Donnerstag, März 03, 2011

بزرگ‌ترين کشفِ قرن

بنا به گزارش مجلّه‌ی پزشکیِ «نيو الفيه شلفيه»، دانشمندان در يکی از برترين دانشگاه‌های معتبر جهانی واقع در آويزونایِ جنوبی، به‌تازگی به کشفِ بسيار مهمّی دست‌يافته‌اند. بر اساسِ اين گزارش، پروفسور «واندرلاش» از سرآمدان دهکده‌یِ جهانیِ دانش‌الالفيّات، پيرامونِ اين کشفِ بزرگ چنين می‌گويد:
دانش در جهان هرگز منحصر به طيفِ خاصّی که ايشان را دانشمند می‌ناميم نبوده است. انسان‌ها از نخستين ادوارِ هستیِ خود، به‌طور فردی و جمعی، پی‌درپی و پيوسته به دانش دست يافته‌اند؛ و در طولِ زمان، بر قطرِ آن افزوده‌اند. امّا برخی از کشفيّات بسيار تازه‌اند؛ و کشفِ بزرگِ من و همکارانِ دانشمندم در دانشگاه آويزونایِ جنوبی، ازآن جمله‌ست.
ما، در پیِ پژوهش‌های شبانه‌روزیِ خود، به کشفِ يکی ديگر از تفاوت‌هایِ اساسیِ ميان خانم‌ها و آقايان دست يافته‌ايم. تا امروز همه‌یِ ما بر اين تصوّر بوده‌ايم که قلب در هردو جنس وضعی کاملاً يک‌سان دارد. از جهاتی چنين بوده؛ امّا کاملاً چنين نيست. کشفِ بزرگِ ما اين را روشن ساخته است که قلبِ خانم‌ها، برخلافِ تصوّرِ عمومی، در جايی قرار گرفته که ما به‌غلط جایِ ديگر می‌پنداشته‌ايم. قلبِ مردها به‌طورِ بديهی در قفسه‌یِ سينه، و سمتِ چپِ آن واقع شده؛ امّا آيا اين وضع در موردِ زن‌ها نيز صدق می‌کند؟ -تا کنون چنين تصوّر می‌شد. امّا اين کاملاً نادرست است. قلبِ خانم‌ها، نه در قفسه‌یِ سينه، بلکه در جايی واقع شده که من اکنون نمی‌خواهم به‌طورِ رسمی از آن نام ببرم؛ بله، قلبِ خانم‌ها در همان جايی قرار گرفته که به فارسیِ سره «کُس» ناميده می‌شود.

گزارشگر مجلّه‌یِ «نيو الفيه شلفيه» ادامه می‌دهد:
دانشمندانِ آويزونایِ جنوبی، هنوز نتوانسته‌اند به اين موضوعِ تاحدودی به‌قولِ بر و بچ غلط‌انداز سروسامان دهند و بفهمند که آيا قلبِ خانم‌ها همان «کُس»ِ ايشان است، يا قلب عضوِ ديگری است و فقط به‌طور استراتژيک در کُس جای گرفته. چُنان‌چه دانشمندانِ نام‌نبرده‌یِ مذکور، در چاله‌چوله‌های (با چوچوله اشتباه نشود که دلگير می‌شويم. بله، اگر در چاله‌چوله‌هایِ) اين وارسیِ عميق گم نگردند، به منظورِ دسته‌يابی به جاي‌گاهِ دقيقِ قلبِ خانم‌ها، همچون ليالیِ اخير، همچُنان به جست‌وجوهایِ بالينیِ خود بر رویِ خانم‌هایِ داوطلب و غيره، پيش‌ا‌پيش ادامه خواهند يافت...

