Freitag, Februar 24, 2017

اين کجا و آن کجا! - (پيرامونِ تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی و محمّد / مسيحيّت و اسلام)

اين کجا و آن کجا!
(پيرامونِ تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی و محمّد / مسيحيّت و اسلام)

اين يادداشت را بايد طرح‌گونه‌ای از يک کتاب دانست. با گسترشِ موضوع، و ارائه‌یِ دقيقِ اسناد و شواهد، و بحث در آن‌ها، کتابی خواهيم داشت شايد لااقل در 300 صفحه.
در بايستگیِ اين بررسی و پژوهش
برایِ پرداختن به اين موضوع، دستِ‌کم دو ضرورتِ اصلی می‌توان سراغ کرد؛ يا به عبارتِ ديگر، دو زمينه‌یِ فحص و بحث، در گستره‌یِ گپ‌وگفت‌ها و زندگیِ امروزينِ ما وجود دارد که درآن با يک‌سان‌پنداری و يک‌نوع‌انگاریِ عيسی/محمّد و مسيحيّت/اسلام، نتايج و عوارضِ گمراه‌کننده و ويرانگری پديد می‌آيد، که پيش‌گيری ازآن ضرورت دارد:
نخست اين که، بسياری از تحليل‌گران و پژوهندگانِ مسائلِ خاص، به‌ويژه در اصلی‌ترين موضوع و معضلِ کنونیِ هستیِ ايران و ايرانی، يعنی جست‌وجویِ راه‌کارِ نابودیِ نظامِ مرگ‌بارِ جمهوریِ اسلام، دچارِ اين پنداشتِ ناروا شده‌اند که همانندِ غربيان که آيينِ مسيح -يا درست گفته باشيم، کليسایِ آن- را به‌کناری رانده، و دستِ آن را از دستگاهِ سلطه‌یِ دنيوی کوتاه کرده‌اند، ما نيز می‌توانيم دندان‌هایِ اسلام را بکشيم؛ و آن را مانندِ حيوانی دست‌آموز، در گوشه‌ای از خانه-زندگیِ خود نگاه داريم!
دو ديگر اين که، اغلبِ خداناباوران و دين‌ستيزان، در ستيزه با شريعتِ محمّديّه، با استناد [ِ واهی] به يگانگیِ گوهری، همزمان، کلّيّتِ اديان را موردِ ردّ و انتقاد قرار می‌دهند.

پيامدِ زيان‌بارِ فقره‌یِ نخست، به‌اندازه‌ای سنگين و مخرّب است که می‌تواند کلِّ ساز-و-کارِ رهايیِ ما را مختل، متوقّف و يا عقيم سازد. گمراهه‌ای بازگردنده به نقطه‌یِ آغاز.
زيانِ فقره‌یِ دوّم امّا، وضعی دو رويه دارد: از سويی به کاهشِ راستينگیِ مدّعياتِ اسلام‌ستيزانه منجر می‌گردد، چرا که برایِ دعاویِ خود، مبنی بر زشت و جنايت‌کارانه و ضدِّ بشری بودنِ شريعتِ اسلاميّه، وجوهی را به حيطه‌یِ شواهد و مصاديق داخل کرده‌ايم که چه‌بسا به اثباتِ کذبِ دعویِ ما می‌انجامد؛ و از سویِ ديگر، با ستيزه‌یِ همزمان، خود را از ابزارِ بسيار کارآمد و تعيين‌کننده و مددرسانِ «مقايسه» محروم می‌سازيم. (بگذريم که به باورِ نگارنده، هم‌چُنين، خود را از هم‌راهی و هم‌رايی و هم‌کاریِ دشمنِ دشمن‌مان، محروم ساخته‌ايم!)

q
بر اين اساس، اين بررسی و پژوهش اهمّيّتِ ويژه می‌يابد؛ يا به عبارتِ ديگر، اين ضرورت پديد می‌آيد که نخست پژوهشِ خود را به اين مسئله و موضوعِ مهم اختصاص دهيم که آيا عيسی و محمّد، و مسيحيّت و اسلام، گوهر و چيستی و چندوچونِ يک‌سان دارند، و ميان‌شان رابطه و نسبتِ هم‌گونگی برقرار است يا نه.

