Mittwoch, April 23, 2008

خاکسترستان

( برای ِ مهران )

مهران ِ شاعر ، بسته وبلاگ ِ متين‌اش
گويا ندارد دوست ، ديگر ، سرزمين‌اش
ديگر نمی‌خواهد کند با اهرمن جنگ
يا خود نشسته جای ِ ديگر ، در کمين‌اش !
يا خسته گشته ، شايد ، از کردار ِ بی‌مُزد
چون مهدی ِ سهرابی و ، صد همچنين‌اش
بی‌مُزد ، کردن ، کار ِ دل ، دشوار نَبوَد
خواهنده گر باشد نگاری نازنين‌اش
سر ، پاک گر شد ؛ گرزه‌ی ِ عشرت بخسپيد
ديگر چه سود ، آخر ، ز يار ِ مه‌جبين‌اش ؟
روزی ، دلاور مرد ِ ميدان‌های ِ کون بود
بلغور ، اينک ، می‌کشد موش از پسين‌اش !

من نيز هم ، گه‌گاه ، بيتی می‌سُرايم
بگذارد ار اين روزگار و ، تيغ ِ کين‌اش
گر صد بهشت ِ جاودان در پام ريزد
بيزارم از اهريمن و دين ِ مَبين‌اش !
از ما ربوده اهرمن ، سرمستی ِ عشق
با اين دروغين وعده‌های ِ حور ِ‌عين‌اش
ماييم نسل ِ سوخته ؛ خاکسترستان
پيچيده در اقصای ِ خاموشی ، طنين‌اش


از آدميّت ، می‌تواند شد تهی ، مرد
گر ديو باشد ديرگاهی همنشين‌اش
ايرانی از ريم ِ درون‌اش ، بود غافل
ناگه برون شد دست ِ ديو از آستين‌اش !


861227 و 870103


Ê

Mittwoch, April 16, 2008

دو قطعه ( محال نيست ؛ و استفاده‌ی ِ ابزاری )

محال نيست ...

پيام داد شقيقه به گوز ، کای دلبند
محال نيست روابط ميان ِ ما و شما
چنان که حضرت ِ الله آفريده جهان
ولی گرفته محمّد ، به نفع ِ خود به گُوا
مدام آيه بيارد که : چون نمی‌بينيد
که آب آمد از آسمان و ، رُست گيا
چرا نبوّت ِ ما را همی‌کند تکذيب
جهود ِ کافر و ، جاهل به باديه ، حاشا ؟
مگر نديده دو چشمان ِ کورتان ، کشتی
که چون به امر ِ خدا می‌رود بر اين دريا
چرا به بنده و دين‌ام نمی‌کنيد اذعان
مگر نه خلق نموده خدای ِ ما دنيا ؟!
چرا به اين‌همه برهان توجّهی نکنيد
خدای کرده شما را از اين لجاج ، اعمی

کسی نبود که از ختم ِ ان‌بيا پرسد
که گوز را چه بُوَد ربط با شقيقه ، دغا !؟
گرفتم اين که خدا آفريده اين گيتی
چرا نبوّت ِ تو کرد بايدم امضا ؟!!
اگر چنين بُوَد ، البتّه بنده هم گويم
که برف سرد بُوَد ؛ پس ، من‌ام خدای ِ خدا !!

13 اسفند 1386

hhh

استفاده‌ی ِ ابزاری از کون !

چون شنيدم که هست در لندن
آن پناهنده‌ای که کون کرده
دلک‌ام زين بهشت ِ وارونه
هوس ِ دوزخی نگون کرده !

هر که کون کرد و داد ، او برده‌ست
خود مگو از چه داده ، چون کرده ؟
داده ، چون « داد » فعل ِ نيکان است
کرده ، چون کون ورا فسون کرده !
گر به کون می‌توان به لندن رفت
خوش به حال‌اش ، که آزمون کرده !
کاش من بنده هم ملوّط بود !
خون شدم دل ؛ مگر که خون کرده !؟!

13 12 86

œ
JPG
( PN )
$
I ، II

ياد

Ê

Mittwoch, März 12, 2008

دين و زندگی

تا گرفته مُلک زاهريمن قوام
زندگی چه‌بْوَد ؟ ظلام اندر ظلام
هفت اگر مانَد ، وگر خود هفت‌صد
مسلم از هستی نيابد هيچ کام
شادمانی از ميان بربسته رخت
رقص و آوای ِ طرب ، گشته حرام
بيهُده ، ماهی دو ، باشدمان عزا
بر شهيد ِ سيّد ِ آل ِ کرام
کيست امّا اين شهيد ِ زنده‌کُش
بهر ِ ما ايرانيان ؟ اُمُّ الخِصام
يک‌طرف ، کشته حسين ِ تشنه‌لب
مُلجم آن‌سو کرده خلوت با قُطام !
ربط ِ آن با ما چه باشد ؟ هيچ ؛ هيچ
نکبتی می‌بارد ، از خونين غَمام
زندگانی ، مرگ‌زاری بيش نيست
زير ِ سايه‌یْ قدسی ِ اين بی‌لگام

نقل‌واری دارم از انديشمند
درخور ِ يک‌عمر فکر است اين کلام :
می‌رويم اندر سرای ِ آخرت
جای ِ دنيا آمدن , از بطن ِ مام !
تا بُوَد اين دين ، نباشد زندگی
دين بهل ، گر زندگی خواهی ؛ تمام !!


05 12 86

œ
JPG
$
GIF


Ê