همه‌یِ ما می‌دانيم و به‌ويژه در اين سه‌دهه که ايرانيانِ بسياری در امريکا در کنارِ ما زندگی را کرده‌اند و می‌کنند (و شماری ديگر نيز در راه‌اند که بيايند و بکنند)، بسيار ديده و شنيده‌ايم که فارسی‌زبانانِ نرينه، از يکی از حالاتِ البتّه موقّتیِ بيولوژيکِ خود، که اغلب در پیِ "احساسِ ترسِ در حدِّ به‌خودريدن" ايجاد می‌گردد، اين‌گونه ياد می‌کنند که: "خايه‌هام آمد زيرِ گلوم!". بنابراين، امکانِ جابه‌جاشدن اعضایِ بدن وجود دارد...
دانشمندانِ آويزونایِ جنوبی، در وهله‌یِ نخست، از اين عارضه‌یِ بيولوژيکیِ فارسی الهام گرفتند و هنگامی که به‌مددِ ذوقِ کُس‌شيربافِ برخی از دانشمندانِ ايرانیِ اين دانشگاه، درصدد کُسترش آن برآمدند، اين بزرگ‌ترين کشفِ همه‌یِ اعصارِ بشری، چهره‌یِ کوناکون‌طلبِ سده‌یِ 21 را دگرگون ساخت.
اين دانشمندان هم‌چُنين پی‌برده‌اند که صدایِ قلبِ خانم‌ها نيز با صدایِ قلبِ آقايان تفاونی کاملاً مع‌الفارق دارد (گزارشگر ما ويرش گرفته که بالاخره يک‌بار هم که شده اين «مع‌الفارق» را در گزارش خود «ذکر» کند!)؛ به اين شرح که:
صدایِ قلب، که در آقايان –چُنان‌که به‌طورِ واضح شنيده می‌شود- «تاپ‌تاپ» نام دارد، در خانم‌ها، ابداً و مطلقاً با حسِّ شنوايیِ اقشارِ بشری سروکار ندارد، و تنها توسّطِ خودِ بانوان، و يا آقايانی که ايشان را به‌دقّت و با ابزارِ کارآمدِ «کيرچشمی» موردِ ملاحظه قرار داده باشند، قابلِ «الاحساسُ والمشاهده» می‌گردد. اين صدا که توسّطِ حرکاتِ خفيفه‌یِ ماهيچه‌ای توليد می‌شود، در عرفِ فارسی‌زبانانِ آويزونایِ جنوبی، «مُت‌مُت» يا «مُدمُد» ناميده می‌شود؛ و به‌نظر می‌رسد که در سايرِ السنه هنوز برایِ آن واژه‌ای اختراع نشده باشد.

سرانجام، گزارشگرِ مجلّه‌یِ «نيو الفيه شلفيه» با اعلامِ اين خبر، به گزارشِ خود پايان می‌دهد که:
به پاسِ اين کشفيّاتِ بسيار مهم، قرار است در نيمه‌یِ سوّمِ سالِ آينده‌یِ جاری، به خانم‌ها و آقايان دانشمند در دانشگاهِ آويزونایِ جنوبی، به روشِ لفّ و نشرِ مستقيف، تنديسِ خايه‌یِ فولادين و چوچوله‌یِ مرمر اهدا گردد...
پيشاپيش، به جوايز تبريک گفته، و به همان صناعتِ ادبيّه، اطال‌الله و ضيّق‌الله آرزو می‌نماييم.

Mittwoch, Februar 23, 2011

آيا حلّاج واقعاً دوک... بود؟

(يک روايتِ کهن؛ با بازکاویِ نو)

آورده‌اند که روزی حلّاجی بر درِ خانه‌ای بگذشت، و چون فريادِ «آی پمبه می‌زنيم» برداشت، زنِ خانه به شنيدنِ صدایِ او بيرون آمد و او را به خانه بُرد تا پنبه‌شان را بزند. حلّاج در گوشه‌ای از صحنِ خانه نشست، و اندکی بعد، سر به کار فرو بُرد. زهِ کمان بر پنبه‌هایِ سفت‌شده‌یِ درهم‌رفته می‌گذاشت و با مشته‌یِ چوبين برآن می‌کوفت؛ و زه، پنبه‌ها را از هم می‌شکافت و رشته‌رشته می‌کرد.
حلّاج‌ها در وقتِ پنبه‌زدن بايد در يک سویِ انبوهه‌یِ پنبه بنشينند؛ به يک دست کمان، و به دستِ ديگر مشته؛ و با مُشته بر دو سویِ زه بکوبند. ازين‌روست که به‌ناچار بر رویِ پا می‌نشينند تا چرخشِ دربايستِ کار، امکان‌پذير باشد. يکی‌چند مشته به چپ، و باز به راست؛ به چپ، به راست: چپ چپ چپ، راست راست راست!
و، از قضایِ روزگار، چُنان واقع شده بود که زنِ حلّاج، شبِ گذشته، فراموش کرده بود خشتکِ حلّاج را بدوزد؛ و حلّاج به گُمانِ آن‌که زن سواريخِ خشتک‌اش را دوخته، تمبانِ خود را به‌پا کرده و سرِ کار آمده بود؛ و اکنون مشغولِ پنبه‌زدن بود.