مختصری از تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی/محمّد و مسيحيّت/اسلام
v آيينِ مسيحيّت برآمده از واقعه و آموزه‌هایِ عيسی‌ست؛ امّا توسّطِ شخصِ وی ايجاد نشده/درحالی که محمّد، خود، مؤسّسِ اسلام بوده است.
v عيسی "مسيحی" نبود/امّا محمّد، خود، نخستين "مسلم"، "مؤمن"، و "مجاهدِ فی سبيل‌اللهِ اسلام" بود!
v کشيش، زايده‌یِ آموزه‌هایِ عيسی بوده/درحالی که محمّد، خود، نخستين "آخوند" نيز بود!
v عيسی "کليسا"يی بنا ننهاده (جايی، دست بر شانه‌یِ پطرس -که به يونانی به‌معنایِ «صخره»ست- می‌نهد و می‌گويد: بر اين صخره، کليسایِ خود را بنا می‌کنم)/درحالی که محمّد، خود، نخستين "مسجد"سازِ اسلام بوده!
v عيسی دعویِ پيامبری نکرد؛ تنها، خود را «پسرِ خدا» و «پسرِ انسان» می‌دانست؛ و برایِ بشارت‌دادنِ ملکوتِ عشق و برادری و برابری آمده بود؛ و کتابی هم نداشت! آمده بود تا کفّاره‌یِ گناهانِ انسان را بر صليب بپردازد/درحالی که محمّد، به‌جدّ دعوی می‌کرد؛ به‌صراحت خود را فرستاده‌یِ الله می‌دانست؛ و کتابی آورده بود که مدّعی بود نه عين، که خودِ خودِ کلامِ خداوند است؛ به زبانِ فصيحِ عربی!
v عيسی، شريعت و احکام نداشت. شريعتِ او، طريقتِ عشق، و حقيقتِ شادمانیِ جانِ انسان بود/امّا محمّد، شريعت و مجموعه‌احکامی مفصّل داشت که درآن هيچ تر و خشکی نبود که از قلم افتاده باشد (البتّه به‌جز «انسان»)! انسان‌ها را به‌جسم و به‌جان، از لحظه‌یِ ولادت تا بعد از گور، از آنِ الله، و نماينده و فرستاده‌یِ او –که خودش باشد- می‌دانست!
v عيسی با ثروت و ثروتمند ميانه‌ای نداشت/امّا محمّد عاشقِ ثروت بود. همسرِ جوانی‌اش، چهل‌وچندساله زنی به‌غايت ثروتمند بود؛ و بهترين دوست، و نخستين پيروِ مردِ بزرگ‌سال‌اش، ابوبکر بود که ثروتی داشت. تمامیِ جدّ و جهدش، مصروفِ جلبِ ثروتمندانِ مکّه بود.
عيسی گفته بود: «آمين! آمين! به شما می‌گويم گذشتنِ شتر از سوراخِ سوزن، آسان‌تر است از دخولِ دولتمند به ملکوتِ خدا.»/و محمّد، اين سخن را اين‌گونه -نه نقل داده، که- سَرَقات فرموده‌ست: «تکذيب‌کنندگان به بهشت داخل نمی‌شوند، تا شتر از سوراخِ سوزن بگذرد.»!!
که درآن دو تغيير رخ داده: 1- دولتمند/تکذيب‌کننده [که محمّد با ثروت و ثروتمند هيچ مشکلی نداشت، و دشمنِ او تکذيب‌کنندگان بودند، يعنی کسانی که او را "دروغزن" می‌شمردند.] 2- افتِ بيانی؛ و تبديلِ سخنی روشن و استوار، به عبارتی سخت مضحک!
v عيسی، از نماز در کنيسه‌ها و جايی که ديگران ببينند بيزار بود، و آن را «ريا» می‌دانست/درحالی که محمّد، «نمازِ به‌جماعت» را افضلِ عبادات می‌شمرد؛ و پيروانِ خود را از سر باز زدن از عبادتِ آشکار و جمعی بر حذر می‌داشت.
v عيسی، از صدقه‌دادنِ آشکار نفرت داشت/امّا در اسلام، صدقه بايد به‌گونه‌ای داده شود که همگان ببينند، و «تشويق» شوند!
عيسی می‌گفت صدقه را چنان بده که دستِ چپِ تو از دستِ راست‌ات خبر نداشته باشد. و اين را بعدها ديده شده که به دهانِ جعفرِ صادق گذاشته‌اند؛ امّا واضح است که از کجا آمده. مباينتِ بنيادينِ آن با روحِ اسلام، بی‌نياز از گفت‌وگوست. (در اسلام، انگشتریِ مسروقه‌یِ صدقه را آن‌هم در حالِ رکوع، چُنان به‌نهان پنهان در کفِ سائل بايد نهاد که آوازه‌اش آشکارا مقعدِ هفتاد آسمان را پاره‌پوره کناد!)
v عيسی، "آمرِ به معروف" و "ناهیِ از منکر" را صراحةً «رياکار» می‌نامد:
