Samstag, Februar 10, 2007

آخ چه بلايی !

تصنيف‌واره‌ای است که به مناسبت ِ اتّحاد ِ احمدی‌نژاد – هوگوچاوز ، و يگانگی ِ تروريسماتيک ِ کربلا – ونزوئلا گفته‌ام .
همان‌طور که می‌بينيد ، اين سر ِ‌هم کرده‌ها مال ِ چند‌ماه ِ پيش است . فرصت ِ تايپ نمی‌کردم ، و پارگکی هم دودل بودم که بدهم يا ندهم ؟ بکنم يا نکنم ؟ آخه می‌ترسم دو‌قبضه غضب بشم و اين‌بار کمونيست‌های ِ عزيز هم بيفتند پی ِ ختنه‌کردن ِ کلّه‌ی ِ م . سهرابی !!


هوگو ونزوئلايی
تو هم محبوب ِ مايی
می‌گی بوش ازت می‌ترسه ؟!
بابا خيلی بلايی

يه‌پارچه اژدهايی
داداش ونزوئلايی !


بوش می‌گه تو خيلی بدی
- دروغه جون ِ احمدی !
اونی که بده ، خود ِ بوشه
هی به ما می‌گه : ببين توشه !؟

بی‌تربيت الاغ‌جون
قدّ و بالاتو غربون !

آخ چه بلايی
ونزوئلايی !
ونزوئلايی
آخ چه بلايی !!


ونزوئلا کجاس بابا
نگفتی می‌ری کربلا ؟!
- ونزوئلا و کربلا
دوتاش شده‌ن يکی بابا !

ونزوئلايی
آخ چه بلايی !!
آخ چه بلايی
ونزوئلايی !


آخ ...
اگه بوش گوش بکنه ، چطو می‌شه ؟
شمعو خاموش بکنه چطو می‌شه ؟
...
گف آغا بوش :
صاف می‌ره توش !!!

داداش ونزوئلايی
هوگو ! مش‌کربلايی
تو خيلی اژدهايی

2

من می‌رم ونزوئلا
شهيد بشم ؛ شهيد ِ راه ِ کربلا
آخ هوگوچاوز آغا
وای هوگو‌چاوز آغا !

حال ِ چگوارا چطونه ، فيدلو چه می‌کنه ؟
بپا يگدفعه بوشه صاف تُو سولاخت نزنه !

آخ چه بلايی
ونزوئلايی !
آخ !
واخ !
آخ !

هوگو ونزوئلايی
تو نيستی ؛ کربلايی !!!


}
-------------( 850703 )

Sonntag, Februar 04, 2007

حُقّه‌ی ِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود ! ( بخش ِ دوّم )

جست‌و‌جوی ِ علّت‌العلل و سرّ الاسرار ِ واماندگی ِ ايران و ايرانی ؛ با تأمّلی بر « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک »


( برای ِ بخش ِ نخست کليک کنيد )

