Freitag, Juni 15, 2007

موسيقی ِ شکست

( از : مهران )
شوهرخواهر ِ من ، از بس به زوزه‌ها و زنجموره‌های محمودی خوانساری و عبدالوهاب شهيدی و شجريان و بنان ، و از اين قماش خواننده‌های موسيقی ِ به قول شاملو " سياه " گوش داده ، از مردی ساقط شده . طفلک خواهر ِ من !
اين موسيقی ِ رديف ، و نميدونم سنّتی ، و خنده‌دارتر از همه : موسيقی اصيل ! که به گفته‌ای هفتصد هشتصد سال پيش در قونيه ، دراويش و صوفی‌ها هنگام ِ سماع و خُل‌بازی‌هايشان به آن سرگرم می‌شدند ، موسيقی ِ آدم‌های ِ کتک‌خورده است . ادامه‌ی ِ روضه‌ی ِ طفلان ِ مسلم ، و روضه‌ی ِ حضرت ِ قاسم است .
...
متن ِ کامل


NJ
ضمناً ، مهران‌جان ، اسم اين زوزه‌ها « موسيخی » است ، نه موسيقی ، عزيزم !!

Montag, Juni 11, 2007

پفيوزا ...

ديشب ( پنج‌شنبه‌شب ؛ هفدهم ِ خرداد ِ 86 ) حدود ِ ساعت ِ يازده‌و‌نيم ( 30 : 23 ) ، غرق ِ خواندن ِ متنی از بازکرده‌های ِ صبح – از آرشيو – بودم [ به‌گُمان‌ام ، نوشته‌ی ِ داريوش ِ ميم – ملکوت – در راديو زمانه ، راجع به نوشته‌ی ِ عبدی کلانتری ] ، که همسرم با عجله صدا زد که : بيا ، دريابندی آمده تلويزيون . فکر می‌کنم بعد از اين‌همه سال ، هنوز آن‌طور که بايد ، پی به نفرت ِ من از صدا و سيمای ِ اسلام نبرده ؛ يا دم‌به‌دم آن را فراموش می‌کند ! [1]
رفتم ، و ديدم بعله ؛ آقای ِ نجف دريابندری ، به اتّفاق ِ خانمی [ که اوّل شک کردم که اين بازی‌گر ِ زپرتی ِ سريال‌های ِ گوزوک ِ سيمای ِ اهريمن ، اين‌قدر چسپيده به آقا‌نجف چه می‌کند ؛ و بعد فهميديم که بانوی ِ ايشان می‌بُوَد ] غرق ِ قَهقِريچ ِ خنده است . [2]
دو تفاله ( يک بازی‌گر ِ تخمی ِ سريال‌های ِ آشغال [ بهروز ِ بقايی ] و يک بوگندوی ِ ريشوی ِ تسبيح‌به‌دست ِ آخوند ِ بی‌عمامه ) به‌اصطلاح ، مصاحبه می‌کردند با ايشان و بانو [ فهيمه راستکار ] ؛ با محوريّت ِ « کتاب ِ مستطاب ِ آشپزی » ، تأليف ِ حضرت ِ دريابندری ( و به‌گُمان‌ام ، با همکاری ِ – ممال نخوانيد ! – بانو ) .
چنان خنده‌های ِ به‌پشت‌وارفتانی می‌کردند زن و شوی ، که هر‌آن دچار ِ اين پندار می‌شدم ، که : صد‌البتّه ، اين‌جا ايران ِ اهريمن‌زده نيست ، و آن‌جا هم مرکز ِ سيمای ِ اهريمن نی !!

نمی‌فهمم که اين بزرگان ( منظورم به دريابندری است ، نه بانوی ِ ايشان – که عمراً کارمند ِ اين خلاکده بوده‌اند ، و کماکان نيز می‌بُوَند ! ) از ابتدا اين‌اندازه بی‌انصاف ، و مستعدّ ِ بی‌شرفی بوده‌اند ؛ يا در اين سال‌های ِ اواخر ، که اهريمن در بعضی مصارف ِ ضروريّه‌ی ِ الهی ، بدجور سر ِ کيسه‌ی ِ خليفه را شُل کرده ، پول ِ يامفت ِ اين ملّت ِ فلک‌زده زير ِ دندان‌شان مزّه کرده ؛ و خود را به نخّاس ِ « تسليم » سپرده‌اند ؟! نمی‌دانم .
به‌هر‌حال ، اين‌هم از آقا‌نجف ، که گوز ِ خلاص داد .
گُمان نمی‌کنم بعد از اين ، بتوانم چيزی از ترجمه‌هايش بخوانم .

استخوان برایِ‌مان نگذاشت اين اهريمن ِ نبوی .
آش‌و‌لاش کرد وجودمان را .
سوزاندمان .
که ، خاکسترمان بر باد باد !