«ای رياکار! چگونه‌ست که خس را در چشمِ برادرت می‌بينی، و چوبی را که خود به چشم داری، نمی‌بينی؟ نخست چوب را از چشمِ خود بيرون آر، آن‌گاه...»
/امّا برایِ محمّد و دينِ او، امرِ به معروف و نهیِ از منکر، اُسّ‌الاساس و «سنگِ بنا» محسوب می‌شود. در مجموعه‌یِ آثارِ اسلامی، مواردِ بسيار می‌توان يافت که درآن «امرِ به معروف و نهیِ از منکر» مميّزه‌یِ دينِ مبينِ اسلام معرّفی شده، و به آن افتخار می‌شود.
محمّدِ غزّالی در کيميایِ سعادت، از حسنِ بصری نقل می‌کند که گفته است: ندايی که می‌گويد «نخست خود را اصلاح کن»، صدایِ شيطان است!
(غزّالی، فتویٰ می‌دهد [نقلِ به‌مضمون] که آدمِ سياه‌مست نيز وظيفه دارد که نهیِ از شربِ خمر نمايد، و خم و کوزه‌یِ مستان و می‌فروشان به‌هم‌درشکند! –و چه استدلالِ محکمی هم دارد: تو با دو دستورِ دينی روبه‌رويی؛ يکی اين‌که نبايد خمر بنوشی، و ديگر اين‌که بايد ديگران را از شراب‌خواری بازداری، و در محوِ خمر و آلاتِ خمر بکوشی. گيرم که در موردِ نخست، خطاپيشه و گناه‌کار باشی، چه چيزی تو را از عملِ به فريضه‌ات در خم و سبو شکستن و خمر ريختن باز می‌دارد!؟) [برایِ عين و اصلِ سخن، رک: کيميایِ سعادت، چاپِ احمد آرام، ص 392 و 393]
v عيسی از خشونت بيزار بود و در سرتاپایِ او ذرّه‌ای ازآن يافت نمی‌شد...
در تمامیِ واقعه‌یِ عيسی، چنان‌که در انجيل‌ها آمده، تنها يک‌بار شمشيری کشيده می‌شود؛ و آن هنگامی‌ست که سربازانِ رومی برایِ دستگيریِ وی آمده‌اند. يکی از شاگردان، شمشير می‌کشد و گوشِ سربازی زخمی می‌شود؛ عيسی می‌گويد: شمشيرت را غلاف کن که هرکس شمشير بکشد، به‌ضربِ شمشير کشته خواهد شد.
/امّا محمّد، ... اين رحمةً للعالمين، اين سيّدِ خيرالبشر، به کوتاه‌ترين بيانِ ممکن [آن‌هم به بيانِ خودش] "نبیّ‌السّيف" بود!
در منابعِ اسلامی، در کنارِ «امرِ به معروف و نهیِ از منکر»، هم‌چُنين از «جهاد» به‌عنوانِ ويژگیِ خاصِّ اسلام سخن رفته. جايی از علاء‌الدّوله‌یِ سمنانی، خوانده‌ام که می‌گويد: خداوند، پيامبرِ اسلام را از جمله‌یِ انبيا ممتاز گردانيده به «جهاد»؛ و حلال فرمودنِ مالِ نجسِ کافر بر وی و بر ما پيروان‌اش. و اين، در اديانِ پيشين نبوده.
زهی افتخار!
v عيسی، روسپی را از چاله‌یِ سنگسار می‌رهاند (نقل نمی‌کنم که خود برويد و در انجيل بخوانيد) و به اين ترتيب، به مجازاتِ زشت و ضدِّ انسانیِ سنگسار، به‌لحاظِ تاريخیِ شرايع نيز پايان می‌بخشد/امّا محمّد، اين عملِ زشت و بی‌شرمانه، و يادگارِ اعصارِ توحّشِ آدمی را، از نو و با سرسختیِ تمام، زنده می‌کند. جنايتِ هولناکی که در کنارِ ديگر جناياتِ اسلامی، تا به‌امروز وجدانِ بشر را آزار داده است و می‌دهد.
v عيسی که در سی‌وچند سالگی به صليب کشيده شد، طعمِ زن نچشيده بود...
از آن‌جا که بی‌شرمی حد و اندازه نمی‌شناسد، ديده می‌شود که برخی –ولو به‌شوخی- از «مردنبودن» عيسی سخن ساز می‌کنند؛ يا می‌گويند از روبه‌رو شدن با زن، شرم داشته؛ که يعنی گوشه‌گير و بيماروضع و مشکل‌دار بوده. درحالی‌که رواياتِ انجيل‌ها نشان می‌دهد که اتّفاقاً خيلی هم اهلِ حال بوده؛ امّا چُنان در چنبره‌یِ «عشق به انسان» و «مهر و شفقت» از خود به‌در بوده که کمترين مجالی برایِ پاسخ‌دادن به نيازهایِ شخصیِ خود نداشته است.
/درباره‌یِ «محمّد و زن» چيزی ننويسم سنگين‌تر خواهم بود!