2
راه ِ حلّی که مراغه‌ای ارائه می‌کند ، در آن شرايط ، نهايت ِ چاره‌انديشی بوده . ديگرانی هم که در آن روزگار در انديشه‌ی ِ اصلاح ِ امور ِ ايران بوده‌اند ، غالباً فراتر از اين نمی‌انديشيده‌اند ( مگر اندکی از انديشمندان ِ بزرگی که به اصل ِ سرّ الاسرار ِ بيچارگی و زبونی ِ ايران و ايرانی پی برده بوده‌اند ... ) ، و بلکه اصولاً در جنبشی که حاصل ِ آن صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت بوده ، کمابيش ، جز همين تدابير در نظر نبوده : عدالت‌خانه و مجلس ِ شورا .
از « آن اندک انديشمندان » منظورم به کسانی است که همراه و همزمان با اين تدابير و چاره‌انديشی‌ها ، ذهن شان به نقطه‌ای ديگر نيز معطوف بوده . اينان ، اگرچه نه به ژرفا و آشکارگی ِ امروز ، به اين حقيقت پی برده بودند ، که ريشه و علّت‌العلل ِ زبونی ِ ايران چيزی نيست جز دين ِ مبين ِ اسلام .
در باره‌ی ِ انديشه‌ها و آراء ِ انديشمندان ِ دوره‌ی ِ مشروطه و پيش از آن ، پژوهش‌هايی انجام گرفته و آثاری ارائه شده ؛ امّا متأسّفانه نگارنده از اين آثار ، اغلب جز نامی نشنيده‌ام ؛ بلکه حتّی از کتب ِ اصلی و اساسی ِ آن دوران نيز ، جز 5 – 4 عنوان [1] ، چيزی به‌دست ندارم ؛ مگر در اين اواخر ، که به برکت ِ اينترنت ، موفّق به خواندن ِ « مکتوبات » ِ آخوندزاده شده‌ام !
با همين مطالعه‌ی ِ اندک ، و تأمّلات ِ چندين‌ساله ، به اين نظر رسيده‌ام که آن بخش و جلوه از حنبش ِ مشروطه‌خواهی ، که طیّ ِ يکی‌دو سال ِ پيش از صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت اوج گرفته و به نتيجه‌ی ِ بسيار ارزنده‌ی ِ « مشروطيّت » دست يافته ، نمی‌تواند نشانگر ِ اصل و تمامی ِ آرمان ِ جنبش ِ بيداری بوده باشد . ظاهراً ، از بزرگ‌ترين و دقيق‌ترين منابع ِ دو‌ساله‌ی ِ 1322 تا 1324 هـ . ق . ، يکی همين « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » اثر ِ ناظم‌الاسلام ِ کرمانی باشد . می‌توان حدس زد که وی به سبب ِ پيوستگی با علمای ِ آن دوره ( يعنی حوزه‌ی ِ روحانيّت ِ شيعی ) ، و به‌ويژه سيّد محمّد ِ طباطبايی ، بيشتر شاهد و روايت‌گر ِ مسائل و وقايعی بوده که در همين بخش و حيطه جريان داشته [2] ؛ امّا ، به‌طور ِ کلّی نيز ، به نظر می‌رسد که - به‌نوعی – در رهبری ِ جنبش ، تغيير و تحوّلی صورت گرفته و از دست ِ آزادانديشان به دست ِ به‌اصطلاح روحانيّون ِ مترقّی افتاده بوده است . البتّه ، و با توجّه به مخالفت‌های ِ شديد ِ اعلم‌العلمای ِ تهران - شيخ فضل‌الله نوری - با مشروطه ، می‌توان دانست که همين مقدار تغيير و تحوّل نيز ، ابداً با منافع ِ اسلام هم‌سويی نداشته ، و بلکه منافع ِ قوم را به مخاطره نيز افکنده بوده است .

از آن دسته انديشمندان ِ مخالف ِ دين ، بوده‌اند برجستگانی چون آخوندزاده ، که دين‌ستيزی‌شان مبتنی بر شناخت ِ دقيق و عميق ِ دين ِ مبين بوده ؛ امّا بيشترينه‌ی ِ ايشان کافران ِ متّکی به قياس بوده‌اند . در اين دوران ِ خاص ، نوعی نگاه و روی‌کرد به ايران ِ پيش از هجوم و چيرگی ِ اسلام پديد آمده ، و سنجش ِ دو دنيای ِ متفاوت ِ پيش از اسلام و دوره‌ی ِ اسلامی ، باعث ِ بيداری ِ اذهان ِ ايرانی می‌شده است . منظورم به سنجش‌گری ِ گسترده و همراه با بررسی و تحليل است ؛ و گر نه ، اشکال ِ سنجش‌های ِ موردی و متفرّد از همان آغاز ِ تحقّق ِ چيرگی ِ اسلام بر ايران ، وجود داشته ؛ و از اين‌رو ، در کهن‌ترين آثار ِ بازمانده‌ی ِ فارسی و عربی نيز ، می‌توان نمونه‌های ِ آن را يافت .
همزمان ، و - يا درست‌تر بگوييم : - پيش از اين پديده ، پديده‌ی ِ « آشنايی با مغرب‌زمين » نيز ، زمينه‌ساز ِ مقايسه و سنجش بوده ، و به ذهن ِ خواب‌رفته‌ی ِ انسان ِ ايرانی تلنگری جدّی وارد می‌آورده است . امّا به نظر ِ من ، اين سنجش و تأمّل ، به اندازه‌ی ِ سنجش ِ ايران ِ ايرانی با ايران ِ اسلامی رهنمون به ترديد و کفر نبوده است ؛ و چه‌بسا ، ذهن ِ متأمّل بيشتر متوجّه ِ پيشرفت‌های ِ مادّی و صناعی ِ مغرب‌زمين بوده ، و از آنجا که - به‌ گونه‌ای بديهی - اين پيشرفت‌ها نمی‌توانسته است برآمده از آيين ِ متفاوت ( مسيحيّت ) تلقّی شود ، غالباً اين رخوه‌ی ِ ذهنی را در پی داشته ، يا می‌توانسته داشته باشد ، که : « پس اين دين ِ اسلام نيست که مانع ِ پيشرفت ِ ماست . » !

نکته‌ی ِ اصلی ِ مورد ِ نظر ِ نگارنده
راوی ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » هرگز انگشت ِ اتّهام بر دين نمی‌نهد . وي يک مسلمان ( شيعی ) ِ کاملاً مؤمن و معتقد است : سفرش را از زيارت ِ امام ِ هشتم ِ شيعيان آغاز می‌کند ؛ زيارت‌نامه می‌خواند ؛ ( در همين ارض ِ اقدس ِ رضوی ، برای ِ « مُتعه‌کردن » شرط می‌کند که مهماندارش سوگند ياد کند که عدّه‌ی ِ زن تمام شده ! و چون مهماندار نمی‌پذيرد ، منصرف می‌شود . ) ؛ نمازش را اوّل ِ وقت می‌خواند ؛ به هر شهری می‌رسد ، اوّل سراغ ِ مسجد را می‌گيرد – يا به‌هر‌حال ، مسجد روی دارد و بر حالت ِ کساد و ويرانی ِ مساجد فرياد ِ ندبه سر می‌دهد ؛ در تهران ، اوّل به زيارت ِ شهزاده عبدالعظيم می‌رود ؛ و خلاصه همه‌جا دم از اسلام ِ راستين می‌زند ، و چه از زبان ِ خود و چه از بيان ِ « وجود ِ محترم » ( ميرزا علی‌خان امين‌الدّوله ) قوانين ِ خوب ِ فرنگان را مأخوذ از اسلام و قرآن می‌شمرد ؛ و به‌جدّ بر اين باور يا دعوی پای می‌فشارد که : اگر قوانين و احکام ِ شرع ِ مبين به‌درستی اجرا گردد همه‌ی ِ مشکلات ِ وطن حل می‌شود !

کاش راوی ( که از اين منظر ، همان شخص ِ زين‌العابدين ِ مراغه‌ای است ) عمری دويست‌ساله می‌داشت و دوران ِ ما را درک می‌کرد ، و با دو چشمان ِ سر ِ خود می‌ديد که اجرای ِ قوانين ِ اسلام ، چه روزگار ِ فلاکت‌بار و چه دنيای ِ زشت و پلشت ، و چه زبونی ِ هولناکی در جهان برای ِ ما بيچارگان ِ اسلام‌پناه رقم زده است .
امّا آنچه در انديشه‌ی ِ راوی ( مراغه‌ای ) بسيار درخورند ِ تأمّل می‌نمايد ، اين است که وی – با وجود ِ باور به اين دعوی ِ سخيف و فاقد ِ هرگونه بنيان ، باز – مدام سنگ ِ محک را در غرب جست‌و‌جو می‌کند ، و ابداً به نمونه‌های ِ اسلامی – خواه سنّی ، خواه شيعی – روی نمی‌آورد . فی‌المثل آنجا که در شاهرود با عبور ِ پُر‌کبکبه‌دبدبه‌ی ِ خان ِ حاکم روبه‌رو می‌شود ، که « سی‌چهل نفر با چوب‌دست‌های ِ بلند ، به رديف ِ نظام از دو طرف » او را مشايعت می‌کنند و فرياد ِ « دور باش » سر می‌دهند ، و همگان بايد به هنگام ِ عبور ِ وی تعظيم کنند ( ص 43 ) ، در نقد و ردّ ِ اين پديده‌ی ِ بی‌معنی و اين سنّت ِ زشت ، به فقرات و نمونه‌هايی از رفتار ِ خلفا و – بنا به شيعه بودن – ائمّه ، استناد نمی‌جويد ؛ بلکه رفتار ِ حاکم ِ لندن را به‌ياد می‌آورد : « گفتم : آباد باشی ايران . حاکم ِ شهری مانند ِ لندن که دارای ِ هفت‌ميليون جمعيّت است ، از هر جا تنها می‌گذرد و احدی اعتنا به شأن ِ او نمی‌کند . ماشاءالله حاکم ِ يک ولايت ِ کوچک ِ ما اينقدر جلال و جمعيّت دارد . سلطنت بايد اين‌طور باشد ! » [ ص 44 ] اين فقره ، و بسيار شواهد ِ ديگر در سر‌تا‌پای ِ سياحت‌نامه ، که حتّی در يک مورد به رفتار و شيوه‌ی ِ اسلاميان استناد نمی‌شود ، به‌درستی نشان می‌دهد که اسلام‌باوری ِ راوی در حدّ ِ شعار و لقلقه‌ی ِ زبان بيش نيست .
گمان ِ نگارنده اين است که مراغه‌ای در اظهار ِ اين سخيفه – که : « با اجرای ِ قوانين ِ اسلام ، مشکلات رفع می‌گردد » ، و : « فرنگان قوانين ِ خوب‌شان را از قرآن و احاديث اخذ نموده‌اند » - ، بيش و پيش از آن که باورمند باشد ، پيرو و تکرارکننده‌ی ِ موردی از موارد ِ « باب ِ طبع ِ زمانه » ( مد ِ روز ) بوده است .
تصوّر می‌کنم که اين از اثرات ِ سيّد جمال‌الدّين ِ اسدآبادی است . اسدآبادی ( که من هنوز در باره‌ی ِ اصل ِ انگيزه‌ی ِ او ترديد دارم و به يک نظر و نتيجه‌ی ِ نهايی نرسيده‌ام ) آخرين تير ِ ترکش ِ اسلام به‌شمار می‌رود . وی ، در فضا و شرايطی که همه چيز برای ِ متّهم‌نمودن ِ اسلام فراهم آمده ، ظهور می‌کند ، و دانسته يا ندانسته ، يکی از بزرگ‌ترين ضربات ِ تاريخی را به پيکر ِ جنبش‌های ِ بيداری ِ ممالک ِ تحت ِ سلطه‌ی ِ اسلام وارد می‌سازد . نگاه‌ها و توجّه‌ها را به انحراف می‌کشد ؛ و موفّق به القای ِ اين ياوه‌ی ِ فريبناک می‌گردد ، که : زبونی ِ ممالک ِ اسلاميّه ، ريشه در پراکندگی ِ امّت ، و عدم ِ اجرای ِ احکام و قوانين ِ محمّديّه دارد ؛ و چنان‌چه اتّحاد ِ اسلامی و اجرای ِ دقيق و درست ِ شرع ِ نبوی امکان‌پذير گردد ، دوره‌ی ِ ضعف و زبونی ِ ملل ِ اسلاميّه به پايان خواهد رسيد .
بر اين اساس است که من هرگونه روی‌کرد به چنين باوری را از زمره‌ی ِ تأثيرات ِ وی می‌شمرم . متأسّفانه ، اثرات ِ شوم ِ دعاوی ِ سيّدجمال قربانی‌های ِ بسيار گرفته است . برای ِ نمونه‌ی ِ آن می‌توان به محمّد اقبال ِ لاهوری در هند – پاکستان ، و علی شريعتی در ايران اشاره نمود .
حکومت ِ الهی ِ امام خمينی ، يک بار و برای ِ هميشه ، به اين ياوه‌سرايی پايان داد !
اکنون ديگر هيچ کس شک ندارد که انواع ِ اسلام ، از کلّی و جزئی ، امتحان ِ خود را پس داده است .