زن که دور از ديدِ حلّاج، در ايوان نشسته بود و گه‌گاه به سویِ حلّاج و به تموّجِ پنبه‌ها نگاهی می‌افکند، از ناگاه متوجّهِ چيزِ عجيبی شد: هنگامی که حلّاج بر زهِ کمان می‌کوفت، با هر ضربه‌یِ مشته -آن‌گاه که به سمتِ نواختِ ضربه خم می‌شد-، فُلان‌اش از سوراخِ شلوار بيرون می‌آمد؛ و هم‌چُنان دوباره و سه‌باره.
زن، لبخندی زد و روی برگرداند. بارِ ديگر که به حلّاج نگريست (يا درحقيقت به آن‌جایِ حلّاج!) لحظه‌ای بود که حلّاج آخرين ضربه‌یِ چپ را می‌نواخت و فُلانِ او سری از دريچه بيرون می‌کرد؛ و بلافاصله که حلّاج به راست چرخيد و مشته را بر سويه‌یِ ديگرِ زه، به نواخت درآورد، زن در کمالِ حيرت، مشاهده کرد که ازآن‌سوی نيز، فُلانِ ديگری سر بيرون کرد. و دوباره و سه‌باره: هوت! هوت! هوت!

زن، قدری فکر کرد، و ناگاه به کشفِ بزرگی نائل آمد: حلّاج، دو کير داشت!
ازين کشفِ بزرگ، شور و شعفِ زن را اندازه‌ای نبود. می‌شد کريستف‌کلمب را –با همه‌یِ کشتی‌هايش- تویِ کونِ شعفِ اين کشفِ بزرگ گذاشت و، درش را بست...

نقشه‌ای کشيد. توطئه‌ای ساده: بايد حلّاج را نگه می‌داشت. و به‌سادگی، از پسِ اين‌کار برآمد. هرچه دشک و لحاف داشتند همه را بازشکافت و پنبه‌هايش را جلوِ حلّاج کود کرد. و اين شد که وقتی سرِ‌شب شویِ او –اوس‌محمّدِ خيّاط- به خانه آمد، حلّاج هنوز انبوهه‌ای پنبه‌یِ نزده پيشِ روی داشت.
به درخواستِ نامحسوسِ زن، حلّاج آن‌شب مهمانِ خانهْ‌ماندِ ايشان شد.

بنا به شيوه‌یِ هميشگیِ داستان‌هایِ کهن، زن به انتظارِ فرارسيدنِ نيمه‌شبان، دندان بر جگرِ پايين‌تنه نهاده بود و، انتهازِ فرصت‌کشان، چشم به پلک‌هایِ شوی داشت.
خيّاط، بسيار پيش از هنگامه‌یِ موعود، به مغاکِ خواب درافتاد.
زن از بستر برخاست. پاورچين و چُنان که ايرج فرمود: آهسته به سرپنجه، خود را به مغناطيسِ شهوه سپرد. سرمایِ نمورِ شب، گرمایِ ديگری به تن‌اش می‌دواند. فاصله‌یِ ناچيزِ بستر تا اطاقِ پستو، که حلّاج آن‌جا خفته بود، بيابانی از برهوتِ بی‌پايان می‌نمود.
صدایِ ناپيدایِ پایِ زن، حلّاج را از بيداری به حيرت رهنمون می‌شد؛ امّا هم‌چُنان بی‌حرکت برجای بود، و در تاريکنایِ پستو به اندامِ شبح‌وارِ زن می‌نگريست: شايد ازآن‌هاست که در خواب راه می‌روند؛ نکند بر من بيفتد... آرنج بر زمين، سر و گردن واکنده از بستر، از تماسِ دامنِ زن با صورت‌اش، دوباره واپس رفت؛ و تا زن بر او نخفته بود و دست در آغوشِ او نبرده، هم‌چُنان در بهت به‌سرمی‌بُرد. آهسته زمزمه کرد: اين‌جا چه می‌کنی؟ زن با بوسه‌ای دهان‌اش را بست: برایِ تو آمده‌ام. نمی‌خواهی؟!
حلّاج که چون افعیِ افسرده از تماسِ نفسِ گرم و تنِ داغ و عطرآگينِ زن رمقی يافته بود، دستِ زبر و زمختِ خود را به ميانِ پاهایِ نرمِ زن بُرد، چنگ افکند و، او را به‌زير کشيد...