&
م. سهرابی
اصلِ يادداشت (دست‌نويس): اوّلِ مرداد 1386
تايپ (با ويرايش): پنج‌شنبه و جمعه، 29 و 30 مهر 1395

Dienstag, März 15, 2016

رهِ بيراه مرو...

رهِ بيراه مرو...

(بازنشر)

ای که خواهی به سرِ خويشتن افسر باشی
بايد از خود به‌درآيی تو و، ديگر باشی
به نجاتِ وطن ای دوست اگر می‌کوشی
شرطِ اوّل‌قدم آن است که کافر باشی
ور نه صد قرنِ دگر نيز همين است که هست
بِهْ نه، بل دم‌به‌دم -البتّه که- بدتر باشی
چيست «اسلامِ سياسی»؟ سخنِ ياوه‌یِ چرت
بايد اين گوش چو دروازه و، آن، در باشی!
نوع و گونه چه بُود، ريده‌یِ اهريمن را
تا تو در گه بزنی پنجه و، داور باشی!
موسوی خواهد اگر از عنِ جدّش بخورد
بخورد؛ از چه «تو» اين‌گونه مکدّر باشی!؟
موسوی-خامنه‌ای ريده‌یِ يک اهرمن‌اند
از چه‌رو بينِ دو عن‌زاده مخيّر باشی!؟
بی‌شمارند که زايند ازين نطفه‌یِ شوم
وز تو خواهند بر ايشان چو برادر باشی!
از محمّد چه رسيده‌ست به ما، جز گه و گند
که پی شستنِ اين گندِ مکرّر باشی!
تخمِ بسمل چو بکاری تو گلستان مطلب
ور نه يک‌عمر در اين مزبله منتر باشی
بگسل اين بند و، رها کن تن ازين کهنه‌خلا
تا به‌کی دلوصفت در خمِ چنبر باشی؟
مامِ ميهن بُوَد اندر کفِ اين ديو اسير
شرم بادت، که تو-اش پورِ دلاور باشی
غرقه در خون بُوَدت مام و، تو مدهوشِ جفنگ
منترِ مسجد و درمانده‌یِ منبر باشی
بايد ای دوست به يک ضربِ تبر قطع کنی
سرِ اين ديو و، رهاننده‌یِ مادر باشی!

مسلم و، دشمنِ جمهوریِ قدسی؟! عجبا!
بز گرفتی تو مرا، يا که خودت خر باشی؟!
به سرِ طاسِ من ايدون فرِ شش‌ماهه مزن
که چو نيکو نگری، درخورِ تسخر باشی
...
رهِ بيراه مرو، چاله مشو، چاه مکن
کفر شو،  ور نه تو هم دشمنِ کشور باشی!


م. سهرابی
23-22 ارديبهشت؛ 13-12 می 2011

نشرِ نخست:
FRIDAY, MAY 13, 2011

Samstag, November 21, 2015

ورطه‌ی ِ ناگزير! (ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن)

(باز نشر)

ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن
بسياری بر اين باوريم که اگر نظامِ شاهنشاهی در برابرِ شورشِ توطئه‌وارِ موسوم به «انقلاب» ايستاده بود، به اين بيچارگیِ مرگ‌نمون دچار نمي‌شديم. می‌گوييم: شاه خيانت کرد؛ شاه سستی به خرج داد؛ شاه جا زد؛ شاه.... گفتنِ اين حرف‌ها ساده است؛ امّا نه تنها منصفانه نيست، بلکه نشانگرِ نوعی نافهمی و کژ و کوژ ديدنِ واقعيّات نيز هست.
به نظرِ من، رفتارِ محمّد‌رضا‌شاه درست‌ترين و مناسب‌ترين برخوردِ ممکن بود. نقدی که به سياست‌هایِ پادشاهیِ اين بزرگ‌مرد -به‌ويژه از حدودِ 1340 به بعد- وارد است، موضوعِ ديگری است و به جایِ خود درخورِ تأمّل و بحث؛ امّا در شرايطِ خاصِّ 57، هيچ راهی برایِ فرونشاندنِ برتافتگیِ عمومیِ ما مردم وجود نداشت، که به فاجعه‌ای بلافاصله، يا ماندگاریِ عقده‌ای منتقل‌شونده به آينده‌ای نامعلوم نينجامد.
امروز وقتی به گذشته می‌نگريم و کشورِ آبادان و رو به پيشرفتِ خود را به ياد می‌آوريم، حيرت و افسوس گريبان‌مان را می‌گيرد و آرزو می‌کنيم که ای کاش آريامهر می‌فهميد و درست عمل می‌کرد: با نهايتِ خشونت (نام‌اش را بگذاريد «جديّت»!) توطئه را سرکوب می‌نمود و ما را اين‌چنين به کامِ دوزخِ مرگ رها نمی‌کرد. -مگر نه اين‌که می‌گفت: «مردم! اين‌ها ايران‌تان را ايرانستان می‌کنند.»؟ و نتيجه می‌گيريم که: محمّد‌رضا‌شاه، به بهانه‌یِ ضعفی که بر آن نامِ «بيزاری از خشونت» نهاده بود/نهاده‌ايم/می‌نهيم، به ما خيانت کرد و رمه‌یِ خود را به کامِ گرگِ هار يله کرد و، رفت.
در اين ميان، آنچه فراموش می‌شود، يکی اين نکته‌یِ بسيار مهم است که شاه تنها در پرتوِ درکی درونی، از آينده‌یِ محتومِ ايران خبر می‌داد. درکی که به مرحله‌یِ آگاهیِ دقيق و قابلِ انتقال به ديگری نرسيده بود؛ و نمی‌توانست رسيده باشد. و ديگر، آن برتافتگیِ جنون‌وارِ نسبةً عمومی‌ای است که با هزار بار انکارِ ما نيز واقعيّتِ تاريخیِ خود را از دست نمی‌دهد.