q
به گونه‌ای ديگر نيز ، می‌توان به استناد ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » به اصل ِ موضوع بازگشت . جامعه‌ی ِ ايران ِ عصر ِ ابراهيم‌بيک ، با جامعه‌ی ِ امروز ، تفاوت‌های ِ کاملاً اساسی ، و البتّه ، يگانگی‌های ِ کاملاً آشکار نيز دارد .
ابراهيم‌بيک ( مراغه‌ای ) خواهان ِ بهره‌مندی و برخورداری از دانش و فنون ِ مغرب زمين است . به روزگار ِ وی ، مدرسه نداشته‌ايم ، راه‌آهن و آسفالت و جادّه و لوله‌کشی ِ آب و ... و ... نداشته‌ايم ؛ و امروز داريم : مدرسه داريم ، دانشکاه داريم ، راه‌آهن داريم ، پل و جادّه و آسفالت و ماشين داريم ، برق و راديو و تلويزيون و اينترنت داريم ؛ و هيچ چيز از صناعات ِ غربيّه نيست که امروزه در اين کشور ساری و جاری و شناخته نباشد . امّا ، باز هم « همچنان اندر خم ِ يک کوچه‌ايم » !

اين فقط به يک معناست : علّت ِ زبونی ِ ما اين چيزها – و نداشتن ِ آن – نبوده . علّت ِ بيچارگی‌مان ، اتّفاقاً به « داشتن » است . اگر پی برده ، دريافته ، و پذيرفته باشيم که علّت ِ زبونی و پس‌مانی ِ ما در « نداشته‌ها » ی‌مان نبوده ، پس لابد بايد در « داشته‌ها » ی‌مان باشد !
تنها چيزی که آن روز داشته‌ايم و اکنون نيز به‌وفور داريم ، « اسلام ِ ناب ِ محمّدی » است .

%
به هزار زبان می‌گويم و به دوهزار گوش نمی‌شنويد ، که : اين وامانده جايی نمی‌رود . يک‌بار محض ِ امتحان ، اين نکبات را از زندگی ِ خود بزداييد . اگر بعد از بيست‌سال باز همان بوديد که بوده‌ايد ، دوباره قرآن بر لب ِ طاقچه نهيد و آخوند بر سر ِ خود نشانيد و در همين گنداک فرو رويد ...
امّا من يقين دارم که اگر حتّی به مدّت ِ دو روز هم اسلام را ترک کنيد ، ديگر هرگز به آن باز نمی‌گرديد مسلمين !!


------------850702


&
ايران ِ امروز ، 1907 – 1906 . نوشته‌ی ِ اوژن اوبن ( وزير‌مختار ِ فرانسه در ايران ، از 1905 م . ) . ترجمه و حواشی و توضيحات از علی‌اصغر سعيدی . کتاب‌فروشی زوّار . چاپ ِ اوّل ، 1362 .
تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان . به قلم ِ ناظم‌الاسلام ِ کرمانی . به اهتمام ِ علی‌اکبر سعيدی سيرجانی . انتشارات ِ آگاه . چاپ ِ سوّم ، شهريورماه ِ 1361 . ( چاپ ِ اوّل : بنياد ِ فرهنگ ِ ايران ، 1346 . چاپ ِ دوّم : انتشارات ِ آگاه و لوح ، 1357 . )
سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک . زين‌العابدين مراغه‌ای . چاپ ِ جيبی . انتشارات ِ ... ( کتاب دم ِ دست‌ام بوده ؛ همين لحظه که لازم‌اش دارم نيست ! )

?
پابرگ‌ها :
[1] همين « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » ، « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » ، « تاريخ ِ مشروطه » احمد کسروی ؛ و دو سفرنامه از فرنگان : « سفرنامه‌ی ِ پولاک » ، و « ايران ِ امروز ، 1907 – 1906 » ( اوژن اوبن . وزير مختار ِ فرانسه در ايران ، از 1905 م . ) ، ...
[2] تا آنجا که حافظه‌ام ياری می‌کند – و به فهرست ِ اعلام ِ مندرج در پايان ِ هريک از مجلّدات هم نگاهی کرده‌ام – در هيچ جای ِ اين اثر ِ بزرگ ، نامی از ميرزا فتحعلی آخوندزاده به چشم نمی‌خورد !...

Donnerstag, Februar 01, 2007

حُقّه‌ی ِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود ! ( بخش ِ نخست )

جست‌و‌جوی ِ علّت‌العلل و سرّ الاسرار ِ واماندگی ِ ايران و ايرانی ؛ با تأمّلی بر « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک »


« سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » حاج زين‌العابدين مراغه‌ای ، يکی از ارزنده‌ترين و اثربخش‌ترين آثاری است که در دوره‌ی ِ مشروطه به بيداری ِ ايرانيان ياری ِ بسيار رسانده است . نگارش ِ کتاب در دوره‌ی ِ ناصری انجام پذيرفته ، امّا گويا نشر ِ آن در ميان ِ آزادی‌خواهان ِ ايران ، در چندساله‌ی ِ پيش از صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت بوده باشد . چنان‌که ناظم‌الاسلام ِ کرمانی ، مؤلّف ِ « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » ، از اين کتاب در شرح ِ ماوقع ِ ذی‌حجّه‌ی ِ 1322 هـ . ق . ياد نموده ، و می‌نويسد : « کتاب ِ ابراهيم‌بيک تازه شايع شده بود و هرکس نسخه‌ی ِ آن را نداشت ... » [ بخش ِ اوّل ، ص 249 ] . از شرح ِ مؤلّف ِ « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » پيداست که « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » تأثير ِ عميقی بر اعضای ِ انجمن ِ مخفی ( که در همين ذی‌حجّه‌ی ِ 1322 تشکيل يافته بوده ) داشته [1] ؛ و در نخستين جلسات ِ انجمن ، بخش‌هايی از اين کتاب خوانده می‌شده است .
برای ِ پی بردن به تأثير ِ عظيم ِ اين کتاب ، همين اندازه کافی است که امروز آن را يک‌بار به‌دقّت بخوانيم ، و تأثير ِ شگفت ِ آن را در خود ببينيم ! وقتی کتابی امروز تا اين اندازه ما را متأثّر می‌سازد ، پيداست که در خوانندگان ِ آن روزگار چه تأثير ِ ناباوری بر جای می‌نهاده است .
کتاب ِ ارزنده و بی‌مانند ِ مراغه‌ای را از جهات ِ گوناگون می‌توان و بايد مورد ِ نقد و بررسی قرار داد : 1 – به حيث ِ قالب و نوع ِ ادبی ِ آن ، که « سفرنامه – سياحت‌نامه » نويسی است 2 – از ديدگاه ِ داستان‌نويسی 3 – از نظر ِ زبانی 4 – به حيث ِ محتوی و مضمون .
تنها ايرادی که به لحاظ ِ ادبی به نظر ِ من می‌رسد ، در بخش ِ « آشنايی و ديدار با وجود ِ محترم » است ؛ آنجا که به نقل ِ سخنان ِ وجود ِ محترم در خصوص ِ « آيين ِ مملکت‌داری » پرداخته است [ در چاپ ِ جيبی ، از ص 92 تا ص 100 ] . اين بحث که به صورت ِ تمثيل و تشبيه ِ « مملکت و ارکان و اجزای ِ آن » به « شخص ِ آدمی و اخلاط ِ اربعه و اعضا و جوارح » بيان شده ، بی‌اندازه ملال‌آور است . ( شخصاً در دو يا سه بار خواندن ِ سياحت‌نامه ، هربار اين چند صفحه را وسط داده‌ام ؛ در حالی که بايد حدّ ِاقل يک‌بار می‌خواندم . شايد هم خوانده باشم ! )
جز همين يک فقره ، الباقی ِ متن در نهايت ِ ايجاز و ظرافت است ، و صرف ِ نظر از پاره‌ای ويژگی‌های ِ نثر ِ نويسنده – که ممکن است با معيارگونه‌های ِ رسمی ِ نگارش ِ فارسی برابر نباشد - ، بايد آن را از آثار ِ درجه اوّل ِ نثر ِ فارسی به شمار آورد .
در اين باره ، يعنی مسائل و مباحث ِ مربوط با ادبيّت ِ اثر ، جای ِ بحث و بررسی بسيار است ، امّا من صلاحيّت ِ پرداختن به آن را ندارم ؛ پس ، از آن درمی‌گذرم و به تأمّلی مختصر در محتوی و مضمون ِ می‌پردازم .

