Montag, April 01, 2013

برويم...

زندگی تيره و تار است؛ بيا تا برويم
مرگ‌مان، باغِ بهار است؛ بيا تا برويم
ای به امّيدِ سحر خفته، نصيبِ من و تو
سربه‌سر اين شبِ تار است؛ بيا تا برويم
بگذر از شومْ نسيمی، که ازآن، مردمِ چشم
کور و غم‌بادِ غبار است؛ بيا تا برويم
همرهی چند کنی قافله‌ای را که درآن
ياوه در ياوه قطار است؛ بيا تا برويم
گر که صد سال بمانی به جهان، باز، همين
شينِ پر عيب و عُوار است؛ بيا تا برويم
مامِ ميهن که ازو رامشِ جان می‌جستيم
به دد و ديو دچار است؛ بيا تا برويم
از وطن ديو برون می‌نرود، تا به ابد
کز درون نيز، سوار است؛ بيا تا برويم
چاره‌یِ ما نتوان کرد به اين دعوی و ريو
کرم، اندر بُنِ دار است؛ بيا تا برويم!
ما که جز رنج نديديم و گذشتيم و گذشت
بيش‌ماندن به چه‌کار است؛ بيا تا برويم
گر چو من بر سرِ خشمی، که "چرا آمده‌ايم؟"
مايه‌اش، يک‌دو هوار است؛ بيا تا برويم!

م. سهرابی
فروردينِ 1392

Dienstag, März 26, 2013

«با تشنگانِ لايک!»

ای گشته به فيس‌بوکِ خود سرگشته
هی، شاد برفته و، غمين برگشته
تا کی بُوی از بهرِ يکی لايک، چنين
در مسخرگی، هزار عنتر گشته!؟

شنبه، 10 دی‌ماه 1390، 31 دسامبر 2011

Samstag, Februar 16, 2013

بازهم می‌گوييد هنر نزدِ ايرانيان نيست و بس!!؟

(I)
يک‌بارِ ديگر «البعثة‌الاسلاميّه الی البلادالافرنجيّه» را می‌خواندم، تمام که شد، ازآن‌جا که کلاً به نسخه‌هایِ تايپ‌شده‌یِ متن‌ها اعتماد ندارم، گفتم بگردم ببينم نسخه‌یِ اسکن‌شده پيدا نمی‌کنم (اگرچه، نمی‌دانم اين کتابِ هدايت، به روزگارِ خودش، چاپ شده بوده يا نه)؛ و درين‌ميان، سری به فيس‌بوک زدم، و ديدم امروز، 28 بهمن، زادروزِ هدايت هم هست! بعد، گشت‌وگذاری کردم، و ازجمله در ويکی‌پديا...
عجيب است، می‌بينم زيرِ عکسِ هدايت، نوشته، و آدرس داده:
وب‌گاه رسمی «صادق هدايت»
http://sadegh-hedayat.com/homefa.php
و ازآن عجب‌تر، به "وب‌گاه" که می‌روی، می‌بينی آن‌جا (سمتِ راست)، نوشته‌کرده شده:
"تماس با دفتر هدايت"!!
...
به پروردگارم شيطان سوگند، تا به اين زاد رسيده‌ام، نمی‌دانستم آدميان (آن‌هم فرقه‌یِ لااُباليّون) بعد ازآن‌که حدودِ 62 سال از مرگ‌شان می‌گذرد، می‌توانند (لکن مع‌الاسف، به هول و باطریِ الهی) «وب‌گاهِ رسمی» داشته باشند، و (ثانياً، ازآن مهم‌کرده‌تر) «دفتر» هم بزنند!!
...
هدايت؟!
رفته «دفتر» زده!!؟
وای ننه! مردم از خنده!!
لابد خودِ جونورشَ‌م اون‌جا نشسته، بطریِ ودکاشو گذاشته، منتظرِ تماس! لامصّب!!

(II)
های! هوی!
آقا! خانم!
لطف کنيد اين را فهميده‌کرده کنيد:
هدايت از ماجماعت بود؛ و ماجماعت، اصولاً و به‌طورِ کلّی و جزئی، از اساس، روح نداريم...! به‌حيثِ فابريک، فقط يه‌خورده بفهمی-نفهمی «روان» داريم؛ که اونَ‌م در لحظه‌یِ خارکستهِ «مُرديدن»، نه که از سولاخ‌کونِ‌مون بزنه بيرون... خير، همون‌جا به رحمتِ خدا می‌ره و، خلاص!
بنابراين،
هی نگين:
روحِ‌ش شاد!!