در گرماگرمِ انداز-بنداز و آورد و بُرد، زن نفس‌نفس‌زنان از حلّاج تمنّا کرد: حالا اون يکی ديگه‌ش، حالا اون يکی ديگه‌ش، اون‌‌يکی رو هم در بيار بکن توش فدات شم! و حلّاج، پنبه در گوش، اين‌بار به مشته، پمبه‌یِ تنِ سپيدِ زن را، از هم می‌دريد. او کجا وُ سيمين‌تنی چُنين کجا؟ آن‌هم به شبِ تار! مفت! به پایِ خود!! امّا حتّیٰ به اين انديشه هم ميدان نمی‌داد و فقط می‌زد... می‌کرد... پيش و پس می‌شد و نفس‌نفس می‌زد و با پنجه‌هايش پستان‌هایِ زن را له می‌کرد...
زن، باز به تمنّا درآمده بود. به التماس افتاده بود: اون يکی ديگه رو دربيار مادرجنده... دربيار بکن تُو اين سولاخ‌کونِ نازم... يالله ديگه... زود باش... اون يکی ديگه‌ش، حالا اون يکی ديگه‌ش، اون يکی ديگه‌ش‌ش‌ش...... که ناگهان صدایِ خيّاط برخاست: های! هو! کی اون‌جاست؟... که حلّاج انگار خود و کيرش به هوا پرت شده باشند، از ميانه‌یِ زمين و آسمان، به سویِ در خيز برداشت و خيّاط که چشم‌هایِ کم‌سوی‌اش او را نشسته برجای ايستانده بود، درست ميانه‌یِ گريزگاه بود و در هوا چنگ می‌افکند. کيرِ حلّاج در مشت‌اش جا گرفت؛ امّا برایِ لحظه‌ای، و زرت از دست‌اش در رفت!

از اين‌جا به‌بعد، روايت‌ها می‌تواند گونه‌گون، و بعضاً حتّیٰ ضدّ و نقيض باشد. ازجمله: خيّاط زن‌اش را می‌کشد...؛ خيّاط داد و بيداد راه می‌اندازد و نيمه‌شب خود را رسوایِ کوی و برزن می‌سازد؛ خيّاط خود را حلق‌آويز می‌کند؛ و... و... و...
ولی، روايتِ مشهور همان است که: با گريزِ شبح‌ناک و سوپرمن‌وارِ حلّاج، زن تازه از عرشِ شهوه به فرشِ تاريکِ چکنم هبوط کرد. امّا، بی‌درنگ جامه‌یِ يکپارچه‌یِ خود را از سر به تن درآويخت و، به طُرفة‌العينی، خود را در آغوشِ شویِ حيرانِ خويش افکند که تازه داشت به لزجیِ مشتِ هنوز گره‌مانده‌اش پی می‌برد.
خيّاط بانگ زد: چی شده؟ زن صدایِ خواب‌آلودِ خود را کش و قوسی عاشقانه داد که: خواب می‌ديدم اوستا. رفته بوديم برکه. تو با دست ماهی می‌گرفتی. يکی گرفته بودی و ماهیِ ديگری کنارش بود. من داد می‌زدم: اوناها! دوّمی‌شم اون‌جاست؛ بگيرِش... حالا اون يکی ديگه‌ش... اون يکی ديگه‌ش... که تو داد زدی و من از خواب پريدم.
...
روايت اين‌طور پايانِ خوش می‌يابد که اوس‌ممّد می‌گويد: ها! ها! ديدم يه‌چيزی گرفتم امّا از دست‌ام ليز خورد در رفت...!
و نويسنده، چون -مثلِ همه‌یِ آدميزادهایِ معقولِ ديگر- از پايانِ خوش خوش‌اش می‌آيد، از رویِ فرصت‌طلبی، روايت را همين‌جا خاتمه می‌دهد؛ بی‌آن‌که بپرسد: آيا حلّاج واقعاً دوک... بود؟!

ª
م. سهرابی
نگارش: 21 بهمن. اتمامِ تايپ: 4 اسفند (1389). نِوشَهير؛ ترکيّه.

Samstag, Februar 19, 2011

غزل‌واره‌یِ گريه

تا صدایِ گريه‌ام در خانه‌یِ خالی نپيچد
می‌روم از خويش، تا در دشتِ بی‌خويشی بگريم

اندُهان بسيار و، می کم؛ خونِ دل! پيمانه‌ای ده
تا شوم لبريزِ غم، بر اين کم و بيشی بگريم!

نور هم از جنسِ تاريکی شد؛ ای دل، شمعِ من شو
تا به روزِ ميهن از اين تيره‌انديشی بگريم

"خورده زين‌پيش از هيولا شير" اگر زين‌پس اهوراست
پس چو پيش ای ديده بايد بر پس و پيشی بگريم!!

$
نسخه‌یِ عکسی:

م. سهرابی
آدينه؛ 29 بهمن89
18 فوريه 2011