ابراهيم‌بيک چه می‌بيند ؟
ابراهيم‌بيک ، تاجرزاده‌ی ِ ايرانی ِ ساکن ِ مصر ، بنا به توصيه‌ی ِ پدر ، که وی را به يک دوره گشت‌و‌گذار و سياحت برای ِ کسب ِ تجربه و شناخت ِ لازمه‌ی ِ زندگی و تجارت وصيّت نموده ، در سنين ِ 9 – 28 سالگی راهی ِ سفر ِ ايران می‌شود . افزون بر عمل به توصيه‌ی ِ پدر ، بزرگ‌ترين عاملی که وی را به اين سفر وامی‌دارد ، اخباری است که اينجا و آنجا از وضع ِ ايران می‌شنود و بنا به علاقه‌ی ِ شديدی که به زادگاه ِ نياکان و وطن ِ اصلی ِ خويش دارد از پذيرفتن و باور ِ اين خبرها که همه حاکی از فلاکت و پريشانی ِ ايران و ايرانی است سر باز می‌زند ؛ و همه را دروغ ، و ياوه‌های ِ خائنانه می‌شمرد .
پيش از ورود به ايران ، نخست در بندر ِ باطوم ، و سپس در تفليس و بادکوبه ( و عشق‌آباد ) با حال و روز ِ پريشان و اسفناک ِ ايرانيان ِ دربه‌در ِ جلای ِ‌وطن‌کرده ، که در آن شهرها به فعلگی و ادنی مشاغل ، و بسيارانی نيز به دزدی و گدايی تن‌داده‌اند ، و با اين حال و روز از ستم و زورگيری ِ گماشتگان ِ دولت ِ ايران نيز در امان نيستند ، مواجه می‌گردد ؛ و از لحظه‌ای که به خاک ِ وطن قدم می‌نهد جز ويرانی و فلاکت هيچ نمی‌بيند ، تا سرانجام که در پايان ِ سياحت ِ دردناک ِ خود ، از راه ِ ارس خاک ِ ايران را ترک گويد ...

