Sonntag, April 07, 2013
Mittwoch, April 03, 2013
دربارهی اسلام و ازجمله «اسلام رحمانی»
(سيامک مهر)
اصلاحطلبان و نوانديشان دينی بهعلاوهی ملي-مذهبیهای روانپاره و بیوطن و مادرستيز، اکنون که 31 سال درندگی و خونخواری نظام تجاوز اسلامی ماهيت و گوهر ضد بشری و آزادی ستيز دين ِ از ابتدا مبين را بر نسلهای کنونی آشکار ساخته است، دست از دغلکاری و مردمفريبی نمیشويند و مقولهای مهمل و موهوم به نام «اسلام رحمانی» ساختهاند که ظاهراً ورژن تعديليافتهای از انواع اسلام ناب محمدی است که تاکنون شناختهايم. همانطور که از اين عنوان پيداست، اسلامفروشان حرفهای و مکاران الهی همان متاع مسموم و زهرآگين را اينبار با اسم و تيتر جديدی روانهی بازار کردهاند و ظاهراً مدعیاند که «اسلام رحمانی» نسبت به اسلامهايی که تاکنون شناخته شده است، غلظت و دز خشم و غضب و قهر و تهديد و ارعاب و ارهاب و آتش و عذاب الهیاش کمتر است و سنگهای سنگسارش از جنس پفکنمکی. لابد در شريعت اين اسلام سر دگرانديشان و مخالفان را بهجای شمشير با کارد ظريفی که خيار پوست میکنند از بدن جدا میکنند و يا طناب دار در «اسلام رحمانی» به رنگ سبز سيدی و از جنسی لطيف بافته شده. مکرالماکرينها اينبار تصميم گرفتهاند با پنبه سر ببرند.
در بارهی حقيقت اسلام ما دائماً خود را گول میزنيم و يا بهطور تاريخی خود را فريب دادهايم و يا فريبمان دادهاند و در هر صورت اين قصه همچنان ادامه دارد و تلفات میگيرد.
...
(متنِ کامل)
http://khakeiran.blogspot.com/2010/08/31.html
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/04/eslame_rahmani.pdf
Montag, April 01, 2013
برويم...
زندگی تيره و تار است؛ بيا تا برويم
مرگمان، باغِ بهار است؛ بيا تا برويم
ای به امّيدِ سحر خفته، نصيبِ من و تو
سربهسر اين شبِ تار است؛ بيا تا برويم
بگذر از شومْ نسيمی، که ازآن، مردمِ چشم
کور و غمبادِ غبار است؛ بيا تا برويم
همرهی چند کنی قافلهای را که درآن
ياوه در ياوه قطار است؛ بيا تا برويم
گر که صد سال بمانی به جهان، باز، همين
شينِ پر عيب و عُوار است؛ بيا تا برويم
مامِ ميهن که ازو رامشِ جان میجستيم
به دد و ديو دچار است؛ بيا تا برويم
از وطن ديو برون مینرود، تا به ابد
کز درون نيز، سوار است؛ بيا تا برويم
چارهیِ ما نتوان کرد به اين دعوی و ريو
کرم، اندر بُنِ دار است؛ بيا تا برويم!
ما که جز رنج نديديم و گذشتيم و گذشت
بيشماندن به چهکار است؛ بيا تا برويم
مرگمان، باغِ بهار است؛ بيا تا برويم
ای به امّيدِ سحر خفته، نصيبِ من و تو
سربهسر اين شبِ تار است؛ بيا تا برويم
بگذر از شومْ نسيمی، که ازآن، مردمِ چشم
کور و غمبادِ غبار است؛ بيا تا برويم
همرهی چند کنی قافلهای را که درآن
ياوه در ياوه قطار است؛ بيا تا برويم
گر که صد سال بمانی به جهان، باز، همين
شينِ پر عيب و عُوار است؛ بيا تا برويم
مامِ ميهن که ازو رامشِ جان میجستيم
به دد و ديو دچار است؛ بيا تا برويم
از وطن ديو برون مینرود، تا به ابد
کز درون نيز، سوار است؛ بيا تا برويم
چارهیِ ما نتوان کرد به اين دعوی و ريو
کرم، اندر بُنِ دار است؛ بيا تا برويم!
ما که جز رنج نديديم و گذشتيم و گذشت
بيشماندن به چهکار است؛ بيا تا برويم
گر چو من بر سرِ خشمی، که "چرا آمدهايم؟"
مايهاش، يکدو هوار است؛ بيا تا برويم!
مايهاش، يکدو هوار است؛ بيا تا برويم!
م. سهرابی
فروردينِ 1392
فروردينِ 1392
Abonnieren
Kommentare (Atom)