اغراق و خيال‌بافی خواهد بود اگر بگوييم که محمّد‌رضا‌شاه می‌دانست چه خواهد شد، امّا آگهیِ او از ناگزيریِ و سودمندیِ نهايیِ اين رخدادِ عميق، او را به اين رفتارِ خاص واداشت. درک و شناختِ امروزينِ ما از اسلام و آخوند و هستی و تاريخ و غرب و مدرنيته و...، با حذفِ اثرِ قطعی و ملموسِ اين 28 ساله‌یِ مرگ‌زيوی، به همان حالت و اندازه‌ای بازمی‌گردد که در 57 و حوالیِ آن بود. [1]
با انقلابِ اسلامی، يک‌بار و برایِ هميشه، به «وز وزِ فلاح»[2] پايان داده شد. دعویِ «رستگاری» اسلام، در ايران هرگز به محکِ تجربه‌یِ عينی نخورده بود. اگرچه در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ شوم و مُظلَم، و به‌ويژه در هزار‌ساله‌یِ اخيرِ آن، اين اسلام و شريعتِ الهیِ آن بوده که بر اجزا و ارکانِ هستی و نيستیِ ما چيرگی داشته، از آنجا که متولّيانِ رسمیِ دين، به حيثِ حاکميّتِ سياسی و مطلقِ حاکميّت، در حاشيه و برکنار بوده‌اند، مدام با اين زمزمه‌یِ مزاحم مواجه و دچار بوده‌ايم که: اگر قوانينِ الهیِ اسلام اجرا شود، «رستگاری» حتمی است. [3]
اگرچه شبهِ‌تجربيّاتِ تاريخی، و آگاهی‌هایِ خام و پراکنده‌یِ ما بر بی‌بنيانیِ اين دعوی گواهی می‌داد، لازم بود که يک‌بار و برایِ هميشه، حاکميّتِ مطلق، دو‌دستی و در طبقِ اخلاص، به اين متولّيانِ مدّعیِ رستگاری‌بخشیِ دينِ مبينِ الهی تسليم گردد تا اين عقده‌یِ شوم گشوده شود.
گفته می‌شود که آية‌الله‌العظمی خويی (ايشون هم قدّس‌سرّه)، همان اوايل به امامِ امّتِ اسلام نامه‌ای نوشته و در آن به عاقبتِ ناخوشايندِ اين حاکميّتِ الهی اشاره نموده، و گويا گفته است: «حضرتِ امام!! اين کار از هر طلبه‌ای ساخته بود. امّا هر طلبه‌ای اين را می‌فهمد که دين را نبايد در معرضِ آزمايش گذاشت!». ديگر از دلسوزانِ اسلام، مهدی بازرگان بود که در گزينشِ نامی برایِ حکومت، با عنوانِ «جمهوریِ اسلامی» مخالف بود و می‌گفت: «نام‌اش را بگذاريم جمهوریِ مثلاً دموکراتيک. اگر خوب شد، مدّعیِ آن می‌شويم؛ و اگر بد شد، منکر شده و تقصيرها را به گردنِ دموکراسی بار می‌کنيم. امّا وقتی نامِ حکومت «جمهوریِ اسلامی» باشد، چنانچه نتيجه‌ای نامطلوب حاصل شود، آبرو و حيثيّتِ اسلام به مخاطره خواهد افتاد!..» (نقلِ به‌مضمون و از حافظه)
امّا هيچ‌يک از اين انذار و تنبيه‌ها نتوانست بر خواستِ عمومیِ روانِ جمعیِ قومیِ فرهنگیِ آگاهِ نه‌خود‌آگاهِ ايرانی غلبه کند؛ و شد آنچه بايست می‌شد. شايد بعدها با روشنیِ بيشتر بتوان درباره‌یِ اين آخرين و کاراترين تدبيرِ ايرانی در نبردِ با اسلام سخن گفت.
هرچه هست و بوده و شده، امروز ايرانی بی‌آن‌که دَينِ پنهان-آشکارایِ خود به بخشی از دنيایِ مدرن را منکر باشد، می‌تواند به‌صراحت اعلام کند که: به پايمردیِ ما، اينک اسلام لحظه‌هایِ پايانیِ عمرِ خود را شماره می‌کند!

