Montag, Januar 08, 2007

همه جور ادّعايی در اين باره شنيده و خوانده بودم ...

همه جور ادّعايی در اين باره شنيده و خوانده بودم ...
اين مطالب را در يکی از کامنت‌های « آينده » ديدم ( از کسی به نام ِ درويش ) ، و از آن پاک دچار حيرت شدم . همه جور ادّعايی در اين باره شنيده و خوانده بودم ، الّا اين يکی ... ! ( اين آقای ِ « استاد ناصر پور پيرار » را هم نمی‌شناسم [1] . بايد يک‌کم به اين انبوه ِ بی‌سوادی قَلَبه ‌کَرتَن کنم ! )
:
«
بسياری سئوالات تاريخی ذهنم را مشغول کرده بود و پاسخی برای آنها در کتابهای رسمی تاريخ نمی‌يافتم – البته در حال حاضر به پاسخ بسياری از آنها رسيده‌ام – تاريخ رسمی به ما می‌گويد که اعراب در دوران يزد گرد ( حالا نمی‌دانم چرا گرد ؟ شايد کوچولو و خپله بوده ) به ايران حمله کردند و بقيه ماجرا ...
آنچه از لشکر عرب مي‌دانيم اينکه اکثراً پياده بودند و تعداد کمی اسب يا شتر داشتند غذا نداشتند و يک دانه خرما را چند نفر مثل سماق می‌مکيدند . حالا يکی نبايد بگويد اين چه فرماندهانی بوده‌اند که بدون پشتيبانی با لشکر پياده نظام به جنگ يک امپراطوری بزرگ که لشکريان فيل سوار داشته ، رفته‌اند .
چگونه می‌شود که يک تمدن بزرگ که در مرحله بالاتری از پيشرفت و تمدن قرار دارد مغلوب يک تمدن نو پا - که فرماندهان آن و لشکريانش تجربه و مهارت نظامی ندارند- گردد.
می‌گويند مسلمانها ايمانشان قوی بود ... مردم ايران از حکومت ناراضی بودند ...و اما آيا دليل شکست همين است ؟ مثل حالا که بسياری از مردم از وضعيت اجتماعی ناراضی هستند اما آيا اين امر باعث می‌شود که ما به مثلا حمله امريکا و هجوم او به کشورمان استقبال کنيم ، که کشوری از لحاظ تمدن امروزی و امکانات رفاهی پيشرفته هم هستند ؟ حال چه برسد به تسليم شدن مثلا به نيروهای افغانستان يا بورکينافاسو ؟! آيا واقعا ما در قادسيه شکست خورديم ؟ آيا اعراب آمدند و همه چيز را سوزاندند ؟
در کتابهای تاريخ نوشته‌اند که عرب کافور و نمک را از يکديگر تشخيص نمی‌داد . آيا کسی نيست بپرسد عربی که يکی از لوازم غسل ميت‌اش کافور است ، چگونه آنرا نمی‌شناسد .
می‌گويند اعراب تمام کتابخانه ها را سوزاندند . آيا قومی که تنها معجزه پيامبرش کتاب است ، کتابخانه می‌سوزاند . پس بايد بپذيريم عرب زمان پيامبر نه جاهلی بود و نه نادان و نه سوسمار خور ، جاهل آن کسانی بودند که گوساله برای پرستش مي‌خواستند . عرب زمان پيامبر به آن حد از پيشرفت و تمدن رسيده بود که با کتاب و کتابت آشنايی داشت و سخندان و سخن سنج بود که ديگر نيازی به معجزات پيش پا افتاده نداشت . يادمان باشد که طبق نظريه جديد تاريخی ، عرب حجاز بايد بازماندگان تمدن بزرگ بين‌النهرين و شرق ميانه باشند که از قتل عام جان سالم بدر برده و ناچار به بيابانهای جنوبی و عربستان امروز پناه برده‌اند .
به هر حال آنچه ديدگاههای جديد تاريخی نشان مي‌دهند آنست که اصلا يزدگردی در تاريخ وجود ندارد که قادسيه‌ای بوجود آيد . و اين ديدگاه را مديون منتقد بزرگ معاصر تاريخ آقای پور پيرار هستيم .
بر اساس همين توهمات نفرتی در بين مسلمانان ايجاد کرده‌اند که عربها به ما بگويند عجم و مجوس و ما به آنها بگوييم جاهلی و سوسمار خور .
آيا اگر صدام می‌دانست که قادسيه‌ای در تاريخ وجود ندارد و مردم منطقه همه از يک قوم و شاخه های يک تمدن بزرگ يعنی به‌اصطلاح استاد پور پيرار « شرق ميانه » هستند و نژادی بنام آريا وجود تاريخی نداشته ، آيا باز هم چنين رجز خوانی می‌کرد ؟
به هر حال او جانش را بر سر اشتباهاتش گذاشت اما ما چه می‌کنيم ؟ مي‌خواستم نظر شما را به « هالوکاست ايرانيان » جلب کنم . ( تعبير از آقای پور پيرار است )
...»

