مردی از اهلِ کوفه، حکايت کرده است که:
با مسلمةبنعبدالملک، به غزایِ روم رفته بودم؛ و از روميان، اسيرانِ بسيار گرفتيم. و چون چند منزل راهسپرديم، مسلمه دستور داد تا اسيران را آوردند، و به کشتارِ ايشان آغاز نمود، و بسياری را کشت.
در ميانِ آن اسيران، پيری ضعيف را آوردند، و مسلمه فرمان داد تا او را بکشند. پيرمرد گفت: از کشتنِ ناتوانی مانندِ من، چه سودی به شما میرسد؟ اگر مرا نکشيد، میروم، و از اسيرانِ مسلمان که به دستِ ما افتادهاند، دو جوانِ چابک میآورم، و در برابرِ آزادیِ خود، آنها را به شما میسپارم.
مسلمه گفت: چگونه تو را رها کنم؟ سخنِ تو را چه کسی بهگردنمیگيرد؟ گفت: من به وعدهای که میدهم، وفا میکنم. مسلمه گفت: من به سخنِ تو اعتماد ندارم. پيرمرد گفت: بگذار تا در لشکرِ تو، گشتی بزنم؛ شايد کسی را بيابم که ضامنِ من شود، و تو اعتماد کنی.
مسلمه، به نگهبانان دستور داد که او را رها کنند تا در لشکرگاه بگردد؛ و مواظبِ او باشند.
پيرمرد، در ميانِ لشکر میگشت، و در چهرهیِ سپاهيان خيره میشد؛ تا اينکه به جوانی رسيد، از قبيلهیِ بنیکلاب. روی به آن جوان کرد و گفت: ای جوان ضامنِ من شو. و سپس، چندوچونِ موضوع را برایِ آن جوان بازگو نمود . آن جوان پذيرفت، و نزدِ مسلمه آمد، و ضامنِ او شد.
مسلمه دستور داد تا پيرمرد را آزاد کردند. چون رفت، مسلمه از آن جوان پرسيد: اين پيرمرد را میشناختی؟ گفت: نه. گفت: پس چرا به او اعتماد کردی، ضامنِ او شدی، و خود را به خطرِ نابودی افکندی؟ جوان گفت: او را ديدم که میگشت، و به يکيکِ سپاهيان مینگريست، و از ميانِ همه مرا برگزيد، و نيازِ خود را با من در ميان نهاد؛ من شايسته نديدم که گُمانِ او را ناراست گردانم، و اميدِ او را وفا نکنم.
چون يک روز گذشت، آن پير را ديديم که میآمد، و دو جوانِ مسلمان را، از اسيرانی که روميان گرفته بودند، با خود میآورد. آن دو اسير را به مسلمه سپرد، و گفت: ای امير، خواهش میکنم آن جوان را که در حقِّ من نيکی کرده، اجازه دهی که با من به قلعهیِ ما بيايد، تا اين بزرگواری و مهربانیِ او را پاداش دهيم.
مسلمه به آن جوان گفت: اگر میخواهی، برو. و آن جوان با او برفت.
جوان میگويد: چون به قلعه رسيديم، پيرمرد روی به من کرد و گفت: ای جوان، هيچ میدانی که تو فرزندِ منی؟! گفتم: چگونه فرزندِ تو باشم؛ حالآنکه، من مردی مسلمانام، از عرب، و تو مردی عيسوی، از روم!؟ پيرمرد گفت: مادرِ تو از کجاست؟ گفتم: مادرِ من رومی است. پيرمرد گفت: اکنون میخواهم وصفِ مادرت را بگويم. تو را به خدا سوگند میدهم، که اگر گفتههایام راست بود، آن را تصديق کنی. گفتم: سوگند میخورم. پيرمردِ رومی به سخن درآمد، و وصفِ مادرم را چنان گفت که سرِ مويی خطا در آن نبود؛ و حتّی يک مورد را نادرست نگفت.
سپس، پيرمرد گفت: مادرِ تو دخترِ من است؛ و تو فرزندِ منی. گفتم: از کجا دانستی که من فرزندِ توام؟ گفت: به راهبُردِ مانندگیِ چهره و پيکر، و آشنايیِ پيشينِ روانها، و راستیِ دريافت، و بسياریِ تيزهوشی و دانايی!
و سپس، زنی را صدا زد و از خانه بيرون آمد؛ شک نکردم که مادرِ من است. و پيرزنی نيز با او بيرون آمد؛ درست به همان شکل و ريختوار؛ الّا اينکه پير بود. و به سویِ من آمدند، و بر سر و رویِ من بوسه میزدند. پيرمرد گفت: اين دو تن، جدّه و خالهیِ تو اند. آنگاه، پيرمرد بر بام ِ قلعه رفت، و به زبانِ رومی، بانگی بلند برکشيد و سخنی گفت؛ و چندين جوان و نوجوان از صحرا آمدند؛ و بر سر و رویِ من بوسه میزدند. پيرمرد گفت: اينان، دايیهایِ تو اند، و پسرخالههایِ تو، و پسرعموهایِ مادرِ تو.
سپس، آرايهها و گوهرها، و پارچههایِ گونهگونِ گرانبها آورد، و گفت: اينهمه، ازآنِ مادرِ توست، که نزدِ ما مانده است؛ پيش از آنکه او را به اسارت و بندگی ببرند. اينها را بردار، و با خود به نزدِ او ببر. او همه را خواهد شناخت. و سپس، جداگانه، مالِ بسيار و جامههایِ رومی، و چندين اسب و استرِ خوب به من داد؛ و مرا، به سلامت، به لشکرگاه بازگرداند.
چون از غزا بازگشتيم و آن جوان به خانه رفت، يکبهيکِ آن گوهرها و آرايهها و پارچهها و جامهها را، به مادرِ خود میداد، و میگفت: اينها را به تو بخشيدم. و مادر، چون آن گوهر و آرايه و ديگر چيزها را میديد میگريست. چون بیتاب شد، پسر را سوگند داد، و گفت: با من بگو، که اينها را از کجا آوردهای، و اهلِ اين قلعه در چه حالی بودند، و از ايشان چه کسانی کشته شدند، و چه کسانی زنده ماندند؟ و جوان، برایِ او، از چندوچونِ آن قلعه، و فراوانی و آبادانیِ آن سرزمين میگفت، و از چهره و ريختوارِ آن پيرمرد و آن پيرزن و آن زنِ جوان، و آن جوانان، سخن میراند، و مادرش میگريست و بیقراری میکرد. جوان گفت: تو را چه شده است؛ و چرا آشفته و بیقرار شدهای؟ مادر گفت: آن پير که میگويی، پدرِ من است؛ و آن پيرزن، مادرِ من؛ و آن زنِ جوان، خواهرم.
جوان طاقت نياورد، و همهیِ آنچه را که آورده بود، پيشِ مادر نهاد؛ و همهیِ ماجرا را، سرتاپا، برایِ او بازگفت.
?
پابرگها: