Tuesday, March 15, 2016

رهِ بيراه مرو...

رهِ بيراه مرو...

(بازنشر)

ای که خواهی به سرِ خويشتن افسر باشی
بايد از خود به‌درآيی تو و، ديگر باشی
به نجاتِ وطن ای دوست اگر می‌کوشی
شرطِ اوّل‌قدم آن است که کافر باشی
ور نه صد قرنِ دگر نيز همين است که هست
بِهْ نه، بل دم‌به‌دم -البتّه که- بدتر باشی
چيست «اسلامِ سياسی»؟ سخنِ ياوه‌یِ چرت
بايد اين گوش چو دروازه و، آن، در باشی!
نوع و گونه چه بُود، ريده‌یِ اهريمن را
تا تو در گه بزنی پنجه و، داور باشی!
موسوی خواهد اگر از عنِ جدّش بخورد
بخورد؛ از چه «تو» اين‌گونه مکدّر باشی!؟
موسوی-خامنه‌ای ريده‌یِ يک اهرمن‌اند
از چه‌رو بينِ دو عن‌زاده مخيّر باشی!؟
بی‌شمارند که زايند ازين نطفه‌یِ شوم
وز تو خواهند بر ايشان چو برادر باشی!
از محمّد چه رسيده‌ست به ما، جز گه و گند
که پی شستنِ اين گندِ مکرّر باشی!
تخمِ بسمل چو بکاری تو گلستان مطلب
ور نه يک‌عمر در اين مزبله منتر باشی
بگسل اين بند و، رها کن تن ازين کهنه‌خلا
تا به‌کی دلوصفت در خمِ چنبر باشی؟
مامِ ميهن بُوَد اندر کفِ اين ديو اسير
شرم بادت، که تو-اش پورِ دلاور باشی
غرقه در خون بُوَدت مام و، تو مدهوشِ جفتگ
منترِ مسجد و درمانده‌یِ منبر باشی
بايد ای دوست به يک ضربِ تبر قطع کنی
سرِ اين ديو و، رهاننده‌یِ مادر باشی!

مسلم و، دشمنِ جمهوریِ قدسی؟! عجبا!
بز گرفتی تو مرا، يا که خودت خر باشی؟!
به سرِ طاسِ من ايدون فرِ شش‌ماهه مزن
که چو نيکو نگری، درخورِ تسخر باشی
...
رهِ بيراه مرو، چاله مشو، چاه مکن
کفر شو،  ور نه تو هم دشمنِ کشور باشی!


م. سهرابی
23-22 ارديبهشت؛ 13-12 می 2011

نشرِ نخست:
FRIDAY, MAY 13, 2011

Saturday, November 21, 2015

ورطه‌ی ِ ناگزير! (ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن)

(باز نشر)

ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن
بسياری بر اين باوريم که اگر نظامِ شاهنشاهی در برابرِ شورشِ توطئه‌وارِ موسوم به «انقلاب» ايستاده بود، به اين بيچارگیِ مرگ‌نمون دچار نمي‌شديم. می‌گوييم: شاه خيانت کرد؛ شاه سستی به خرج داد؛ شاه جا زد؛ شاه.... گفتنِ اين حرف‌ها ساده است؛ امّا نه تنها منصفانه نيست، بلکه نشانگرِ نوعی نافهمی و کژ و کوژ ديدنِ واقعيّات نيز هست.
به نظرِ من، رفتارِ محمّد‌رضا‌شاه درست‌ترين و مناسب‌ترين برخوردِ ممکن بود. نقدی که به سياست‌هایِ پادشاهیِ اين بزرگ‌مرد -به‌ويژه از حدودِ 1340 به بعد- وارد است، موضوعِ ديگری است و به جایِ خود درخورِ تأمّل و بحث؛ امّا در شرايطِ خاصِّ 57، هيچ راهی برایِ فرونشاندنِ برتافتگیِ عمومیِ ما مردم وجود نداشت، که به فاجعه‌ای بلافاصله، يا ماندگاریِ عقده‌ای منتقل‌شونده به آينده‌ای نامعلوم نينجامد.
امروز وقتی به گذشته می‌نگريم و کشورِ آبادان و رو به پيشرفتِ خود را به ياد می‌آوريم، حيرت و افسوس گريبان‌مان را می‌گيرد و آرزو می‌کنيم که ای کاش آريامهر می‌فهميد و درست عمل می‌کرد: با نهايتِ خشونت (نام‌اش را بگذاريد «جديّت»!) توطئه را سرکوب می‌نمود و ما را اين‌چنين به کامِ دوزخِ مرگ رها نمی‌کرد. -مگر نه اين‌که می‌گفت: «مردم! اين‌ها ايران‌تان را ايرانستان می‌کنند.»؟ و نتيجه می‌گيريم که: محمّد‌رضا‌شاه، به بهانه‌یِ ضعفی که بر آن نامِ «بيزاری از خشونت» نهاده بود/نهاده‌ايم/می‌نهيم، به ما خيانت کرد و رمه‌یِ خود را به کامِ گرگِ هار يله کرد و، رفت.
در اين ميان، آنچه فراموش می‌شود، يکی اين نکته‌یِ بسيار مهم است که شاه تنها در پرتوِ درکی درونی، از آينده‌یِ محتومِ ايران خبر می‌داد. درکی که به مرحله‌یِ آگاهیِ دقيق و قابلِ انتقال به ديگری نرسيده بود؛ و نمی‌توانست رسيده باشد. و ديگر، آن برتافتگیِ جنون‌وارِ نسبةً عمومی‌ای است که با هزار بار انکارِ ما نيز واقعيّتِ تاريخیِ خود را از دست نمی‌دهد.

اغراق و خيال‌بافی خواهد بود اگر بگوييم که محمّد‌رضا‌شاه می‌دانست چه خواهد شد، امّا آگهیِ او از ناگزيریِ و سودمندیِ نهايیِ اين رخدادِ عميق، او را به اين رفتارِ خاص واداشت. درک و شناختِ امروزينِ ما از اسلام و آخوند و هستی و تاريخ و غرب و مدرنيته و...، با حذفِ اثرِ قطعی و ملموسِ اين 28 ساله‌یِ مرگ‌زيوی، به همان حالت و اندازه‌ای بازمی‌گردد که در 57 و حوالیِ آن بود. [1]
با انقلابِ اسلامی، يک‌بار و برایِ هميشه، به «وز وزِ فلاح»[2] پايان داده شد. دعویِ «رستگاری» اسلام، در ايران هرگز به محکِ تجربه‌یِ عينی نخورده بود. اگرچه در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ شوم و مُظلَم، و به‌ويژه در هزار‌ساله‌یِ اخيرِ آن، اين اسلام و شريعتِ الهیِ آن بوده که بر اجزا و ارکانِ هستی و نيستیِ ما چيرگی داشته، از آنجا که متولّيانِ رسمیِ دين، به حيثِ حاکميّتِ سياسی و مطلقِ حاکميّت، در حاشيه و برکنار بوده‌اند، مدام با اين زمزمه‌یِ مزاحم مواجه و دچار بوده‌ايم که: اگر قوانينِ الهیِ اسلام اجرا شود، «رستگاری» حتمی است. [3]
اگرچه شبهِ‌تجربيّاتِ تاريخی، و آگاهی‌هایِ خام و پراکنده‌یِ ما بر بی‌بنيانیِ اين دعوی گواهی می‌داد، لازم بود که يک‌بار و برایِ هميشه، حاکميّتِ مطلق، دو‌دستی و در طبقِ اخلاص، به اين متولّيانِ مدّعیِ رستگاری‌بخشیِ دينِ مبينِ الهی تسليم گردد تا اين عقده‌یِ شوم گشوده شود.
گفته می‌شود که آية‌الله‌العظمی خويی (ايشون هم قدّس‌سرّه)، همان اوايل به امامِ امّتِ اسلام نامه‌ای نوشته و در آن به عاقبتِ ناخوشايندِ اين حاکميّتِ الهی اشاره نموده، و گويا گفته است: «حضرتِ امام!! اين کار از هر طلبه‌ای ساخته بود. امّا هر طلبه‌ای اين را می‌فهمد که دين را نبايد در معرضِ آزمايش گذاشت!». ديگر از دلسوزانِ اسلام، مهدی بازرگان بود که در گزينشِ نامی برایِ حکومت، با عنوانِ «جمهوریِ اسلامی» مخالف بود و می‌گفت: «نام‌اش را بگذاريم جمهوریِ مثلاً دموکراتيک. اگر خوب شد، مدّعیِ آن می‌شويم؛ و اگر بد شد، منکر شده و تقصيرها را به گردنِ دموکراسی بار می‌کنيم. امّا وقتی نامِ حکومت «جمهوریِ اسلامی» باشد، چنانچه نتيجه‌ای نامطلوب حاصل شود، آبرو و حيثيّتِ اسلام به مخاطره خواهد افتاد!..» (نقلِ به‌مضمون و از حافظه)
امّا هيچ‌يک از اين انذار و تنبيه‌ها نتوانست بر خواستِ عمومیِ روانِ جمعیِ قومیِ فرهنگیِ آگاهِ نه‌خود‌آگاهِ ايرانی غلبه کند؛ و شد آنچه بايست می‌شد. شايد بعدها با روشنیِ بيشتر بتوان درباره‌یِ اين آخرين و کاراترين تدبيرِ ايرانی در نبردِ با اسلام سخن گفت.
هرچه هست و بوده و شده، امروز ايرانی بی‌آن‌که دَينِ پنهان-آشکارایِ خود به بخشی از دنيایِ مدرن را منکر باشد، می‌تواند به‌صراحت اعلام کند که: به پايمردیِ ما، اينک اسلام لحظه‌هایِ پايانیِ عمرِ خود را شماره می‌کند!