نشانی ِ صفحه‌ای که کامنت ِ مورد ِ نظر در آن آمده


?
پابرگ :
[1] اندککی می‌شناسمش . در کتابخانه‌ی ِ کوچک‌ام ، يک کتاب دارم که ويراستاری‌اش را اين آقا انجام داده : از زبان ِ داريوش ؛ نوشته‌ی ِ هايد ماری کخ ، ترجمه‌ی ِ دکتر پرويز رجبی . تاريخ ِ چاپ ِ کتاب ، 1377 است و من در 79 خريده‌ام ؛ و کلّی بر حواشی ِ آن چيز نوشته‌ام ، در ردّ ِ ياوه‌بافی‌های ِ اين آقای ِ استاد ِ ويراستار . آن‌وقت ، ايشان سوادش به‌مراتب از من کمتر بوده ؛ حالا چطور در اين مدّت به استاد بدل شده ، نمی‌فهمم !

***
پس‌نگاره - شنبه ، 23 دی‌ماه :
اين‌هم نشانی ِ ايشان ؛ تا نگوييد ندادی !

***
به‌زودی ، پس از خواندن ِ چندی از نوشته‌های ِ اين استاد ، چيزی در اين‌باره خواهم نوشت . شايد .

Samstag, Januar 06, 2007

انتقاد

صادق هدايت بطریِ ودکائی را که رویِ ميز بود نشان‌ام داد و گفت:
- اين بطری را می‌بينی؟ اگر بگويم که برچسب‌اش را کج چسبانده‌اند، زشتیِ شکلِ بطری، بی‌تناسبیِ رنگ‌هایِ برچسب، زشتیِ خطّی که با آن اسمِ مارک‌اش را نوشته‌اند و محتویِ جگرخراش‌اش را توجيه کرده‌ام، نديده گرفته‌ام... وقتی می‌شود يکی‌دو ايراد گرفت که بقيّه‌یِ بطری قابلِ قبول باشد. امّا اين بطری و آنچه توش هست آنقدر عيب دارد که جایِ ايراد نيست... بايد از اصل زيرش بزنم.

------- [آشنايی با صادق هدايت؛ ص 44]



&
م. ف. فرزانه. آشنايی با صادق هدايت (1. آنچه صادق هدايت به من گفت 2. صادق هدايت چه می‌گفت؟ - و پرونده‌یِ چند يادبود). نشرِ مرکز. چاپِ اوّل، 1372.

Montag, Januar 01, 2007

زادروز ِ مسيح ، و سال ِ نو ، بر انسان و جهان خجسته باد !


%
و چون عيسی در ايّام ِ هيروديس پادشاه در بيت‌لحم ِ يهوديّه تولّد يافت ، ناگاه مجوسی‌ای چند از مشرق به اورشليم آمده ، گفتند : ó کجاست آن مولود که پادشاه ِ يهود است ، زيرا که ستاره‌ی ِ او را در مشرق ديده‌ايم و برای ِ پرستش ِ او آمده‌ايم ó امّا هيروديس پادشاه چون اين را شنيد مضطرب شد و تمام ِ اسرائيل با وی ó پس همه‌ی ِ رؤسای ِ کَهَنه و کاتبان ِ قوم را جمع کرده از ايشان پرسيد که مسيح کجا بايد متولّد شود ó بدو گفتند : در بيت‌لحم ِ يهوديّه ؛ زيرا که از نبیّ چنين مکتوب است ó و تو ای بيت‌لحم ، در زمين ِ يهودا از ساير ِ سرداران ِ يهودا هرگز کوچک‌تر نيستی ، زيرا که از تو پيشوايی به ظهور خواهد آمد که قوم ِ من ، اسرائيل را رعايت خواهد نمود ó آنگاه هيروديس مجوسيان را در خلوت خوانده ، وقت ِ ظهور ِ ستاره را از ايشان تحقيق کرد ó پس ايشان را به بيت‌لحم روانه نموده ، گفت : برويد و از احوال ِ آن طفل ، به‌تدقيق تفحّص کنيد ، و چون يافتيد مرا خبر دهيد تا من نيز آمده او را پرستش نمايم ó چون سخن ِ پادشاه را شنيدند روانه شدند که ناگاه آن ستاره‌ای که در مشرق ديده بودند ، پيش ِ روی ِ ايشان می‌رفت ، تا فوق ِ آن‌جايی که طفل بود رسيده بايستاد ó و چون ستاره را ديدند بی‌نهايت شاد و خوشحال گشتند ó و به خانه درآمده ، طفل را با مادرش مريم يافتند و به‌روی درافتاده او را پرستش کردند و ذخائر ِ خود را گشوده ، هدايای ِ طلا و کندر و مُر به وی گذرانيدند ó و چون در خواب بديشان وحی دررسيد که به نزد ِ هيروديس بازگشت نکنند ، پس از راه ِ ديگر به وطن ِ خويش مراجعت کردند ...


