Montag, Februar 10, 2014

ايران‌وای (بازنشر)

(واگويه‌ای در بی‌گُمانی)
از نوشته-نشرشده‌هایِ دورانِ جنون! زمانی که در سلطه‌یِ هيولا می‌زيستم...

امشب باز يکی از آن شب‌هايی بود که دوستی مرا از رک‌نويسی و راست‌نويسی و به‌نام‌نويسی‌ام در اينترنت برحذر می‌داشت. می‌گويد: خودت هم می‌دانی که اين‌ها با کسی شوخی ندارند، و دير يا زود به سراغ‌ات خواهند آمد. پس چه اصراری به نوشتن هست؟ و اگر می‌خواهی بنويسی، چرا با نامِ اصلی‌ات؟!

اين که با نام می‌نويسم، نه نام‌جويی است و نه عربده‌کشی با مشتی آدمکشِ بی هيچ ذرّه‌ای از وجدان و ترحّم. هم خودم را خوب می‌شناسم، و هم نسبت به نظامِ قدسیِ جمهوریِ اسلامی، شناختِ دقيق و کافی دارم. پس اگر راست راست می‌نويسم، فقط يک علّت دارد: نمی‌توانم جز اين باشم. و مسئله، از نظرِ خودم، بسيار روشن و ساده است: هزار‌و‌چارصد سال در پيله‌ای از دروغ زيسته‌ايم. هزار‌و‌چارصد سال ناچار از چيزی بودن و چيزِ ديگری نمودن بوده‌ايم. دشمنِ خون‌خوارِ بی‌ترحّمی بر ما غلبه داشته که تمامیِ انسان‌ها را ملکِ طلقِ خداوندِ خود، و خود را نماينده‌یِ بی‌چون‌و‌چرایِ اين خدایِ موهوم، و بر اين اساس، حاکمِ مطلق و صاحب‌العنانِ بی‌افسارِ تمامیِ بشريّت می‌انگارد! اين هيولا، که خود را تجسّم و تحقّقِ تامّ و تمامِ حقيقت و قداستِ هستی و خداوندِ آفريننده‌یِ آن می‌داند، برایِ انسان‌ها هيچ حقّی نمی‌شناسد، جز پی‌روی از فرامينِ الهی؛ و اين فرامينِ الهی – که به زعمِ وی، رستگاریِ دو‌جهانیِ انسان‌ها منوطِ به اجرایِ آن است – به توسّطِ وحی، به پيامبرِ اسلام رسيده؛ و بعد از او نيز، اين علما و فقهايند که سمتِ جانشينیِ او را دارند، و اولی‌الامر محسوب می‌شوند؛ و همگانِ انسان‌ها موظّف به اطاعت از ايشان بوده‌اند، هستند، و خواهند بود. شدّتِ خشونت، سبُعيّت، و فريبناکیِ اين نماينده‌یِ رسمی و تامّ‌الاختيارِ خداوندِ تبارک و تعالی، باعث شده که در همه‌یِ اين هزار‌و‌چارصد سال، ما اسيرانِ هيولایِ قدسی، در چنبره‌ای از دروغ و سکوت و سکون گرفتار آييم؛ و برایِ زنده‌ماندن به پيله‌ای بخزيم که تار و پودِ آن از دروغ بافته شده است. هر کمترين صدایِ اعتراضی، با مرگ پاسخ داده شده، و می‌شود.

اگر تا پيش از انقلابِ شکوهمندِ اسلامی، فرامينِ الهی به گونه‌ای غيرِ رسمی بر هستیِ ما چيرگی داشته، با اين واقعه‌یِ شوم، همه‌یِ آمالِ خونين و ضدِّ بشریِ زادگانِ اهريمنِ دُروج، به تحقّق پيوسته؛ و نمايندگانِ قدسیِ الله – تبارک و تعالی – به‌يکباره بر هستی و نيستیِ ما چيرگی يافته‌اند؛ و تا به اينجا، 28 سال، به حُقنه‌یِ حق و عدالت، و اجرایِ عميقِ رستگاری، مشغول بوده‌اند، و همچنان در ادامه‌یِ آن می‌کوشند.