در مشاهدات ِ ابراهيم‌بيک ، رعيّت در فقر و زبونی و دروغ و خرافات و مرگ و بيماری و جهل و بی‌قانونی غوطه‌ورند ، و حکومتيان به ستمگاری و چاپيدن ِ اين رعيّت ِ مفلوک ، مشغول .
عمده‌ی ِ مفاسد و تباهی‌هايی را که ابراهيم‌بيک مشاهده نموده و به توصيف ِ آن پرداخته ، در چند عنوان ِ کلّی ِ زير می‌توان گزارش نمود :
1 – نبودن ِ راه‌های ِ مناسب ، و دشواری ِ آمد‌و‌شد ميان ِ شهرها . اگر‌هم فی‌المثل از مشهد تا طهران ، راه ِ درست‌و‌حسابی ، و کاروان‌سرا و آب‌انبار هست ، از آثار ِ دوره‌ی ِ صفوی – و به‌ويژه شاه‌عبّاس – است . و اين در حالی است که در همان روزگار ، در غالب ِ ممالک ِ فرنگ ، و حتّی در برخی ممالک ِ عثمانی ، وسيله‌ی ِ نقليّه‌ی ِ بين ِ شهری ، قطار است . تنها راه‌آهن ِ کشور در آن روزگار ، فاصله‌ی ِ کوتاه ِ تهران تا شاهزاده عبدالعظيم بوده : « طول ِ اين راه‌آهن کمتر از هفت ميل و در تمام ِ ممالک ِ ايران راه‌آهن عبارت از اين است ، که آن را هم يک کومپانی ِ بلژيک ساخته ، هرچند خيلی بی‌نظم است ، امّا خانه‌اش آباد ؛ باز از خرسواری هزار مرتبه بهتر است . » [ ص 55 ]
2 – رکود ِ فلاحت و تجارت ؛ و توقّف ِ سحرگونه‌ی ِ آن در محدوده‌ی ِ عادت‌زدگی و سنّت .
3 – نبودن ِ هيچ‌گونه کمپانی ِ تجاری .
4 – نبود ِ بيمارستان ، و شيوع ِ انواع ِ بيماری‌ها ، و کشتار ِ بيماری‌هايی مانند ِ آبله . [2] ( و اين در حالی است که آبله‌کوبی از اقداماتی است که در دوره‌ی ِ کوتاه ِ صدارت ِ ميرزاتقی‌خان ِ اميرکبير ، در آغاز ِ عهد ِ ناصری صورت گرفته ؛ و زمان ِ سياحت ِ ابراهيم‌بيک ، بايد اواخر ِ دوره‌ی ِ ناصری بوده باشد ؛ يعنی دست ِ ‌کم چهل سال بعد ! )
5 – برائت ِ کلّی و جزئی ِ دارالاسلام از بهداشت و پاکيزگی ؛ که نمود ِ آشکار ِ آن ، وجود ِ حمّام‌های ِ خزينه است . [3]
6 – ويرانگی و بی‌رونقی ِ مساجد .
7 – نبود ِ مکتب و مدرسه ( به بيان ِ مؤلّف ، و قول ِ مشهور ِ آن روزگار : فابريک ِ آدم‌سازی ! )
8 – فساد ِ مطلق ِ دستگاه ِ حکومت .
9 – عدم ِ محض و مطلق ِ « حسّ ِ هم‌زيستی » و « حُبّ ِ وطن » . ( : « ابداً نظر ِ عمومی به سوی ِ اصلاح ِ امور ِ وطن معطوف نيست . هر کس از بزرگ و کوچک و غنی و فقير و عالم و جاهل ، منفرداً خر ِ خود را می‌چرانند . هيچ‌کس را پروای ِ ديگری نيست . احدی ، از منافع ِ مشترکه‌ی ِ وطن و ابنای ِ وطن سخن نمی‌گويد . گويی نه اين وطن از ايشان است ، و نه با همديگر هموطن‌اند . » [ ص 56 ] )

ابراهيم‌بيک چه می‌گويد و چه راه ِ چاره‌ای سراغ کرده است ؟
ابراهيم‌بيک نامی است مستعارگونه ، و شخصيّتی است برساخته‌ی ِ نويسنده ؛ و به الگوی ِ خود ِ او . اين ترفند ، از زمره‌ی ِ شيوه‌های ِ معمول ِ اين‌گونه چيزنويسی‌هاست ، که نويسنده می‌خواهد خود را استتار کند [4] ؛ و برای ِ اين منظور ، شخصيّتی جعل می‌کند ، و گپ‌و‌گفت‌های ِ خود را به او نسبت می‌دهد و از زبان ِ او بيان می‌کند ؛ و از اين طريق ، بر جاذبه‌ی ِ اثر نيز می‌افزايد .
با اين که مجموع ِ کتاب ( که به فاصله‌ی ِ چند سال به سه جلد رسيده ) شبه ِ رمان محسوب می‌شود ، نمی‌توان به‌قطع‌و‌يقين گفت که مراغه‌ای در آغاز چنين قصدی داشته ؛ بلکه به نظر ِ من اين‌گونه می‌رسد که سفری به ايران داشته ، و برای ِ گزارش ِ مشاهدات ِ خود ، که با نگاه ِ تند و زبان ِ بی‌پروای ِ انتقادی همراه بوده ، از اين قالب‌واره‌ی ِ ادبی بهره جسته است .
نگاه ِ ما در اين بحث و بررسی ، تنها متوجّه ِ بخش ِ نخست ِ متن است ؛ يعنی جلد ِ اوّل ِ « سياحت‌نامه » . [5]
تفاوت ِ اصلی و اساسی ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » با آثاری از گونه‌ی ِ « سفرنامه‌ی ِ ناصر ِ خسرو » ، در دو چيز است : 1 . پرهيز از گزارش ِ جزئيّات ِ نامربوط 2 . نگاه ِ انتقادی ، و پرداختن به مسائل ِ اساسی ِ جامعه و کشور .
نکته‌ی ِ بسيار عجيب اين است که در شرح ِ حال ِ مؤلّف – به قلم ِ خود ِ او – ( ص 249 تا 254 ) ، هيچ اشاره‌ای به سفر ِ او به ايران نشده . وی تا حدود ِ 20 يا بيست‌و‌چند سالگی در ايران زيسته ، و سپس به قفقاز و گرجستان رفته ، تبعه‌ی ِ روس شده ، و بعد از چند سال ترک ِ تابعيّت ِ روس کرده و در استانبول ماندگاری گزيده است . برای ِ من باورکردنی نيست ( يا به‌عبارتی ، بسيار اعجاب‌انگيز است ) که مراغه‌ای بدون ِ انجام ِ چنين سفری ، توانسته باشد توصيفی اين‌چنين دقيق از وضع‌و‌حال ِ ايران و ايرانی ارائه نمايد .