--------------------------[ انجيل ِ متّی . باب ِ دوّم ]


%
و اينک شخصی شمعون نام در اورشليم بود که مرد ِ صالح و متّقی و منتظر ِ تسلّی ِ اسرائيل بود و روح‌القُدُس بر وی بود ó و از روح‌القدس بدو وحی رسيده بود که تا مسيح ِ خداوند را نبينی موت را نخواهی ديد ó پس به راهنمايی ِ روح به هيکل درآمد و چون والدينش آن طفل يعنی عيسی را آوردند تا رسوم ِ شريعت را به جهت ِ او به عمل آورند ó او را در آغوش ِ خود کشيده و خدا را متبارک خوانده ، گفت : ó الحال ای خداوند ، بنده‌ی ِ خود را رخصت می‌دهی به سلامتی بر حسب ِ کلام ِ خود ó زيرا که چشمان ِ من ، نجات ِ تو را ديده است ó که آن را پيش ِ روی ِ جميع ِ امّت‌ها مهيّا ساختی ó نوری که کشف ِ حجاب برای ِ امّت‌ها کند . و قوم ِ تو ، اسرائيل را جلال بُوَد ...


--------------------------[ انجيل ِ لوقا . باب ِ دوّم ( 25 و بعد ) ]


%
و در روز ِ سيُّم در قانای ِ جليل عروسی بود و مادر ِ عيسی در آنجا بود ó عيسی و شاگردانش را نيز به عروسی دعوت کردند ó و چون شراب تمام شد ، مادر ِ عيسی بدو گفت : شراب ندارند ó عيسی به وی گفت : ای زن ! مرا با تو چه کار است ؟ ساعت ِ من هنوز نرسيده است ó مادرش به نوکران گفت : هرچه به شما گويد بکنيد ó و در آنجا شش قدح ِ سنگی بر حسب ِ تطهير ِ يهود نهاده بودند که هريک گنجايش ِ دو يا سه کيل داشت ó عيسی بديشان گفت : قدح‌ها را از آب پُر کنيد ؛ و آن‌ها را لبريز کردند ó پس بديشان گفت : الآن برداريد و به نزد ِ رئيس ِ مجلس ببريد ó و چون رئيس ِ مجلس آن آب را که شراب گرديده بود بچشيد و ندانست که از کجاست ، ليکن نوکرانی که آب را کشيده بودند می‌دانستند . رئيس ِ مجلس ، داماد را مخاطب ساخته بدو گفت : ó هر‌کسی شراب ِ خوب را اوّل می‌آوَرَد ، و چون مست شدند بدتر از آن ؛ ليکن تو شراب ِ خوب را تا حال نگاه داشتی ó و اين ابتدای ِ معجزاتی است که از عيسی در قانای ِ جليل صادر گشت و جلال ِ خود را ظاهر کرد و شاگردانش به او ايمان آوردند ...


--------------------------[ انجيل ِ يوحنّا . باب ِ دوّم ]



$
در متن ِ سوّم ، واژه‌ی ِ « الآن » ، با فونت ِ « بدر - 3 ، بولد » به صورت ِ « ا ی ن » درمی‌آيد ( و نمی فهمم چرا ؟ ) ؛ البتّه ، اگر فونت ِ بدر داشته باشيد ؛ وگرنه ، آسوده باشيد !