Dienstag, Juni 21, 2011

صدايی از آينده!

به مناسبتِ ورود آجلاً نابه‌هنگام فرهيخته‌ی معاصر، شاعر پرريخته‌ی معاشر، حضرت سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم، به اتازونیِ قديم، ملقّب به عموسام، سرزمين ويسکی و شش‌لول، که سابق بر اين از سرحدّات دولت عليّه‌ی ايران محسوب می‌شده، شرف ارتکاب يافته، و به رفيق عرق ايشان تقديم می‌گردد...
به منّهِ و کرمهِ

صدايی از آينده!

کلت‌های‌ام کو؟
چه کسی بود صدا زد: کابوی!؟

من در آويزونا
پیِ مت می‌گشتم
که به ششلول، دو بار
قسمِ حضرتِ عبّاس‌ام داد
که بيا يک‌دو قطار، بانک با هم بزنيم.
...
من، قسم خوردم و، گفتم: هستم.
مت، ولی ترسو بود...
وقتی آماده شدم
کلت‌ها را بستم،
ديدم از او خبری نيست که نيست...

مردکِ فسناله!
مثلِ بز می‌ترسيد.
مثلِ يک پيره‌بزِ پير، به خود می‌لرزيد.
و خيانت کرد
با کلانتر در رفت
و به يک دهکده رفتند که در شرق‌ترين نقطه‌ی غرب وحشی واقع بود؛
که از آن‌جا، با مکس
پاپ را وادارند
که اجازه بدهد آن‌دو خبيث
در کليسايی، در لاس‌وگاس
کونِ هم بگذارند
و عروسی بکنند...

کلت‌های‌ام کو؟
چه کسی بود صدا زد: کابوی!؟
...
من، همين‌جا بودم
توی کافه، با پيت.
لوکِ خوش‌شانس، دوباره سرِ منبر بود
و چاخان می‌کرد.
اسب‌اش از خنده، دمِ کافه، سقط‌گوز به‌خود می‌پيچيد
بوشوگ از زور عرق‌ليس‌زدن،
به دو می‌گفت: نود!
...

بگذريم، امّا باز
کلتِ من همچو دل‌ام سخت پُر است.

(بار آخر خواهد بود
که درين وادیِ بی‌معنیِ غربِ وحشی
دودِ شلّيک‌ام را
خواهی ديد.)

من،
پتِ ششلول‌بند،
که به جان‌وينِ بزرگ، شيشکی می‌بندم،
کس کلاه‌ام را بردارد!؟
آن‌هم اين چلغوزک!... جک!؟

به سرِ طاسِ رفيقِ عرق‌ام، مک، که پدرخواندگی از کلّه‌ی او می‌بارد، سوگند
پدرش را، درمی‌آرم...

آلفرد از مکزيک
دوسه‌تُن کوکائين
هديه داده که بيارد جک؛ امّا، امّا
وای بر جک! صد وای!
مست کرده مردک
همه را لُمبانده...!

خبرش را که به من داد شوايتزينگر، گفتم: برخيز!
گر تو نابودگری،
راست گر می‌گويی،
و همه جای تو از آهن و فولاد بُوَد،
پس کنون وقتِ تلافی شده است.

من، از آينده‌ی خيلی دوری
-تو بگو: دوره‌ی شاه‌عبّاس
به تو، مأموريّت می‌دهم ای مردِ بزرگ
که جک و پيتر و مکس و مت را
و کلانتر را،
-که قرار است بزايد از پس-
به دو فنجان عرقِ داغ، برای امشب
دعوت نکنی!

و حواس‌ات باشد
که کسی چرتِ مرا
پاره‌پوره نکند؛
که دمی کپّه‌ی مرگ‌ام را می‌خواهم بگذارم
اگر اين وامانده بگذارد
و نخواهم که دوباره بپرم از تهِ خواب
کلّه‌ام منگ شراب
از سر عربده فرياد کنم:

کلت‌های‌ام کو؟
چه کسی بود صدا زد: کابوی‌ي‌ي!؟

م. سهرابی
پسينِ شنبه، 3 ارديبهشت، 23 آوريل 2011





Samstag, Juni 18, 2011

و ايضاً، در ستايش بازرگان‌زاده‌ای عبدالعلی‌نام گويد:

به اطّلاع می‌رساند که اين‌جانب، دارم می‌رم کفرمو سه‌طلاقه «بکنم»؛ و ايدون سه‌قبضه «مسْلِمون» بشم!
اسلام اين‌همه خوب بوده!؟ عجب! عجــب!! عجــــــــــب!!!
چقدر اين آقای آخوند جديد خوشگل‌مشگل سخن می‌رانه!
تازه، چقدر کيراوات‌م داره!!



و ايضاً، در ستايش بازرگان‌زاده‌ای عبدالعلی‌نام گويد:

بود بازرگان يکی گوزِ قَدَر
گشته ابن‌اش نيز، گوزی معتبر!
گوزِ خالص؛ زآسمان نازل شده
در اروپا رفته و، خوشگل شده
از کراوات‌اش، خفن حظ می‌کنم
دم‌به‌دم، راهِ خلا گز می‌کنم
...
چون‌که زورآورده ريدن زين‌نمط
ای به تخم‌ام! قافيه گر شد غلط!!

Mittwoch, Juni 08, 2011

ترانه‌ی «زرررشک»!

در فيس «طبس‌پرس» عکس و مطلبی ديديم راجع به ارتقاء طبس به مرتبه‌ی نازل «استان»
http://www.facebook.com/photo.php?fbid=147677168636651&set=a.126084044129297.24334.100001831061429&type=1&theater
و شديداً ناراحت شديم؛
و اين قطعه از ما بدرافتاد...
تقديم می‌گردد به همه مردمان جهان؛ و به‌ويژه به مردمان خوب پايتخت جهان: طبس گلشن!
×××

ترانه‌ی «زرررشک»!

ای طبس!
ای کُره‌ی سترگ!
ای جهان بی‌کرانه‌ی هستی!

اگرچه، نقشه‌های جغرافی جهان
تو را
به‌اندازه‌ی يک «کُسِ کيگ» بيش نشان نمی‌دهد؛
اگرچه، پاره‌هايی از تو را
به‌ستم
جدا کرده و
برآن
نام «ساير بخش‌های جهان»
نهاده‌اند
(که اکنون «حومه»های تو محسوب می‌شوند)
...
در چشم ما
هنوز
همچنان
تمام جهانی!

کهکشان راه شيری از نوکران قديم توست
و هرشب،
بر درگاه تو
سر فرود می‌آوَرَد.

سرچشمه‌ی اقيانوس اطلس و کبير و صغير و هند و چين و مابقی،
مديترانه و آن خورده‌مورده‌هاش،
تمام
تويی!

ای چشمه‌جعفری‌ات،
سرچشمه‌ی می‌سی‌سی‌پی و گنگ،
کارون و دن آرام
سن، تايمز
و آن ديگر جويبارهای جهان!

اين اندوه را به کجا بَرَم
که اين ناوکيل پن‌زده‌ی انتصابی
می‌خواهد لطف کند
و تو را به مرتبه‌ی قليل «استان» ارتقا دهد!!

خاک بر سر،
نمی‌داند
که تو همه‌ی کائناتی!
بوده‌ای، هستی، و
خواهی بود،
ای کره‌ی سترگ بی‌کرانه!

...
زادگاه من!
طبس!!
‏ چهارشنبه‏، 18 خرداد، ژوئن‏ 08‏، 2011