Dienstag, Februar 27, 2018

نظريه‌ی امّ‌القریٰ (از ويکی‌پديا، دانشنامه‌ی آزاد)

نظريه‌ی امّ‌القریٰ

نظريه‌ی اُمّ‌القُريٰ (به معنی مادر قريه‌ها) نظريه‌ای برای تبيين خط مشی سياست خارجی و تحليل مرزهای قدرتِ نظام جمهوری اسلامی ايران و موقعيت ايران در جهان اسلام است که در دهه‌ی  ۱۳۶۰ از سوی محمدجواد لاريجانی مطرح شد. بر اساس اين نظريه جهان اسلام يک امت واحد است و ملاکِ وحدتِ امت رهبری آن است. اگر کشوری بتواند با تشکيل حکومت اسلامی سطح رهبری خود را از مرزهای سرزمينی‌اش فراتر برد، در موقعيت ام‌القرای جهان اسلام قرار می‌گيرد.

از نظر مبتکران اين نظريه، ايران پس از انقلاب اسلامی در چنين جايگاهی قرار گرفته و روح‌الله خمينی با تأسيس حکومت مبتنی بر ولايت فقيه در دو شأن رهبر ايران و رهبر امت اسلام قرار گرفت. به اين ترتيب حکومت ايران بايستی علاوه بر منافع ملی به منافع جهان اسلام نيز بپردازد و ديگر کشورها نيز موظف‌اند از ايران به عنوان ام‌القرای جهان اسلام حمايت و دفاع کنند. در صورتی که ميان منافع ام‌القرا و منافع امت تعارضی پيش آيد منافع امت همواره مقدم است مگر در حالتی که مسئله بر سر حفظ نظام اسلامی در ام‌القری باشد. بر اساس اين نظريه حفظ امّ‌القریٰ بر هر چيز ديگر اولويت دارد و در صورت لزوم می‌توان احکام اوليه‌ی اسلامی را هم برای حفظ آن به تعويق انداخت. [1]

نظريه‌ی ام‌القری در کنار نظريه‌ی ملی‌گرايی اسلامی و نظريه‌ی صدور انقلاب يکی از نظريات اصلی در تبيين جايگاه جمهوی اسلامی ايران در جهان اسلام است. ام‌القری در مقايسه با دو نظريه‌ی ديگر بيشتر بر مفهوم «حکومت اسلامی» و «مصلحت نظام» تأکيد دارد در حالی‌که در ملی گرايی اسلامي؛ ملت اسلامی ايران با توجه مرزهای جغرافيايی کشور در چارچوب مفهوم دولت-ملت مدرن تحليل می‌شود و در نظريه‌ی صدور انقلاب هم آرمان «استمرار انقلاب اسلامی» بيش از هر چيز اهميت پيدا می‌کند. [2]

برخی از اظهارات روح‌الله خمينی به عنوان شاهدی بر صحت نظريه‌ی ام‌القری مورد استناد قرار گرفته‌اند. برای مثال وی در جايی می‌گويد: «الآن چشم‌های همه مردم دنيا به ايران دوخته شده... و اگر شکستی پيش آيد خيال نکنيد که اين شکست برای ايران است بلکه برای همهٔ مستضعفان جهان واقع می‌شود». اين اظهارات در واقع رابطه‌ای ديالکتيکی ميان سرنوشت جمهوری اسلامی ايران و جهان اسلام برقرار می‌کند و از اين نظر که مصالح ايران را به عنوان ابزار و مقدمه‌ای بر تأمين مصالح جهان اسلام مطرح می‌کند به نظريه‌ی ام‌القری نزديک است. [3]

پس از پايان جنگ ايران و عراق و مرگ آيت‌الله خمينی سياست‌ها و راهبردهای ايران عمدتاً بر اساس نظريه‌ی رئاليستی ام‌القری شکل گرفت که عملاً جايگزين تئوری ايده‌آليستی «صدور انقلاب» شده‌است.

&
منابع:
داوود فيرحی. نظام سياسی و دولت در اسلام. چاپ اول. تهران: سازمان مطالعه و تدوين کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها، بهار ۱۳۸۲. صص ۲۶۰-۲۶۲. ISBN 964-459-701-X.
گفتگو با دکتر محمدجواد لاريجانی / نظريه‌ی امّ‌القریٰ برای جمع بين آرمان‌ها و منافع ملی طراحی شد روزنامه رسالت، ۲۳ بهمن ۱۳۸۶
نگاهی بر دکترين امّ‌القریٰ و جايگاه آن در سياست خارجی ايران روزنامه رسالت، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۶


?
پابرگ‌ها:

[1] داوود فيرحی، ۱۳۸۲، ۶۰-۲۶۱
[2] داوود فيرحی، ۱۳۸۲، ۲۶۲
[3] داوود فيرحی، ۱۳۸۲،۲۶۵