پفيوزا بزرگانا که شما بوده‌ايد !!

860318


?
پابرگ‌ها :
[1] بعداً ، سر ِ فرصت ، درباره‌ی ِ « مردم ِ ايران ، و صدا و سيمای ِ اهريمن » [ که - اتّفاقاً - روی ِ ديگر ِ سکّه‌ی ِ « تشريف‌فرمايی ِ امثال ِ دريابندری‌ها » ست ] چند سطری خواهم نوشت ...
[2] قهقريچ / ghahgherich = قهقهه . شايد هم ، قدری با آن فرق داشته باشد . تصوّر می‌کنم که قهقريچ به خنده‌های ِ طولانی ِ به آوای ِ زیر کَشنده ، که به از‌خود‌بی‌خود‌شدگی شبيه است ، گفته می‌شود . در‌هر‌حال ، در گويش ِ طبس ، هم اين واژه را داريم ، و هم « قَه‌قَه » / « قَه‌قَه ِ خندَه » را .

Mittwoch, Juni 06, 2007

فاصله

من دوست دارم ؛
تو دوست داری ؛
او ، نفرت دارد .

من از رنگ‌های ِ شاد ، تند ، و باز خوش‌ام می‌آيد ؛
تو از رنگ‌های ِ شاد ، تند ، و باز خوش‌ات می‌آيد ؛
او از رنگ‌های ِ تيره ، کدر ، و حزن‌آور خوش‌اش می‌آيد .

من می‌خندم ؛
تو می‌خندی ؛
او زار می‌زند .

من دل‌ام باز می‌شود ؛
تو دل‌ات باز می‌شود ؛
او می‌گويد : خنده دل را سياه می‌کند .

من آهنگ می‌شنوم ، کمرگاه‌ام به جنبش درمی‌آيد ؛
تو آهنگ می‌شنوی ، باسن‌ات می‌جنبد ؛
او کون‌اش را فقط هوا می‌کند ؛ برای ِ خدا .

من دوست می‌گيرم ؛
تو دوست می‌گيری ؛
او مُتعه می‌کند ، يا مُتعه می‌شود .

من افت‌و‌خيز ِ عشق‌بازی را روشنی ِ زندگی می‌يابم ؛
تو در هر بار افت‌و‌خيز ِ عشق‌بازی ، چشمان‌ات از برق ِ شادی می‌درخشد ؛
او جماع می‌فهمد . همين ، و نه بيش‌تر .

من کودکان را می‌پرستم ؛
تو کودکان را در آغوش می‌کشی ؛
او ، کودکان را معصيت‌کاران ِ آينده می‌بيند .

من دوست دارم که کودکان ترانه‌های ِ شاد و خيال‌انگيز ِ بچّگانه بخوانند ؛
تو ، همه‌ی ِ جهان را بوستانی سرسبز ، غرق ِ چرخ ِ فلک و تاب و سرسره می‌خواهی ؛
او ، کودکان را به حفظ ِ اصواتی نامفهوم وامی‌دارد ؛ و به ايشان خميدن در برابر ِ خدايی موهوم و هولناک می‌آموزد .

من به انسان مهر می‌ورزم ؛
تو به انسان عشق می‌ورزی ؛
او انسان‌ها را به مسلمان و کافر تقسيم می‌کند . مسلمانان را زير ِ تازيانه‌ی ِ مدام ، و کافران را کشاله‌ای از کشتگان می‌طلبد ، بر لبه‌ی ِ گورجايی دسته‌جمعی .

من با شراب نفسی تازه می‌کنم ؛
تو ، در مستی زيباتر می‌شوی ؛
به ما می‌گويد : سگ ِ عرق‌خور !

من به آينده‌ی ِ انسان می‌انديشم ؛
تو پاکيزگی ِ زمين را پاس می‌داری ؛
او ، تنها به يک چيز پای‌بند است : به اسارت درآوردن ِ انسان‌ها ؛ و به‌کرسی‌نشاندن ِ باورهای ِ ياوه‌ی ِ خويش ، به ضرب ِ ارهاب .

من از ديدن ِ يک‌قطره خون وحشت می‌کنم ؛
تو ، از ديدن ِ تيغ بر ساقه‌ی ِ گُل ، سرت گيج می‌رود ؛
او « عيد ِ قربان » دارد .

من از بی‌پناهی ِ گربه‌های ِ کوچه و خيابان ، دل‌ام می‌گيرد ؛
تو برای ِ گنجشک‌ها ارزن می‌پاشی ؛
او از خانه بيرون می‌رود ؛ با کمربند ِ انتحار .

من زنده‌ام .
تو زندگانی .
او می‌مرگد !


16 و 17 خرداد 86