Montag, Juli 16, 2007

جرثومه

اگر ترازويی بود که می‌توانستيم با آن دروغ را وزن کنيم ، آن‌وقت می‌فهميديم چرا ما ايرانيان ، در سده‌های ِ نخستين ِ هجوم ِ « ارحم‌الرّاحمين » ، ترکيبی به سنگينی ِ « ديو ِ دروج » ساخته‌ايم [ يا آن را از پستوی ِ واژگان ِ نگرشی ِ خود به‌در‌کشيده ، و بر اهريمن ِ نبوی اطلاق کرده‌ايم ] !
نگفته‌ايم " دروغ‌گو " ، " دروغزن " ، " دروغ‌باره " . اين‌ها هيچ‌کدام افاده‌ی ِ مقصود نمی‌کرده . آن‌چه در برابر ِ خود می‌ديده‌ايم ، و می‌بينيم ، نه دروغ‌گو ، دروغزن ، و دروغ‌باره ، که خود ِ « ديو ِ دروج » بوده است .
هم‌چنان‌که شاملو ، نگفت : " عربده‌کش " ؛ گفت : « ديو ِ عربده » !

05 : 00 / 13860323

Donnerstag, Juli 12, 2007

بزرگان !

دوسه‌چند سال پيش ، در يکی از شب‌های ِ پلکيدن در پارک ِ ملّت و گپ‌های ِ فلسفی – عرفانی – ادبی – اجتماعی – سياسی ِ جمعاً بنگيانه ( ! ) ، رشته‌ی ِ بحث ِ من و دوست ِ همراه‌ام به اين‌جا رسيده بود که راه ِ بُرون‌شد از اين ظلمات ِ هول ، منحصراً در ياری ِ امريکاست ؛ و من ، فکری را که مدّت‌ها ذهن‌ام را به خود مشغول ساخته بود ، با وی در ميان نهادم ، که :
فکر می‌کنم لازم است کاری بکنيم . من در اين نکته که بدون ِ ياری ِ دست ِ توان‌مندی ، بيرون از حيطه‌ی ِ شوم ِ طلسم ، کاری از پيش نخواهد رفت ، کمترين ترديدی ندارم ؛ و از اين‌رو ، به نظرم می‌رسد که نامه‌ای بنويسم برای ِ شماری از بزرگان ِ عرصه‌ی ِ ادب و فرهنگ و دانش و سياست ِ ايران که در خارج زندگی می‌کنند ؛ به اين مضمون که اگر به‌راستی وطن ِ خود را دوست می‌دارند ، اکنون بهترين فرصت ِ ممکن فرارسيده . بايد در نامه و درخواستی کاملاً رسمی ، از ايالات ِ متّحده بخواهند که به‌صراحت و با تمام ِ توان ، به ياری ِ مردم ِ ايران بشتابد ...
هم‌گپ ِ من ، حرف‌ام را قطع کرد ، و گفت :
چه ساده‌ای تو !
آنان که تو ايشان را بزرگان می‌نامی ،
اگر حقيقةً « بزرگان » می‌بودند ، چه نيازی به نامه‌ی ِ ملتمسانه‌ی ِ من و تو بود ؟!
و اگر به آن‌چه من و تو رسيده‌ايم ، نرسيده‌اند ، پس " بزرگان " ماييم ، نه ايشان !!

...
پاسخ ِ من ، سکوت بود ، و موج ِ نوميدی ؛ که ميان ِ تاريک‌روشن ِ خيابان‌های ِ خلوت ِ پارک ، کشاله می‌رفت .

23 : 50 / 13860323

Mittwoch, Juli 11, 2007

داستان ِ مرد ِ کفش‌گر با زن ِ ديبافروش

( از : مرزبان‌نامه )