همچنان که نبردِ هزار‌و‌چارصد ساله‌یِ ما ايرانيان، با اهريمنِ الهی، هرگز به نتيجه نرسيده؛ در اين 28 سال نيز، نتوانسته‌ايم بر هيولا غالب شويم. و شکستِ ما - آن‌چنان‌که من دريافته‌ام – تنها يک علّت داشته، و دارد: آلودگیِ دروغ. اهريمن توانسته است ما را وادارد که به حيطه‌یِ شومِ دروغ درآييم. حفظِ جان، بهانه‌یِ ما برایِ پذيرشِ اين حُقّه و حُقنه‌یِ ويرانگر بوده است.
امّا آيا در اين‌همه قرن و اين انبوهِ ساليان، دروغ و پرده‌پوشی و کتمان و دوگانه‌زيوی و دوگانه – بلکه صدگانه – گويیِ ما، توانسته است جان ما را سپر و پناهی گردد؟ پاسخِ اين پرسش، آشکارا منفی است. اگرچه از کشتگانِ دينِ الهی (که پيامبرِ آن، خود را «رحمة‌للعالمين» و «سيّدِ‌خيرالبشر» ناميده)، از آغازين لحظه‌هایِ يورشِ شومِ اسلام به ايران (عربستان، بين‌النّهرين، و ديگر سرزمين‌ها را فعلاً در نظر نمی‌آوريم) شمارگانِ دقيقی در دست نيست، امّا با نگاهی - حتّی شتاب‌زده - به کتبِ سير و تواريخ و...، به‌روشنی آشکار می‌گردد که دينِ مبينِ الهی، جز مرگ و کشتار و تازيانه و دشنام و تحقير و بيچارگی و ذلّت و ضلالت ارمغانی نداشته است. از ما مردمِ اين سرزمين، صدهزار صدهزار کشتار کرده، تا توانسته است بر ما چيره شود.
تا حدودِ سه قرن، ما ايرانيان، آشکارا و نهان، با هيولایِ قدسیِ اسلام جنگيده‌ايم؛ امّا متأسّفانه، اهريمن از جنسِ دشمنانِ بشری که تا آن زمان می‌شناخته‌ايم نبوده؛ و از همين‌رو، نتوانسته‌ايم بر او چيره شويم. از اينجا به بعد، دچارِ بزرگ‌ترين و زيان‌بارترين خطا و خودفريبیِ تاريخیِ خويش شده‌ايم: درآمدن به جامه‌یِ هيولا، برایِ از درون شکستن و نابود کردنِ او. و نخستين ويژگیِ اين شکلِ مبارزه، پذيرشِ «دروغ» بوده است. بلايی که تا به امروز اسيرِ آن مانده‌ايم. افزونِ بر اين، خودِ هيولا نيز، چيزی جز جوهره‌یِ خالصِ دروغ نبوده است. و چنين است که ما اسيرانِ اسلام، گرفتارِ چنبره‌یِ «دروغ اندر دروغ» شده‌ايم.

مجموعِ مطالعه‌ای که در متونِ دينیِ اسلامی (قرآن، تفسير، حديث، سيره،...)، و در کتبِ تواريخ، و مجموعه‌یِ اسنادِ مکتوب و نامکتوبِ اين دوره‌یِ طولانیِ هزار‌و‌چارصد ساله نموده‌ام، مرا به اين نتيجه‌یِ روشن رسانده است که: برایِ رهايی از سلطه‌یِ شومِ اهريمن، فقط يک راه وجود دارد؛ و آن «راستی» است.
اين، دشمنی از جنسِ بشر نيست که بتوان با استتار و کمين و نفوذ، بر او چيره شد. اين، هيولایِ قدسیِ دروغ است. دروغ، جوهره، بنلاد، اساس، و همچنين ابزارِ اهريمن است؛ و کاملاً بديهی است که با ابزارِ اختصاصیِ اهريمن، نمی‌توان با خودِ او به نبرد برخاست. امّا، دريغ و افسوس که اين حقيقتِ کاملاً بديهی، هنوز از سویِ ما ايرانيان فهم نشده است.
تا زمانی که نتوانيم به اين راستينه دست يابيم که «اهريمن از دروغ مايه‌ور گرديده و زاده شده است، و تنها با راستی می‌توان او را نابود کرد»، همه‌یِ تلاش‌هایِ ما، باد به غربال پيمودن، و آب در هاون کوفتن است.