بر اين اساس، به باورِ من، می‌توان گفت که ايران و ايرانی، نبردِ خود با اهريمنِ الهی را -که هزاروچارصد سال به‌طول انجاميده بود- امروز به بهترين گونه‌یِ ممکن، و با پيروزیِ مطلق به‌پايان می‌بَرَد. ايران و ايرانی به خويشکاریِ بزرگِ خود در قبالِ انسان و جهان عمل نموده است. با تأمّلی که بر تاريخِ اسلام داشته‌ام، در اين نکته بی‌گُمانم که در آغاز نيز، اين ايران بوده که با در‌خود‌گرفتنِ اهريمن -به بهایِ سنگينِ هزاروچارصد سال مرگ‌زيوی-، از يورش‌هایِ بيشتر به ديگر سرزمين‌ها جلوگيری نموده؛ و اينک سرانجام بر او چيرگی يافته است.

بی هيچ ترديدی، تولّدِ دوباره‌یِ ايران، رهايیِ ديگر سرزمين‌هایِ متصرّفه‌یِ اسلام را در پی خواهد داشت؛ و در آينده‌ای نه‌چندان‌دور، از اسلام جز يک‌صد تا حدِّ‌اکثر دوصد ميليون پيرو چيزی بر جای نخواهد بود. همچنان‌که در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ طولانی، اين ايران بوده که اهريمن را در چنبره‌یِ خويش گرفتار نموده، و خود نيز در نکباتِ بی‌پايانش غوطه خورده، امروز به آخرين بخش از خويشکاریِ بزرگ و بلندِ خود جامه‌یِ عمل پوشانده، و طبلِ رسوايیِ دينِ الهی را بر بامِ جهان کوبيده است.
q
در تاريخِ آينده‌یِ ايران و جهان، از انقلابِ اسلامی به عنوانِ آخرين نقطه‌عطف در مبارزه‌یِ دراز و دامن‌گيرِ اهورا (انسان) با اهريمن ياد کرده خواهد شد. ايدون باد!

25 آبان ماهِ 1385
(تايپ: سه‌شنبه، 14 آذر 1385)

$
در همين زمينه:
ضرورتِ تاريخیِ رژيمِ اسلامیِ خمينی منوچهر جمالی
تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت (1، 2) - علی ميرفطروس.
خودکشیِ فرهنگیِ ايرانيانميرزاآقا عسگری (مانی).

&
سلوک‌‌الملوک. نوشته‌یِ فضل‌الله بن روزبهانِ خنجیِ اصفهانی. به تصحيح و با مقدّمه‌یِ محمّد‌علی موحّد. شرکتِ سهامیِ انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1362.

?
پابرگ‌ها:
[1] پيرامونِ درکِ تاريخیِ ما از اسلام و آخوند در دوره‌یِ پُربارِ مشروطه و عصرِ رضاشاهی، از جمله بنگريد به: تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت - علی ميرفطروس (1، 2).
[2] اين تعبيرِ بی‌مانند از من نيست. در همين يکی‌دوسه ساله‌یِ وب‌خوانی، جايی ديده و خوانده‌ام که يادم نمانده.
[3] گويا نخستين طرحِ نظریِ حکومتِ مطلقاً اسلامیِ مبتنی بر احکامِ شرع، کتابِ «سلوک‌الملوک» فضل‌الله بن روزبهانِ خُنجی (تأليف‌يافته به نيمه‌یِ نخستِ سده‌یِ دهم؛ 921 هجریِ قمری) بوده باشد. (مصحّحِ کتاب، دکتر محمّد علی موحّد، چنين نظری دارد.) – امّا اين هنوز هم با موردِ جمهوریِ اسلامی فاصله‌ای دارد. در طرحِ ابنِ روزبهان، آخوند / امام به جایِ سلطان ننشسته است؛ بلکه سلطانی داريم که مجریِ احکامِ شرع است.

::::
نشرِ نخست:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/12/blog-post.html
ويرايش (فقط حروف‌نگاری [تايپ] و تغييرِ فونت):
نشرِ حاضر؛ پنج‌شنبه، 23 مهرماه 1394؛ 15 اکتبر 2015