Freitag, Oktober 04, 2013

آه ای محتسب!‌ چرا ساقی نمی‌شوی؟ (مخلوق)

آه ای محتسب!‌ چرا ساقی نمی‌شوی؟
با فزونی‌یافتن بگیر و ببندهای حکومت بر سر پوشش زنان شاهد رویکردی از سوی دوستان‌م هستم که به‌هیچ‌رو پذیرفتنی نیست. از ویژگی‌های این رویکرد می‌توان به محافظه‌کاری نابه‌جا و خودفریبی ناموجه آن اشاره کرد. زبان نوشته‌هایی که در مواجهه با فعالیت دوباره‌ی «گشت ارشاد» در حسب‌حال‌ها دیدم به‌روشنی لحن «خواهش» و «درخواست از سر عجز» داشت. ترجیع‌بند «این وضعیت شایسته‌ی زنان سرزمین من نیست» بر شدت آن ناتوانی بسی افزوده بود. گفتن شعر و نثر برای واقعیتی که ریشه‌های سترگ در بدنه‌ی اجتماعی و سیاسی دارد جز نشانه‌ی استیصال است؟ اینکه باورمندانه یادداشت‌هایی را بازنشر کنیم که از دولت روحانی می‌خواهد امید مردم را ناامید نکند معنایی جز فریب خود و دیگری دارد؟ خوب است دوستان بگویند چرا حکومت می‌بایست با روی کار آمدن دولت مطلوب آنان از ماجرای حجاب اجباری پا پس بکشد!‌ مگر چه اتفاقی افتاده که نظام باید خود را ناگزیر از جمع‌کردن بساط بازداشت و تحقیر مردم ببیند؟ وانمود کردن تغییر چیزی که ثبات خود را هر روزه در چشمان ما فرو می‌کند چه منطقی دارد؟ با این اوصاف، دستور حسن روحانی به وزارت کشور مبنی بر «پرهیز نیروی انتظامی از افراط و تفریط در امر عفاف و حجاب» را باید دهن‌کجی به مطالبات رای‌دهندگان به او بدانیم. چرا به‌جای هماوردی با «ایدئولوژی حجاب» به‌گونه‌ای رفتار می‌کنیم که گویا حجاب اجباری از ملحقات اتفاقی و غیرضروری جمهوری اسلامی است؟ دوستان عزیز!‌ رژيم اسلامی در اجرای آنچه درست می‌داند با ما هیچ تعارفی ندارد اما گویا ما بر سر حق و حقوق خودمان با رژیم اسلامی بیش از اندازه رودربایستی داریم.
(مخلوق)

http://makhlough.blogspot.com/2013/10/blog-post_2.html

Mittwoch, September 25, 2013

زن‌شناسیِ شمسِ تبريزی

زن‌شناسیِ شمسِ تبريزی
(از: مناقب‌العارفين)

(4/42) همچنان از حضرتِ سلطان ولد منقول است كه روزی حضرتِ مولانا شمس‌الدّين صفتِ زنانِ نيك و عفّتِ ايشان مي‌كرد؛ فرمود كه با اين همه حال، اگر زنی را بالایِ عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنيا افتد و در رویِ زمين قضيبی را برخاسته بيند، ديوانه‌وار خود را پرتاو كند و بر سرِ قضيب افتد؛ از آنكه در مذهبِ ايشان بالاتر از آن چيزی نيست. بعد از آن فرمود كه شيخ علی حريری كه در دمشق مي‌بود، مردی بود صاحب‌قدم و روشن‌دل؛ هر كه را در سماع نظر كردي، در حال ارادت آوردي؛ و خرقه‌ای كه شيخ مي‌پوشيد همچنان شاخ‌شاخ بود و در وقتِ سماع تمامتِ اعضاش پيدا بود. مگر پسرِ خليفه را هوسِ سماعِ او شد، از بس كه صفتِ حالِ او مي‌شنيد؛ چون از درِ مقام درآمد تا اهلِ سماع را تفرّج كند، شيخ را بر وی نظر افتاد، فی‌الحال مريد شد و جامه پوشيد. خبرِ ارادتِ او به مصر به خليفه رسيد، به‌غايت رنجيد و آهنگِ قتلِ او كرد؛ چون خليفه رویِ شيخ را بديد به اخلاصِ تمام بدو روی آورد. خاتونِ خليفه را هم ارادتِ آن شد كه او را ببيند. شيخ را به خانه دعوت كردند. خاتون پيش آمد و در قدمِ شيخ سر نهاده، مي‌خواست كه دست‌بوسِ شيخ كند، شيخ ذكرِ خود را پرتاب كرده به دستش داد كه مزارِ تو آن نيست، اين است! و به سماع شروع كرد. خليفه را از آن‌حال، اعتقادش يكی در هزار شد.

(احمد افلاکی، مناقب‌العارفين، صص 642-640)

http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/01/blog-post_20.html

برگزيده‌ی اشعار نيما يوشيج (متنِ اسکن‌شده)

برگزيده‌ی اشعار نيما يوشيج
به کوشش سيروس طاهباز
http://www.mediafire.com/?t3p29f8p4i799vc
http://bashgaheadabiyat.files.wordpress.com/2013/09/nima_yooshij.pdf

از: باشگاه ادبيّات
https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/555781411135590/