در‌هر‌حال ، نگاه ِ انتقادی ِ راوی به گونه‌ای است که از يک‌سو معايب و کژی‌ها را می‌بيند ، و از سوی ِ ديگر ، همزمان ، به بيان ِ راه ِ چاره می‌پردازد . در نظر ِ او ، ايرادها در اين چند بخش خلاصه می‌شود : جهل ِ عمومی ِ ملّت نسبت به حقوق ِ بشريّه ؛ سلطه‌ی ِ خرافات ، و چيرگی ِ شبه ِ عالمان بر ذهن و عين ِ توده‌ی ِ مردمان ؛ نبودن ِ مکتب و مدرسه ( = فابريک ِ آدم‌سازی ) ؛ بی‌قاعدگی ِ رفتار ِ حاکمان ، و ستم و زوربيشی ِ ايشان به رعيّت ؛ و از همه مهمّ‌تر : عدم ِ حسّ ِ هم‌وندی ( = هم‌وطنی ) ، و فقدان ِ حُبّ ِ وطن .
پس از پايان‌يافتن ِ متن ِ مجلّد ِ نخست ، يک صفحه و نيم مطلبی آمده ، با عنوان ِ « نويسنده می‌افزايد » ، که در آن نويسنده برای ِ نجات ِ کشتی ِ ايران ، تدابير ِ هشت‌گانه‌ای به شرح ِ زير برمی‌شمارد :
« اوّل : به اتّفاق و اتّحاد ِ ملّت در يک نقطه . دوّم : واجب‌دانستن ِ اطاعت ِ اوامر و احکام ِ پادشاه . سوّم : دامن‌افشاندن ِ عموم ِ ملّت به منافع ِ شخصيّه ؛ خصوصاً اوليای ِ دولت . چهارم : ترجيح‌دادن ِ نيک‌نامی به لذايذ ِ نفسانيّه . پنجم : جمع‌شدن ِ برادرانه و برابرانه در مجلس ِ شورا . ششم : تحت ِ قانون درآوردن ِ هر عمل را ، جداگانه . هفتم : اجرا کردن ِ احکام ِ آن قوانين ، به‌مساوات و بدون ِ استثنا . هشتم : چنان‌که در اين ايّام در السنه ضرب‌المثل و متداول است ، باز‌کردن ِ فابريک ِ آدم‌سازی ؛ يعنی مکاتب و مدارس ِ جديده ، برای ِ تحصيل ِ علوم و فنون ِ متداوله ... » [ ص 213 ]
...
دمباله دارد

------------( 850702 )

?
پابرگ‌ها :
[1] بنگريد به « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » ، ج 1 ص 249 .
[2] رک : بخش ِ سياحت ِ مرند ( ص 176 و بعد ) .
[3] بنگريد به شرح ِ حمّام رفتن ِ ابراهيم‌بيک و يوسف‌عمو در ارض ِ قدس ِ رضوی ؛ مشهد ( ص 35 ) .
[4] « جلد ِ اوّل و دوّم ِ کتاب نشانی از نويسنده‌ی ِ آن به‌دست نمی‌دهد ، امّا در جلد ِ سوّم ، نويسنده خود را به نام ِ حاجی زين‌العابدين مراغه‌ای ، بازرگان ِ ساکن ِ اسلامبول ، معرّفی می‌کند ... » ( باقر مؤمنی . ملحقات ِ کتاب ، ص 249 . )
[5] من از دو مجلّد ِ ديگر ِ کتاب نسخه‌ای ندارم ، و اصلاً آگهی ندارم که اين دو بخش در ايران منتشر شده يا نه . آنچه به نام ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » شهرت دارد ، همين جلد ِ اوّل ِ کتاب است ...
پس‌نگاره : به بخش‌های ِ پيوست ِ کتاب توجّه نکرده بودم . حين ِ نگارش ، اين بخش ، و به‌ويژه آنچه را که در معرّفی ِ نويسنده و اثر ِ سه جلدی ِ او ، از نوشته‌ی ِ باقر مؤمنی آمده ، مطالعه کردم . بنا به اين نوشته ، مجلّدات ِ دوّم و سوّم در ايران چاپ نشده است ...