Mittwoch, Januar 04, 2012

پيکِ وادیِ سحر

قصيده
ببين، دو ديده، چه خون بارد از دل و جگرم
که نظمِ خشک، بدل می‌کند به شعرِ ترم!
مجو به‌جز غم و هول‌ام، به شعر، بار و بری
که کاشت دستِ زمانه، به سايه‌یِ تبرم [1]
جوان بُدَم، که شد آوار اهرمن، بر من
ازآن، به پيری، ازين‌گونه زار و دربه‌درم
هزارتويه‌یِ کابوس بوده، هستیِ من
کمين گشاده، ز هرسو، هزار و يک خطرم
(کمر چو عامل شر بود و، سر، امارتِ فسق
به فقر، خواست همی بشکند سر و کمرم
کمر شکست؛ ولی، سر ز فسق لبريز است
که می‌دهد به «نقايض»، به قدس بر، ظفرم!)
به "ريدگانِ اژی"، کينه زان همی ورزم
که‌شان چکيده‌یِ "حق"، اصلِ "فتنه" می‌شمرم
اگر کُشند و اگر نه، دمی نياسايم
که از زمينِ جهان، بيخِ حق، ز بُن ببُرَم!

شدم ز مهر، چو من محو، در هوایِ وطن
به زورِ عشق بدل شد، جنونِ مختصرم
من‌ام عصاره‌یِ ايران؛ خُروهِ آزادی
گذر نموده ز شب، پيکِ وادیِ سحرم
«مکن به چشمِ حقارت، نگاه در منِ» زار
که اين قصيده گواه است؛ کافری قَدَرم!
8-7 دی‌ماهِ 1390، 9-28 دسامبرِ 2011

?
پابرگ‌ها:
[1] يا:
که تا ز خاک دميدم، به سايه‌یِ تبرم

PDF

نای (دو ترانه؛ در ستايش استاد منوچهرِ جمالی)

نای
دو ترانه؛ در ستايش استاد منوچهرِ جمالی
(پيشکش به دوستداران استاد؛ به‌ويژه دوستِ نازنين، رضا ايرانی)

تا رويدمان دوباره زين خاکِ کهن
آن نو بُنِ شاخ‌آورِ پُربارِ گُشَن
سرچشمه‌یِ جوشنده‌یِ جان، آمده است
از نایِ منوچهرِ جمالی، به سخن!

سيمرغ، کهنْ‌خدایِ ايرانیِ ما
نورُسته‌یِ خاکسترِ ويرانیِ ما
از نایِ منوچهرِ جمالی، به جهان
سر کرده، به صد نوا، فراخوانیِ ما!

دوشنبه، 12 دی 1390، 2 ژانويه 2012

PDF

Dienstag, Januar 03, 2012

جانِ خرّم

بی جوشِ درون، به کِشتِ جان نم نبود
چيزی به جهان، چو جانِ خرّم نبود
هشدار! بپرهيز ز آزردنِ جان
بی «حرمتِ جان»، آدمی آدم نبود!
دوشنبه، 12 دی 1390، 2 ژانويه 2012

PDF