Dienstag, Juli 17, 2007

تمدّنِ الهی!

تمدّنِ الهی!

کسانی که در ايرانِ اسلام‌زده -به‌ويژه در اين 9-28 سال-، در پیِ نظمِ اجتماعی، قاعده و قانون، و ادب و دانش و فرهنگ و مانندِ آن می‌گردند، و چون نمی‌يابند دچارِ شگفتی می‌شوند، و به انتقادهایِ دلسوزانه‌یِ ابلهانه، و ارائه‌یِ راه‌کار می‌پردازند، اسلام را نشناخته‌اند.

آن‌گونه که اکنون ديگر کاملاً آشکار شده و انکارِ آن تنها از حاکمان و مزدوران‌شان برمی‌آيد، در ايرانِ اسلامیِ حاضر، تنها دو شغل وجود دارد: 1- راهزنی (که البتّه، تبديل به «غارتِ ثروت‌هایِ اين سرزمين» شده -چون جرأتِ حمله به کشورهایِ ديگر را ندارند؛ و با وجودِ چنين ثروتِ بی‌کرانه‌ای، بدان نيازی هم نيست!) 2- دلّالی. البتّه دلّالیِ از جنسِ غارت: به‌مفت خريدن، و به بالاترين قيمتِ ممکن فروختن!
و اين وضع، ريشه‌یِ دقيقِ قرآنی دارد. بفرماييد به کمکِ يک متنِ الکترونيکی (يا بعضی چاپ‌هايی که فهرست‌هایِ واژگانی و موضوعیِ دقيق دارد -اگر چنين چاپ‌هايی داشته باشيم!) تمامِ قرآن را بجوييد؛ و ببينيد از چند شغل نام برده شده؟!
اگر قدری بيش‌تر حوصله داريد، در متونِ معتبرِ سيره، و تاريخِ دوره‌یِ رسول‌الله، مطالعه و پژوهشی بکنيد، و به من هم خبر بدهيد تا بدانم در مدينة‌الرّسول (يهودی و منافق به‌کنار) چند خيّاط و کارگاهِ دوزندگی، چند آهنگر و کارگاهِ آهنگری، چند... وجود داشته است؟
- مطمئن باشيد، هيچ!
در «مدينة‌النّبی» -يعنی يوتوپيایِ قرآنی-، نشانی از مشاغل و پيشه‌ها پيدا نمی‌کنيد؛ تا چه رسد به بنيان‌ها و نهادهایِ مدنی، مانندِ مدرسه و دانشگاه و بيمارستان و دادگاه و....

چرا نمی‌خواهيد باور کنيد؟
در مدينه‌یِ الهی، نيازی به دَرزی (خيّاط) نبوده؛ چون جامه‌هایِ خود را از راهِ غارتِ کاروان‌ها به‌‌دست می‌آورده‌اند. آهنگری وجود نداشته؛ چون زراعت وجود نداشته تا کسی به داس و بيل و خيش نياز داشته باشد. حتّی شمشيرساز هم لازم نبوده!
مدرسه؟ -چه نيازی به مدرسه است. رسولِ اکرم، با گرداندنِ لقب/کنيه‌یِ "عمرو بن هشام بن مغيره‌یِ مخزومی" از «ابوالحکم» به «ابوجهل»، نشان داده است که تمامیِ دانش‌هایِ بشری، در نظرِ او "جهل" محسوب می‌شود. [همان‌گونه که امام خمينی (قدّس سرّه) در سال‌هایِ نخستينِ ان‌قلّاب، در اين‌باره -يعنی نفی و ردِّ دانش- افاضاتِ فراوان دارند.]

v
گفته شده است: بهترينِ شما، و نزديک‌ترينِ شما به خداوند، پرهيزگارترينِ شماست.
با اين حال، آيا ابلهیِ محض نخواهد بود که در جامعه‌یِ اسلامی، انتظار و توقّعِ «نظمِ اجتماعی»، «تعهّدِ پيشه‌وری»، و امثالِ اين مقولات را داشته باشيم!؟

به کوتاه‌ترين سخن: اسلام يعنی ضدّيّت با تمدّن، با دانش، با فرهنگ، با نظم، با آرامش، با آسايش،...، با زندگی!