از اين روست که نامِ خود را پنهان نکرده‌ام. نمی‌توانم ننويسم؛ و چون می‌نويسم، بايد نامِ خود را ذيلِ نوشته‌هايم بياورم. انديشه‌یِ «راستی» ارزنده‌ترين گوهری است که شناخته‌ام. خورشيدی است که به بهایِ يک‌عمر سر در گريبانِ تأمّل داشتن، بر هستی‌ام تابيده است. اگر آن را بهايی است، می‌پردازم؛ حتّی اگر مرگ باشد.
کاش – آن‌چنان‌که ممکن است برخی گُمان برند – ديوانه بودم، و معنایِ خطر را نمی‌شناختم. کاش راهی بود که می‌توانستم دستِ‌کم همسر و دو فرزندم را از حيطه‌یِ شوم و هراس‌آورِ سلطه‌یِ سليطه‌یِ اهريمن به‌در‌برده و به‌دور دارم. و اصلاً، کاش می‌توانستم ننويسم!
خوشا به حالِ آنان که می‌توانند ويرانیِ خاکی را که از آن زاده، و بر آن و در آن پرورش يافته‌اند، بنگرند، و بی‌تفاوت از کنارِ اين انبوهِ مرگ و ويرانی و مذلّت و بيچارگی بگذرند. خوشا به آنان که معنایِ «مامِ وطن» را نمی‌شناسند. خوشا به آنان که با حقيقتِ معنایِ انسان بيگانه‌اند. خوشا به دارندگانِ تحمّلِ شرارت.

2.5 بامداد، 18/2/1386

نشرِ نخست:
http://fardayerowshan.blogspot.com.tr/2007/05/blog-post_21.html

يادِ طبسِ قديم به‌خير!

ازون‌جورياس ها! زيرِ 18 نخونن که ما ضامن نيستيم!!

اين‌روزها، بارها و بارها، جاهایِ مختلف، اين شکوه‌یِ دردمندانه را ديده و خوانده‌ايم که:
پسره ۱۵ سال‌شه، نوشته: "يه‌ماه و نيمه کسی عاشقانه بوس‌م نکرده"!!
::::
بميرم براش!
روزگار چقدر فرق کرده... اصلاً واژگون شده، آقا!
يادِ طبسِ قديم به‌خير! گرچه، شک ندارم که شهرایِ ديگه هم همون بوده و بعداً اين‌جور بی‌احساس و زمخت و ناعشق شده...
واقعاً يادش به‌خير! بيست‌سال‌مون‌م که شده بود، بازم هنوز بودن يه‌عدّه‌ای که عاشقانه ماچ‌مون می‌کردن! دکتر اکبری، حسين‌آقا استادم، و خيليایِ ديگه. دکتر که توُ پنجاه‌سالگی‌ش جوون‌مرگ شد و داغِ‌ش به دل‌مون موند... حسين‌آقا استادم زنده باشه، هزارسال!
يادِش به خير، همين بارِ آخری، سه‌سال و چن‌ماهِ پيش، که برا بدرودِ هميشگی رفته بودم ولايت و حسين‌آقا استادمو ديدم، لُپّایِ تراشيده‌یِ پيرمو همچی محکم و پرسروصدا ماچ کرد که نگو و نپرس!
بعله آغا! روزگاره ديگه... خيلی فرق کرده... اسمِ‌ش روشه: ر..و...ز...گ...ا...ر!! مردم‌م که کلّاً نعم‌الزّوال شده‌ن همه! پسرِ پومزده‌ساله‌ی عينهو هلو رو که عاشقانه ماچ نکنن، ببين ديگه چقدر واويلاس! چقدر تنزّل احساس واقع شده! چقدر ... چی بگم... اصلاً انگار که عشق و صفا و لوطی‌گری و مرام، کلّاً مرده!
هی! هی! هی! يادِت به‌خير، قديم!!!