بر اين اساس، به باورِ من، می‌توان گفت که ايران و ايرانی، نبردِ خود با اهريمنِ الهی را -که هزاروچارصد سال به‌طول انجاميده بود- امروز به بهترين گونه‌یِ ممکن، و با پيروزیِ مطلق به‌پايان می‌بَرَد. ايران و ايرانی به خويشکاریِ بزرگِ خود در قبالِ انسان و جهان عمل نموده است. با تأمّلی که بر تاريخِ اسلام داشته‌ام، در اين نکته بی‌گُمانم که در آغاز نيز، اين ايران بوده که با در‌خود‌گرفتنِ اهريمن -به بهایِ سنگينِ هزاروچارصد سال مرگ‌زيوی-، از يورش‌هایِ بيشتر به ديگر سرزمين‌ها جلوگيری نموده؛ و اينک سرانجام بر او چيرگی يافته است.

بی هيچ ترديدی، تولّدِ دوباره‌یِ ايران، رهايیِ ديگر سرزمين‌هایِ متصرّفه‌یِ اسلام را در پی خواهد داشت؛ و در آينده‌ای نه‌چندان‌دور، از اسلام جز يک‌صد تا حدِّ‌اکثر دوصد ميليون پيرو چيزی بر جای نخواهد بود. همچنان‌که در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ طولانی، اين ايران بوده که اهريمن را در چنبره‌یِ خويش گرفتار نموده، و خود نيز در نکباتِ بی‌پايانش غوطه خورده، امروز به آخرين بخش از خويشکاریِ بزرگ و بلندِ خود جامه‌یِ عمل پوشانده، و طبلِ رسوايیِ دينِ الهی را بر بامِ جهان کوبيده است.
q
در تاريخِ آينده‌یِ ايران و جهان، از انقلابِ اسلامی به عنوانِ آخرين نقطه‌عطف در مبارزه‌یِ دراز و دامن‌گيرِ اهورا (انسان) با اهريمن ياد کرده خواهد شد. ايدون باد!

25 آبان ماهِ 1385
(تايپ: سه‌شنبه، 14 آذر 1385)

$
در همين زمينه:
ضرورتِ تاريخیِ رژيمِ اسلامیِ خمينی منوچهر جمالی
تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت (1، 2) - علی ميرفطروس.
خودکشیِ فرهنگیِ ايرانيانميرزاآقا عسگری (مانی).