21 تير 1386

:


Montag, Juli 16, 2007

جرثومه

اگر ترازويی بود که می‌توانستيم با آن دروغ را وزن کنيم ، آن‌وقت می‌فهميديم چرا ما ايرانيان ، در سده‌های ِ نخستين ِ هجوم ِ « ارحم‌الرّاحمين » ، ترکيبی به سنگينی ِ « ديو ِ دروج » ساخته‌ايم [ يا آن را از پستوی ِ واژگان ِ نگرشی ِ خود به‌در‌کشيده ، و بر اهريمن ِ نبوی اطلاق کرده‌ايم ] !
نگفته‌ايم " دروغ‌گو " ، " دروغزن " ، " دروغ‌باره " . اين‌ها هيچ‌کدام افاده‌ی ِ مقصود نمی‌کرده . آن‌چه در برابر ِ خود می‌ديده‌ايم ، و می‌بينيم ، نه دروغ‌گو ، دروغزن ، و دروغ‌باره ، که خود ِ « ديو ِ دروج » بوده است .
هم‌چنان‌که شاملو ، نگفت : " عربده‌کش " ؛ گفت : « ديو ِ عربده » !

05 : 00 / 13860323

Donnerstag, Juli 12, 2007

بزرگان !

دوسه‌چند سال پيش ، در يکی از شب‌های ِ پلکيدن در پارک ِ ملّت و گپ‌های ِ فلسفی – عرفانی – ادبی – اجتماعی – سياسی ِ جمعاً بنگيانه ( ! ) ، رشته‌ی ِ بحث ِ من و دوست ِ همراه‌ام به اين‌جا رسيده بود که راه ِ بُرون‌شد از اين ظلمات ِ هول ، منحصراً در ياری ِ امريکاست ؛ و من ، فکری را که مدّت‌ها ذهن‌ام را به خود مشغول ساخته بود ، با وی در ميان نهادم ، که :
فکر می‌کنم لازم است کاری بکنيم . من در اين نکته که بدون ِ ياری ِ دست ِ توان‌مندی ، بيرون از حيطه‌ی ِ شوم ِ طلسم ، کاری از پيش نخواهد رفت ، کمترين ترديدی ندارم ؛ و از اين‌رو ، به نظرم می‌رسد که نامه‌ای بنويسم برای ِ شماری از بزرگان ِ عرصه‌ی ِ ادب و فرهنگ و دانش و سياست ِ ايران که در خارج زندگی می‌کنند ؛ به اين مضمون که اگر به‌راستی وطن ِ خود را دوست می‌دارند ، اکنون بهترين فرصت ِ ممکن فرارسيده . بايد در نامه و درخواستی کاملاً رسمی ، از ايالات ِ متّحده بخواهند که به‌صراحت و با تمام ِ توان ، به ياری ِ مردم ِ ايران بشتابد ...
هم‌گپ ِ من ، حرف‌ام را قطع کرد ، و گفت :
چه ساده‌ای تو !
آنان که تو ايشان را بزرگان می‌نامی ،
اگر حقيقةً « بزرگان » می‌بودند ، چه نيازی به نامه‌ی ِ ملتمسانه‌ی ِ من و تو بود ؟!
و اگر به آن‌چه من و تو رسيده‌ايم ، نرسيده‌اند ، پس " بزرگان " ماييم ، نه ايشان !!

...
پاسخ ِ من ، سکوت بود ، و موج ِ نوميدی ؛ که ميان ِ تاريک‌روشن ِ خيابان‌های ِ خلوت ِ پارک ، کشاله می‌رفت .

23 : 50 / 13860323