زروی گفت : شنيدم که ديبافروشی به بازار رفت . مردی زغنی می‌فروخت ، ازو پرسيد که چه مرغی‌ست و به چه کار آيد ؟ مرد گفت : اين مرغی‌ست که هرچه در خانه بيند ، با کدخدای بازگويد . ديبافروش زنی داشت که از ديباچه‌ی ِ رخسارش ، نقش‌بندان ِ چين نسخه‌ی ِ زيبايی بردندی ؛ و صورت‌گر ِ خامه ، مثال ِ او در هيچ کارنامه ننگاشتی . و چنان که محصَنات ِ نابه‌کار را باشد ، پيوسته به رجم‌الظّن ِ شوهر سر زده بودی . ديبافروش چون بشنيد که زغن اين خاصيّت دارد ، رغبت‌اش در خريدن پديد آمد . انديشه کرد که من او را بر احوال ِ خانه‌ی ِ خود گمارم و زن را بدو تخويف کنم ، تا در غيبت ِ من خود را نگاه دارد ، و از رقبت ِ اين مرغ برحذر باشد ؛ و مرا در جزای ِ احوال ِ او چيزی نبايد کرد که موجب ِ رسوايی و هتک ِ پرده‌ی ِ عصمت باشد . دو درم در بهای ِ آن داد و به خانه بُرد . کدبانو را گفت : ای زن ، اين مرغ را نيکو مراعات کن و عزيز دار که او مرغی‌ست به حدس و دانايی از همه‌ی ِ مرغان متميّز . اگر چه چون کبوتر نامه‌بر نيست ، نامه‌های ِ سربسته خواند . از ماه نمّام‌تر و از مشک غمّازتر است . طليعه‌ی ِ غوارب ِ غيب است ، جاسوس ِ شواهق ِ نظر است .
شعر
انَمُّ من النّصول عَلَی خَضَابٍ
و مِن صافی الزُّجَاجِ عَلَی عُقَارِ [1]
هرچه از بيرون بيند ، از درون خبر باز دهد . زن از آن سخن شگفتی نمود و سخت بترسيد . چون ديبافروش بيرون رفت ، کفشگری نوجوان شاهدْ روی ، که گرد ِ کفش ِ او حوران ِ خلد به جای ِ سرمه در ديده کشيدندی ، همسايه داشت ، و زن را ديرينه با او سر و کاری بود . بر عادت ِ گذشته ، فرصت ِ غيبت ِ شوهر نگاه داشت ، و او را به حجره‌ی ِ وصال دعوت کرد .
چون ملاقات اتّفاق افتاد ، زن گفت : نگر به حضور ِ اين مرغ ، دست‌بازی [2] و حرکتی نکنی که او بر کار ِ ما واقف شود و به شوهر رساند . مرد از آن سخن بخنديد و گفت : زهی سخافت ِ عقل ِ زنان و قصور ِ معرفت ِ ايشان . پس سوگندی ياد کرد که با تو جمع آيم و سر ِ قضيب بر منقار ِ او مالم ، تا از آن چه خبر باز دهد !
زن پس از امتناع ِ بسيار که نمود ، به التماس ِ او تن در داد . و آنگه ، هردو چون دو سرو ِ خوشْ‌خرام متمايل دست در گردن ِ يکديگر حمايل کردند . آن يکی چون خرمن ِ گل ِ خيری بر فِراش ِ حريری بيفتاد ، و آن ديگر چون صنوبر ِ نوبر ، کنار ِ او در آمد . پيکان ِ غنچه‌کردار تا سوفار در نشانه‌ی ِ گل‌برگ ِ ياسمين نشاند ، و قطره‌ای چند سيماب ِ ناب ، از اِبريق ِ عقيق در جوف ِ پنگان ِ بلورين ريخت . و راست که از آن کار فراغت حاصل آمد ، سر ِ قضيب را برابر ِ زغن بداشت . زغن از گرسنگی آن‌روز زاغ زده بود ، و به چراغ در روز ِ روشن طعمه‌ای می‌طلبيد . از غايت ِ شره ، پنداشت که آن گوشت‌پاره‌ای است ؛ بجست و منقار و مخلب درو استوار کرد ، چنان که مرد از درد ِ آن بيهوش گشت . زن را گفت : تو اندام ِ خويش را بدو نمای ، باشد که مرا رها کند . زن ، اندام به نزديک ِ زغن برهنه کرد . زغن به چنگی ديگر در اندام ِ زن آويخت و محکم بيفشرد . ديبافروش در اين ميان فرا رسيد ، و دستْ‌بردی که لايق ِ وقت بود ، با هر دو بنمود . و آن افسانه در همه شهر مشهور شد .

[ صص 293 – 289 ]


&
کتاب‌شناخت :
مرزبان‌نامه . سعدالدّين وراوينی . تصحيح ِ محمد روشن . نشر ِ نو . چاپ ِ ‌دوّم ، 1367 .
$
عکس ِ متن :
ص 289 ، ص 290 ، ص 291 ، ص 292 ، ص 293 .

"
شرح ِ برخی واژه‌ها :
مُحصَنه / mohsan-a(-e) – ( إمفـ ) مؤنّث ِ محصَن . 1 - زن ِ پرهيزگار ، زن ِ پارسا . 2 – زن ِ شوهردار . ج . محصنات . [ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ] – در عبارت ِ متن ، معنای ِ دوّم در نظر است . ( و البتّه ، به نظر ِ من ، نويسنده ، هم به معنای ِ نخست گوشه‌ی ِ چشمی داشته ، و هم به‌طور ِ کلّی ، در « محصَنات ِ نابه‌کار » طنزی نهفته است . )
[ با پوزش ِ بسيار ، چون نيک نظر کردم ، متوجّه شدم که اوّلاً اين بی‌ادبی است نسبت به خواننده ! و ثانياً ، اگر بخواهم - از قرار ِ واقع - به شرح ِ واژگان ِ اين داستان بپردازم ، بايد چند صفحه‌ای بنويسم . پس ، از آن چشم‌پوشی می‌کنم ، که هم خود به زحمت نيوفتم و هم به خواننده برنخورد !! ]

?
پابرگ‌ها :
[1] سخن‌چين‌تر از تارهای ِ موی ِ سپيد بر خضاب است و از شيشه‌ی ِ شفّاف بر می . [ ترجمه از مصحّح ، محمّد روشن ]
[2] چنين است در متن . امّا به نظر ِ من « دست‌يازی » درست است . در دو نسخه‌ی ِ ب و چ ، « [ دست ] به من نيازی » آمده ؛ و اين حدس ِ مرا تأييد می‌کند . ( متأسّفانه ، ارائه‌ی ِ نسخه‌بدل‌ها در اين کتاب ، به طرزی بسيار عجيب و سردرگم صورت گرفته . فی‌المثل ، در همين موضع ، نمی‌توان دانست که در دو نسخه‌ی ِ مذکور ، واژه‌ی ِ " دست " بوده يا نه ! )