Donnerstag, Februar 22, 2018

عرفان و سلطه‌یِ آن

عرفان و سلطه‌یِ آن

در ميانِ آثارِ کهنِ ادبِ فارسی، تا کنون –و به‌ويژه بعد از شکستِ نسبیِ جنبشِ روشن‌انديشی و خردگرايیِ سکولارگونه‌یِ عصرِ بيداری، که با کناره‌گزينیِ چهره‌هایِ شاخصِ آن در دورانِ رضاشاهی[1] تحقّق يافت- بيشترين توجّه و روی‌کردِ ما به آثارِ به‌اصطلاح عرفانی بوده. اگرچه، اين وضع تا حدّی طبيعی‌ست؛ چرا که اين آثار، حجمِ عمده‌یِ ميراثِ ادبیِ کهنِ ما را اشغال کرده است!
در تمامیِ دوره‌یِ دوّمِ سلسله‌یِ پهلوی، اين گرايشِ عمومی بر محيط‌هایِ مدرسیِ ما (دانشگاه‌ها و مجلّاتِ ادبیِ هم‌محور) هم‌چُنان چيرگی داشته؛ و در دوره‌یِ سی‌ساله‌یِ اخير، به دلايلِ کاملاً آشکار، تحتِ حمايتِ مستقيم و غيرِمستقيمِ نظامِ اقدسِ الهی، به گرايشِ عمده و کاملاً غالب بدل گشته است. از شاهنامه و کليله و دمنه و چند مورد استثنایِ ديگر که بگذريم، آثارِ ادبیِ غيرِ عرفانی، همواره موردِ بی‌مهری بوده و جز در بحث و بررسی‌هایِ صرفِ فنّی، مجالِ طرح نيافته است.
اين وضع، در حيطه‌یِ آثارِ منظوم، آشکارگیِ بيشتر داشته. صدالبتّه، از اذعان و اعتراف به اين نکته گريزی نيست که در ميانِ مجموعِ آثارِ ادبیِ کهن، آثارِ مشخّصاً خردگرا و اين‌جهانی، کاملاً در اقليّت قرار دارد؛ و غلبه‌یِ حجمی –به‌ويژه از سده‌یِ ششم به اين‌سو- با آثارِ تصوّف و عرفان است.
منطق‌الطّير، ديوان، و تذکرة‌الاوليایِ عطّار، [حديقه‌یِ سنايی،] مرصادالعباد، کيميایِ سعادت، سوانحِ احمدِ غزّالی، [تمهيدات و نامه‌هایِ عين‌القضات،] لمعات و ديوانِ عراقی، و به‌ويژه مثنوی و ديوانِ کبيرِ مولوی، [و ديوانِ حافظ] بخشی بسيار قابلِ توجّه از ميراثِ عرفان و تصوّف به‌شمار می‌رود؛ و تلاش می‌شود که اين دسته از آثار، به‌عنوانِ برجسته‌ترين و عالی‌ترين نمودهایِ انديشه و فرهنگِ ايرانی به‌شمار آيد. امّا ميراثِ ادبِ فارسی-ايرانی هرگز به‌نقد کشيده نشده؛ و صرفاً به‌سائقه‌یِ نگر و انگاره‌یِ مسلّطِ دينی‌ست که آثارِ مزبور بر سايرِ آثار برتری يافته و به‌صورتِ نمودگارِ فرهنگِ ما درآمده است.
چُنانچه به‌ديده‌یِ نقد، و سنجشِ خردگرايانه‌یِ زندگی‌پرستانه در آثارِ تصوّف و عرفان بنگريم، به نتايجی ناباور خواهيم رسيد: چکيده‌یِ نگره‌یِ تصوّف، بی‌اعتنايی به زندگیِ راستين، و پناه‌بردن به دنيايی‌ست لبريز از خودستيزیِ دروغين و توهّماتِ زندگی‌سوز؛ به‌اضافه‌یِ زمزمه‌واری در مخالفت با پاره‌ای خصلت‌هایِ دينی: ريا و...!
در حقيقت، يکی از مهم‌ترين عواملِ واپس‌ماندگیِ عميق و همه‌جانبه‌یِ انسان و جامعه‌یِ ايرانی، چيرگیِ مقبول و نقدناشده‌یِ اين توهّماتِ مخرّب است. باورمندیِ ديرينه‌یِ ما به عظمت و اهمّيّتِ اين آثار و آموزه‌هایِ ويرانگر و تباهی‌آورِ آن، از سويی، و تناقضِ ذاتیِ اين ذهنيّت با زندگی و بهره‌وری، از سویِ ديگر، ما را چُنان در منگنه‌یِ سرگشتگی و انفعال و سرسری‌زندگی‌کردن، و تناقضِ باور و نياز گرفتار نموده که سراپا زمين‌گير شده‌ايم؛ و در هستیِ خمود و تيره‌یِ ما، نشانی از زندگی برجای نمانده است.
روزگارانی بسيار دور، برایِ مدّتی حدوداً از نيمه‌یِ سده‌یِ سوّم تا اواخرِ سده‌یِ پنجمِ هجری، عرفان با دين سرِ ستيز داشت، امّا دين بر آن چيرگی يافت، و تصوّف جایِ عرفان را گرفت. از آن زمان به‌بعد، ستيزه‌یِ خانقاه با مسجد-مدرسه، ستيزه‌ای صرفاً صنفی بوده است؛ امّا متأسّفانه اهلِ انديشه‌یِ ما دوست می‌دارند که بر اين واقعيّت چشم بپوشند، و انگاره‌هایِ صوفيانه را مبيّنِ روشن‌انديشی و کمال و ضدِّ دين وانمود کنند. گول‌خوارگیِ شومی که 9-8 قرن دوام يافته است...

م. سهرابی
1387/05/28
[تايپ: 18 بهمن 1396]

?
پابرگ‌ها:

[1] اين نيز يکی ديگر از شگفتی‌هایِ سرگذشتِ ما در دورانِ درخشانِ پهلوی است که به عللی انحرافی، روشن‌انديشانِ نسلِ مشروطه‌یِ ما (امثالِ دهخدا و بهار و...) به‌حالتِ قهرگونه، به گوشه‌یِ کتابخانه‌ها پناه بردند!

Dienstag, Dezember 12, 2017

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]

قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.

«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!

ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):

گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد

(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:

&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک