی است ؛ اگرچه ، به نظر ِ من ، چيزی از جنس ِ تناقض در آن هست ! و ناچاريم که « خدا » ی ِ آن را به دو گونه در نظر بگيريم : در مصرع ِ نخست ، همان است که می‌شناسيم ، و در اسلام به آن " الله " می‌گويند ؛ و در مصرع ِ دوّم ، به وجه ِ مفهومی ِ « کردگار » آمده ؛ و مقصود از آن ، خود ِ انسان است ...

Donnerstag, Juni 21, 2007

گمرک‌خانه ناپيدا


نگاه جهان پيمايم، که هنوز از چشم نرفته، بچشم بازگرديد
در بينشی که برايم از راه دراز، آورد
آلوده از درد بود
و من از او سپاسگزار
و در شگفت بودم که اين تلخی دردش از چيست؟
او جائی درميان راه، نايستاد تا بياسايد
و فضای ميان من و آنچه ميديدم، تهی بود
و آنرا چنان تند پيمود
که کسی نميتوانست باو برسد تا زخمه اش بزند

روزی بيخير از نگاهم، سايه به سايه، پنهان به همراهش رفتم
ميخواست که از ديده بيرون آيد
که نشان ايست را، برروی تيری ستبر که راه را می بست ديدم
اينجا گمرک خانه بود
بازرس، جامه دان بزرگ ولی سبکِ نگاهم را با بدبينی گشود
و تا تـه ِ نگاه را، زير و رو کرد
در نگاهم، گستاخی ابليس را ديد
در نگاهم، شک دکارت را ديد
در نگاهم، نيشخند سقراط را ديد
در نگاهم، دريدگی عبيد را ديد
در نگاهم، عشق به ولگردی را ديد
در نگاهم، مشت توانای مولوی را ديد که درهارا ميکوفت تا باز شوند
در نگاهم، کليد جمشيد، برای گشودن درهای راز را ديد
در نگاهم، تيزی بالهای شهباز را ديد
در نگاهم، مهربه گيتی ميدرخشيد
در نگاهم، نوازش آبهای صاف چشمه های شيرين بود
در نگاهم، نرمی و مدارائی در برخور با اضداد بود
در نگاهم، مرغ زيرک حافظ را ديد که به هيچ دامی نميافتاد
در نگاهم، چنگهای درازم را ديد که به هر چه ميرسيد ميگرفت
در نگاهم، دهانه آتشفشان هستی ام را ديد
در نگاهم، دستی را ديد
که برسينه دروغی ميزند که نام حقيقت دارد

و گمرک چی گفت: ميدانيد که خروج اينها از مرز، ممنوعست!
نگاه گفت: آنکه مرا فرستاده، مرا با اين زاد راه بسيج ساخته
ولی گمرکچی آن را نپذيرفت، و گفت:
بايد بی اينها، ازخود، بيرون بروی

نگاهم، بی تاب بود، تا درپی انجام وظيفه اش بشتابد
همه اين ها را در انبار گمرکخانه سپرد، و رسيدی دريافت کرد
و پس از بازگشت، آنچه را سپرده بود، پس گرفت
و همه آنها، در انبار گمرکخانه، پوسيده و گنديده بود
و شرمزده، پيش من آمد
و از ماجرائی که ميان راه، پيش آمده بود، دم فرو بست
ولی ازآنچه در پايان راه ديده بود
گزارشی بس گسترده به من داد
و من از آن روز ديگر، اعتمادم را از نگاهم از دست دادم


&
مأخذ :
اخبار روز
پنج‌شنبه ۲۴ خرداد ۱٣٨۶ - ۱۴ ژوئن ۲۰۰۷
"
يادآوری :
دو مورد نادرستی ِ حروف‌نگاری به تايپ راه يافته است ، که بايد اصلاح می‌شد ( بيخير / بيخبر ؛ برخور / برخورد ) ؛ امّا از اصلاح ِ آن خودداری شد ، تا « عين ِ نقل » محفوظ مانده باشد ...
در نسخه‌ای که اين‌جا نقل داده‌ام ، هم اين‌ دو مورد اصلاح شده ، و هم کلّ ِ شعر را به شيوه‌ی ِ خود حروف‌نگاری نموده‌ام ( منظورم به برخی ويژگی‌هاست ؛ مانند ِ : جدا‌نويسی ؛ فاصله‌ی ِ پيش و پس از نشانه‌های ِ کمک‌خوانشی ؛ استفاده از « ی » به جای ِ همزه ، در " جائی " ، " مدارائی " و ... ) .


$
داستان ِ کوتاه :
رقص ِ شکوفه ( مرضيه ستوده )