و لهُ ايضاً، شاعر، همين السّاعه، چه نيک فرمايد:

هان! پسر! ما نمرده‌ايم؛ بيا
که لب‌ات را ز بوسه، خون بکنيم
پس، به‌رغمِ زمانه‌یِ عنّين
هرچه خواهی، هلو! همون بکنيم!!
عرق و ساندويچ و باغ و، خلاص‌ص‌ص
مست و پاتيل و... آخ‌خ‌خ جووون!! ب ک ن ی م!!!


پنج‌شنبه، 17 بهمن 1392؛ 6 فوريه 2014

پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/02/yade_tabase_qhadim.pdf

Sonntag, Februar 09, 2014

دهش نزدِ ايرونيون است و بس!!!!

عجب! عجب!
از يک آغايی که با صدای امريکا مصاحبه می‌کرد (شايدم فی‌فی‌سی بوده؛ يادم نيست)، شنيدم که می‌گفت سی و چند درصد از مردمِ روسيّه، با خرجِ يک‌ميليارد دلاریِ پوتين‌خان برای ساختِ قرارگاه المپيک زمستانی، شديداً مخالف‌اند و به آن اعتراض دارند...
جماعت تا اين‌حد خسيس و يک پولی و ناخن‌خشک، به عمرم نديده بودم...
آخه يک‌ميليارد دلار هم شد پول!؟

بعد يادم آمد که چندسال پيش وقتی حماس عروگوزِ زيادی کرده بود و اسرائيل و امريکا و چند کشورِ اروپايی، کمک‌هايشان را قطع کرده بودند، آن نرّه‌خرفستر (اسماعيل هنيه) آمد تهران و، زِزِزِرت، نقداً و با عذرِ شرمندگی، 250 ميليون دلار ريختيم تویِ حلقومِ قدسی‌اش، و فرموديم: الباقی تا يک‌ميليارد رو هم به‌زودی کِخ می‌کنيم، جنابِ حضرتِ اسماعيل عليک‌السّلام!!

تازه، اين، ارقامی‌ست که منتشر می‌شود؛ وگرنه ما کجا و خسّتِ 250 ميليون کجا!؟ زيرِ دوسه‌ميليارد در سال، اصلاً در شأنِ قدس‌الگوزِ ما نيست که نيست...
و اصلاً، مگر فقط همين يکی بوده؟ ما اين قدر ازين ميلياردهایِ چُس و ناقابل بخشيديم؛ اين قدر داديم به اين و اون، که سولاخ‌فسق‌مون، دور-اجّون دور-اجّون شده دروازه!!!

حالا من مونده‌م که اين سی و چند درصد امّتِ روس، واقعاً چه‌قدر بايد يک پولی باشن که يک ميليارد دلارِ چُس و ناقابل، اون‌م توُ مملکتِ خودشون خرج بشه و، اين قدر خشتک به کلّه بکشن و قال‌قال کنن! خاک بر سرا!
فکر کنم اينا مرحومِ مغفور جاودان‌ياد هارپاگون رو برده‌ن خلا، عن‌شو يه‌جا هورت کشيده‌ن!!!

الکی نبوده که زنده‌ياد هومر در کتابِ ايلياد، در وصف‌مون فرموده:
دهش نزدِ ايرونيون است و بس!!!!

http://www.hambastegi-iran.org/spip.php?article3156
::::
http://www.radiofarda.com/content/o1_detail_of_iran_aid_to_hanieh/367112.html
http://www.radiofarda.com/content/o1_iran_more_aid_to_hamas/381415.html
http://www.bbc.co.uk/persian/news/story/2006/04/060416_jb-iran-palestinians.shtml

http://fa.wikipedia.org/wiki/کمک‌های_مالی_و_وام‌های_خارجی_دولت_محمود_احمدی‌نژاد