&
سلوک‌‌الملوک. نوشته‌یِ فضل‌الله بن روزبهانِ خنجیِ اصفهانی. به تصحيح و با مقدّمه‌یِ محمّد‌علی موحّد. شرکتِ سهامیِ انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1362.

?
پابرگ‌ها:
[1] پيرامونِ درکِ تاريخیِ ما از اسلام و آخوند در دوره‌یِ پُربارِ مشروطه و عصرِ رضاشاهی، از جمله بنگريد به: تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت - علی ميرفطروس (1، 2).
[2] اين تعبيرِ بی‌مانند از من نيست. در همين يکی‌دوسه ساله‌یِ وب‌خوانی، جايی ديده و خوانده‌ام که يادم نمانده.
[3] گويا نخستين طرحِ نظریِ حکومتِ مطلقاً اسلامیِ مبتنی بر احکامِ شرع، کتابِ «سلوک‌الملوک» فضل‌الله بن روزبهانِ خُنجی (تأليف‌يافته به نيمه‌یِ نخستِ سده‌یِ دهم؛ 921 هجریِ قمری) بوده باشد. (مصحّحِ کتاب، دکتر محمّد علی موحّد، چنين نظری دارد.) – امّا اين هنوز هم با موردِ جمهوریِ اسلامی فاصله‌ای دارد. در طرحِ ابنِ روزبهان، آخوند / امام به جایِ سلطان ننشسته است؛ بلکه سلطانی داريم که مجریِ احکامِ شرع است.

::::
نشرِ نخست:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/12/blog-post.html
ويرايش (فقط حروف‌نگاری [تايپ] و تغييرِ فونت):
نشرِ حاضر؛ پنج‌شنبه، 23 مهرماه 1394؛ 15 اکتبر 2015

Saturday, October 17, 2015

زود است که اهريمن (ص) را بشناسيم...



زود است که اهريمن (ص) را بشناسيم...

استاد دانشگاه شهيد بهشتی: «منتظر باشيد که درس عبرت تاريخ باشيم؛ حتما چندين سال بعد در کتاب‌های تاريخ خواهند نوشت: ملتی که همه‌جور ظرفيتی برای تبديل‌شدن به قدرت داشت، اما خود را با دست‌های خودش نابود کرد...»

«سوءمديريت ما را به بحران آب رساند؛ ما با ساخت سد، کيف می‌کنيم؛ شبکه مهندسی و سياست‌مداران، شعور ما را پايين فرض کردند و تا توانستند لابی کردند و سد ساختند؛ با اين وضع، بايد منتظر نابودی باشيم؛ تلاش‌ها برای حل بحران آب ناکام مانده است؛ زنگ‌های خطر به صدا درآمده ... خيلی بعيد ندانيد که تا چندی ديگر به آينه عبرت کتاب‌های تاريخ دنيا تبديل شويم...»؛

&


هنوز خيلی زود است که اهريمن (ص) را بشناسيم...
اين‌هم باز خود از خيمه‌شب‌بازی‌هایِ خودِ اوست؛ اگر می‌دانيد شما آدمک‌ها، و اگر نمی‌دانيد...

مگر ويرانی و نابودیِ ايران و منطقه، فقط در «کشتارِ آب» آن خلاصه می‌شود؟!
چه مانده که آب مانده باشد، خودفروختگانِ مزوّر!؟
شما تفاله‌ها در اين سال‌ها کجا بوديد؟ می‌خورديد و کيف می‌کرديد. و حالا هم پول‌تان را می‌گيريد که اين‌بار با ادایِ فرهيختگانِ دل‌سوز، «واايرانا» سردهيد! و باز، اصل و اساسِ ويرانی را از چشم‌ها پنهان کنيد.

تنها عامل و آمرِ فاجعه، کلاً از اين گزارشِ هلو غايب است؛ يعنی اسلامِ نابِ محمّدیِ نکبت و جمهوریِ آدم‌خوارِ نوادگانِ ازکون‌ريده‌یِ سيّدِ خيرالبشر!